|
خاطرات نخستين رئيس سازمان انرژي اتمي ايران/ معرفي و نقد |
|
|
کد مطلب: 26319, P.View: 5056
|
|
نقد کتاب
|
|
۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
خاطرات دكتر اعتماد تابستان سال 1995 م. در لندن توسط بنياد مطالعات ايران ضبط و سال 1997م. (1376خ.) به عنوان دومين اثر از مجموعه «توسعه و عمران ايران» مؤسسه كتابهاي ايران در انگليس منتشر شده است. نام کتاب: برنامه انرژی اتمی ایران، تلاشها و تنشها (خاطرات نخستين رئيس سازمان انرژی اتمی ايران) تاریخ انتشار: 1997، لندن ویراستار: غلامرضا افخمي منتشر کننده: بنیاد مطالعات ایران نقد: دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران
كتاب «برنامه انرژي اتمي ايران» داراي يك پيشگفتار و يك مقدمه (هر دو به قلم غلامرضا افخمي) است. در پيشگفتار ميخوانيم: «تاريخنگاري اين دوره معمولاً مملو از ارزش داوري است و بيشتر بر افكار، عقايد، گفتهها و اقدامات محمدرضا شاه پهلوي از يك سو و گهگاه تودهاي از آمار، از سوي ديگر استوار است... خيرانديشان به آمار مثبت تكيه ميكنند؛ بد انديشان بر آمار منفي. اما در بيشتر اين موارد، ميان شاه و آمار عنصر ملموس ديگري وجود ندارد؛ بيرون از ايدئولوژي، نه از سازمان خبري است و نه از ميليونها ايراني كه روزانه در زمينههاي گوناگون تلاش كردهاند.» (ص پنج) همچنين در فراز ديگري در اين پيشگفتار آمده است: «در برنامه مجموعه توسعه و عمران ايران، ما به راهي پا گذاشتهايم كه كمتر دنبال شده، هم تاريخ شفاهي است، هم پيش از تاريخ شفاهي.» (ص هفت)
همچنين در مقدمهاي طولاني، آقاي افخمي خلاصهاي از محتواي كتاب را عرضه كرده و در انتها خواننده را براي كسب اطلاعات بيشتر به مقالهاي از آقاي اعتماد تحت عنوان «ايران» به زبان انگليسي ارجاع داده است. اولين اثر از مجموعه توسعه و عمران ايران، تحت عنوان «عمران خوزستان» به خاطرات عبدالرضا انصاري اختصاص دارد و در سال 1994م منتشر شده است؛ به اين ترتيب «بنياد مطالعات ايران» در لندن ميكوشد تصوير مطلوبي از حاكميت بيگانگان بر ايران در دوران پهلوي ترسيم كند.
اكبر اعتماد در سال 1309 خ. در تهران متولد شد و دوره آموزش ابتدايي و سيكل اول متوسطه را در مدرسه پهلوي همدان گذراند. وي دوران دبيرستان را در تهران و در مدرسه البرز سپري ساخت، سپس براي تحصيلات عالي به سوئيس رفت و در سال 1957 م از دانشكده پليتكنيك دانشگاه لوزان ليسانس مهندسي برق گرفت. بلافاصله تحصيلات خود را در موسسه ملي علوم و تكنولوژي هستهاي سكله (Saclg ) در فرانسه دنبال كرد و در سال 1963 در رشته فيزيك راكتورهاي هستهاي موفق به دريافت دكترا شد. در همين سال به رياست گروه پژوهش حفاظت راكتور مؤسسه فدرال «پژوهش راكتورها» در سوئيس منصوب شد. اعتماد در سال 1965 م. (1344 خ.) به ايران بازگشت و از آنجا كه با اصفيا (رئيس سازمان برنامه و بودجه) رابطه داشت با عنوان مشاور فني طرح پژوهشهاي راكتور استخدام شد. يك سال بعد وي دفتر انرژي اتمي سازمان برنامه را بنيان نهاد و مديريت آن را به عهده گرفت. سال 1346 در تأسيس وزارت علوم و آموزش عالي به مجيد رهنما كمك كرد و يك سال بعد رياست مؤسسه تحقيقات و برنامهريزي علمي و آموزشي اين وزارتخانه را عهدهدار شد. در سال 1351 به رياست دانشگاه بوعلي سيناي همدان منصوب شد و تا سال 1353 كه به كمك رضا قطبي و ساير دوستانش به دربار نزديك شد و رياست سازمان انرژي اتمي را برعهده گرفت در اين پست باقي ماند. اعتماد در سال 1357 همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي به خارج كشور رفت و ارتباطات خود را با برخي جناحهاي دربار پهلوي حفظ كرد. سهامدار بودن وي در هفتهنامه سلطنتطلبان (كيهان چاپ لندن) موجب اختلافات شديدش با مصباحزاده شد و بيانيههاي مختلفي در نشريات چاپ خارج كشور در زمينه نمايندگي سهام اشرف و فرح ديبا توسط آقاي اعتماد منتشر شده است. وي هماكنون دوران بازنشستگي خود را در انگليس سپري ميكند.
ابتدا معرفی و خلاصهای از کتاب و سپس نقد آن در زیر میآید.
بخش يكم: تشكيلات و برنامههاي سازمان انرژي اتمي ايران
- من [اكبر اعتماد] بعد از گرفتن ديپلم متوسطه براي تحصيل به سوئيس رفتم... در سوئيس، يادم است، حساب كردم كه اگر بروم بطرف رشتههاي علمي خالص و به كشور برگردم ممكن است جز معلمي كار ديگري نتوانم بكنم، براي اينكه آنروز در ايران كار علمي انجام پذير نبود... بنابراين رفتم مهندسي برق خواندم... و بعد شروع كردم به كار در كارخانه بران بووري ( Brown Boveri) در شهر بادن (Baden)كه آنوقت شايد پيشرفتهترين كارخانه صنعت برق در دنيا بود.(ص3) - تا يك روز در روزنامه خواندم كه فرانسه يك مدرسه خاصي براي اين كار درست كرده و مهندسيني كه در صنايع هستند و سابقه دارند ميتوانند در مدرسه مخصوصي كه كميسارياي انرژي اتمي فرانسه تأسيس كرده دوره تخصصي اتم را ببينند. نام اين مدرسه «انستيتوي ملي علوم و فنون اتمي» بود... ديپلم مهندسي اتمي را در فرانسه گرفتم (در سال 1958).(ص4) - در صحبتي با استاد فيزيك هستهاي در پليتكنيك لوزان به من توصيه شد كه حتماً اگر ميخواهم دكترا بگيرم بايد بروم در يك مركز تحقيقات اتمي. آنروز هم در سوئيس تنها مركز تحقيقات اتمي كه وجود داشت مركزي بود به نام «مركز فدرال تحقيقات براي راكتور اتمي» كه پر قدرتترين مركز علمي سويس بود... در آنجا حدود مدت يكسال بدون اينكه روي تزم تمركز بدهم كار تحقيقي ميكردم تا موضوعي براي رسالهام پيدا كنم. به تدريج توجه تمام كارهايم رفت به طرف فيزيك نوترون و نحوه واكنشهاي (interaction) نوترون با محيط مادي و بعد هم اين تخصص باريكتر و متمركز شد بر روي پخش نوترونها (neutron diffusion) در مرز بين ماده و خلاء.(ص5) - يك مدل رياضي درست كردم كه خيلي خوب پاسخ ميداد. تستهاي بعدي هم هرچه كرديم نشان داد كه درست است. در واقع يك نوع متدولوژي براي محاسبه پخش نوترونها بين محيط مادي و خلاء ايجاد شد... اين تئوري در ساختن يك راكتور اتمي كه مدل تازه و مخصوصي بود (prototype) به كار گرفته شد. مقداري از اين تحقيقات را جمع و جور كردم و به صورت رساله دكترا در پليتكنيك لوزان ارائه دادم. دكترايم با بهترين درجه قبول شد. (با تبريك ژوري) و آن در آخر بهار 1963 بود.(ص5) - بعد از گرفتن دكترا براي مدت دو سال در آن مؤسسه ماندم. من به تدريج به عنوان يك متخصص در اين زمينه كه رشته تازهاي بود شناخته شدم و در اغلب كنفرانسها يا سمينارهائي كه در اين زمينه تشكيل ميشد از من براي شركت دعوت ميكردند. از جمله من عضو گروه معدود متخصصيني بودم كه مورد مشورت آژانس بينالمللي انرژي اتمي قرار ميگرفتند... كمي بعد «انجمن هستهاي آمريكا» (American Nuclear Society) از چند متخصص جهاني دعوت كرد كه كار استاندارد كردن اشعه هستهاي را زير نظر بگيرند و به عنوان مشاور علمي برآن نظارت كنند.(ص6) - تازه به ايران رسيده بودم كه با خبر شدم كه مسئله تكميل مركز اتمي دانشگاه تهران مطرح است، مخصوصاً تكميل رآكتور تحقيقاتي در دانشگاه تهران كه كار ساختنش قطع شده بود... به محض شنيدن اين مطلب از آقاي اصفياء كه آن وقت مديرعامل سازمان برنامه بود وقت ملاقات گرفتم و رفتم ديدمشان. به ايشان گفتم من در اين كار تخصص دارم، اگر بخواهيد حاضرم روي اين طرح كار كنم... خيلي خوشحال شدند و مرا استخدام كردند و گذاشتند سر كار تكميل اين رآكتور.(ص7) - براي انجام آن از بعضي متخصصين دانشگاه استفاده كرديم. وقتي ساختمان راكتور اتمي تمام شد، تست كرديم. همه تستها كه شد، به دانشگاه تهران تحويل داديم و دانشگاه تهران رآكتور را در اختيار گرفت و با آن يك سري برنامههاي علمي اجرا شد.(ص8) - در آن موقع در دانشگاه تهران شايد سه يا چهار نفر بودند كه راكتور اتمي را ميشناختند. در راس آنان مهدي صرّام راكتورهاي اتمي را خوب ميشناخت و ديپلم راه انداختن راكتور (reactor operator) را در آمريكا به دست آورده بود... شخص ديگري كه در اين زمينه مؤثر بود، فريور صدري بود كه از تخصص و همكاريهاي صميمانه او بهره گرفتيم. متخصص ديگري هم در دانشگاه بود بنام افشار بكشلو كه او هم به ما زياد كمك كرد.(ص8) - اين نوع رآكتور [استخري] وسيله بسيار خوبي براي پژوهش و اندازهگيريهاي مختلف ميباشد، چون اطراف مركز رآكتور باز و دسترسي به آن خيلي ساده است. در موقعي كه آيزنهاور برنامه «اتم براي صلح» را اعلام كرد تعدادي از كشورهاي دنيا از اين نوع رآكتور براي شروع برنامههاي اتمي خريدند و به كار انداختند و اين برنامه رويهم رفته موفق بود.(صص9-8) - در آن زمان در ايران يك كميسيون انرژي اتمي بود در وزارت اقتصاد. اين كميسيون انرژي اتمي تقريباً كاري نميكرد و يك عده از استادان دانشگاه عضو كميسيون بودند. ميرفتند و ميآمدند ولي كميسيون تأثيري روي پيشرفت كارها نداشت. اصفيا به من گفت كه عاليخاني وزير اقتصاد مايل به ادامه كار كميسيون انرژي اتمي در وزارت اقتصاد نيست... من طرحي تهيه كردم كه بر اساس آن دبيرخانه كميسيون انرژي اتمي در وزارت اقتصاد منحل شود و يك دفتر انرژي اتمي در سازمان برنامه ايجاد شود.(ص9) - تشكيل اين دفتر در سازمان برنامه مصادف شد با زماني كه برنامه چهارم عمراني كشور در دست تهيه بود. بنابراين برنامه پنج سالهاي براي توسعه فعاليتهاي اتمي بوسيله دفتر تهيه شد و اعتباراتي براي اين امر در نظر گرفته شد كه بعدها به تدريج مصرف شد و به پيشبرد كارها كمك مؤثري كرد. لازم است يادآور شوم كه در آن زمان استفاده از اتم براي توليد برق در ايران مطرح نبود و در اين برنامه هم اثري از آن ديده نميشد.(ص9) - وزارت علوم و آموزش عالي كه تشكيل شد من به معاونت علمي و تحقيقاتي آن وزارت منصوب شدم و وظيفه انرژي اتمي به وزارت علوم محول شد. يعني اصفياء گفت حالا كه وزارت علوم داريم اين كار هم بايد در وزارت علوم باشد... به تدريج مركز اتمي دانشگاه پرتوانتر شد و كارهاي مربوط را به عهده گرفت، كمكم از آن برنامه فارغ شدم و مرحله اول تماس من با اتم در ايران بدين ترتيب پايان يافت.(ص10) - در اوائل سال 1974 بود كه مسئله اتم مجدداً به شكل ديگري در مملكت مطرح شد... وقتي كه رئيس دانشگاه بوعلي سينا بودم. خوشبختانه دولت موافقت كرده بود كه دانشگاه بوعلي سينا را ببريم همدان. من چون خودم همداني هستم... چون همدان، در آن وقت، يكي از شهرهائي بود كه نسبتاً عقب مانده بود. بنابراين خيلي خوشحال بودم و هيچ چيز ديگر نميخواستم... دانشگاه بوعلي مرا كاملاً ارضاء ميكرد تا يك روز صبح رضا قطبي كه از دوستان نزديك من است زنگ زد به من و گفت كه اعليحضرت شديداً تصميم دارند كه كار اتم را هرچه سريعتر شروع كنند و به دولت هم دستوراتي دادهاند كه كار شروع شود... قرار شده رضا قطبي با من صحبت كند و ببيند كه من آمادگي براي اين كار دارم يا نه. من 48 ساعت وقت خواستم كه جواب بدهم.(صص11-10) - معينيان تلفني به من گفت كه فوراً به دفتر ايشان بروم. من حدود ساعت 3 بعدازظهر باز رفتم پهلوي معينيان. اعليحضرت به معينيان فرموده بودند امروز عصر بايد جريان ابلاغ بشود. چند جور متن نوشتيم. معينيان برد و آورد تا بالاخره يك متني را اعليحضرت موافقت فرمودند كه آن متن يك پيشگفتار داشت كه در آنجا به اصطلاح هدفهاي غائي اين حركت اتمي ايران آمده بود.(ص13) - اولش تأمين انرژي بود. يعني انجام اقداماتي كه از طريق اتم بتوانيم به نيازهاي دراز مدت انرژي مملكت پاسخگو باشيم. دوميش كمك به تحقيقات اتمي در مملكت بود و كاربردهاي هستهاي در كشاورزي، در طب، در بيولوژي و در صنعت. يعني در واقع يك پشتوانه علمي و فني از اين لحاظ به صنايع و كشاورزي و خدمات مملكتي بدهيم.(ص13) - بالاخره همان روز عصر فرمان صادر شد و اعليحضرت به من يك ماه وقت دادند. من فوراً رفتم شروع كردم به مطالعه. مطالعه چند جور. يكي وضع انرژي در ايران. وضع چيزهاي ديگر را تقريباً ميدانستم. يك مقداري وضع انرژي را مطالعه كردم. واقعاً مفلوك بود. در آن موقع مصرف برق ايران بسيار پائين بود. برق كافي نداشتيم. قسمتهائي بزرگ از مملكت اصلاً برق نداشت... آن موقع گاز هم در ايران مصرف نميشد.(ص14) - يك گزارش براي اعليحضرت تهيه كردم كه در آن اولاً هدفهاي انرژي اتمي در ايران را گستردهتر از آنكه اول در فرمان گنجانده شده بود تشريح كرده بودم، دوماً كادر قانوني و حقوقي اين كار را روشن كرده بودم، سوماً كادر تشكيلاتي و حدود اعتبارات مورد نياز آنرا... سر يك ماه مهلتي كه داشتم حضور اعليحضرت دادم. اميرعباس هويدا نخستوزير هم حضور داشت. آن روز اعليحضرت شايد سه دفعه به دقت اين گزارش را كه حدود 15 صفحه بود از اول تا آخر خواندند. آخر، گزارش را دادند به آقاي هويدا و بعد گفتند برنامه اتمي مملكت همين است.(صص15-14) - بنظر عجيب ميرسد كه رئيس دولت يك باره برنامهاي را كه با اين عظمت و تازگي بود و نقشي در تدوين آن نداشته است به عنوان برنامهاش قبول كند. ولي بايد بگويم كه تقصير از هويدا بود. اولاً در آن يك ماه كه من روي اين گزارش كار ميكردم هويدا ميتوانست ترتيبي بدهد كه مسئله در سطح دولت و يا حداقل با خود او مطرح شود، ولي او اين كار را نكرد و خودش هم علاقهاي نشان نداد. گوئي اين برنامه در كشوري ديگر و يا با دولتي ديگر بايد اجرا شود.(ص17) - در اين باره بد نيست توضيح بدهم كه وقتي كار به دست من سپرده شد از آقاي هويدا خواستم كه يك جلسه با وزير نيرو بگذارند و هرچه تا حال كار شده است به من تحويل بدهند. اين جلسه تشكيل شد و معلوم شد كه كاري انجام نشده است. فقط از چند ماه قبل از آن زمان وزارت نيرو با يك موسسه مهندسي مشاور آمريكائي (يا شايد هم كانادائي، درست يادم نيست) مشغول مذاكره بودهاند كه اين مؤسسه برنامه اتمي ايران را مطالعه و به دولت پيشنهاد كند.(ص17) - برگرديم در فضاي سالهاي 3-1352 (1973و1974) در دنيا. تا آنوقت دو تا اتفاق بزرگ افتاده بود، كه در واقع دنيا را از لحاظ سياست انرژي بسيج كرده بود. اين دو تا اتفاق، اوليش تحريم فروش نفت اعراب بود بعد از جنگ اسرائيل و اعراب، كه يك دفعه غرب را تكان داد و غرب فهميد كه يكي از رشتههاي اساسي زندگي صنعتي غرب در دست كشورهائي قرار گرفته كه هر روز ممكن است تصميمات غيرمنطقي [به نظر آنها] بگيرند... پس غرب بايد از لحاظ انرژي برنامهريزي داشته باشد و پي خودكفائي نسبي برود و اينقدر وابسته نباشد به اين نوع كشورها. اتفاق دوم تصميمات اوپك بود براي بالا بردن قيمت نفت. تصميمات در واقع يك طرفه اوپك... احساس قبلي غربيها را تشديد كرد، كه اين منبع بزرگ انرژي دارد از كنترلشان خارج ميشود، بلكه در عمل هم آنها را مواجه كرد با چهار برابر شدن قيمت نفت، كه اين خود ميتوانست بهاي ساير مواد انرژيزا را بالا ببرد. اين وضع تازه ازجمله باعث شد كه، اگه اشتباه نكنم به ابتكار هنري كيسينجر، يك سازمان خاصي براي برنامهريزي كل مسايل انرژي كشورهاي صنعتي تحت لواي O.E.C.D. تشكيل شود. اين سازمان «آژانس بينالمللي انرژي» نام دارد كه مقرش در پاريس است.(ص19) - فرانسه به سرعت عجيبي پي اتمي كردن تمام برقش رفت. موفقيت برنامه اتمياش آن چنان بود كه امروز در فرانسه 75 تا 80 درصد برق اتمي است و 20 درصد ديگرش برق آبي است و تقريباً فرانسه از هيچ نوع انرژي ديگري براي ايجاد برق استفاده نميكند... خلاصه آن روز مد دنيا اين بود. فضاي دنيا اين بود كه بهر ترتيبي شده بايد براي ايجاد برق از انرژي اتمي استفاده كنند... در جهان صنعتي، كشورهاي ديگري مثل سوئد، سويس، بلژيك، اسپانيا و كانادا با شتاب فراوان پي انرژي اتمي رفتند. در كشورهاي در حال رشد نيز حركتي همه جانبه براي استفاده از انرژي اتمي شروع شد. امروز بعد از 20 سال از همه موفقتر كره جنوبي است كه نزديك به نيمي از انرژي برق خود را از اتم ميگيرد.(ص20) - آن روز من خيلي خوشبينتر بودم. آن روز مسئله يك نياز واقعي مطرح بود. براي اينكه انرژي اصلاً كم بود. يعني مثلاً در زمينه نفت آن روزها، من يادم هست، در همه كشورهاي توليد كننده ظرفيت توليد را به سرعت بالا ميبردند، از جمله در عربستان، ايران، كويت، نيجريه و غيره. براي اينكه نياز زياد بود... منابع نفتي شناخته شده در آن روز رويهم رفته محدود بود و به نظر ميرسيد كه دوامي نخواهد داشت... پس اصلاً كسي شك نميكرد كه بالاخره انرژي اتمي بايد به نحوي بيايد. ممكن بود در مورد يك مملكت خاص شك بكنند كه آيا نياز به انرژي اتمي دارد و يا قدرت اين كار را دارد يا نه، ولي در اين كه انرژي اتمي انرژي آينده جهان خواهد بود هيچ كس شك نميكرد.(ص21) - تا زماني كه اين تكنولوژي مهار شود و به بار بنشيند و شما بتوانيد رويش اتكاء بكنيد به عنوان يك عامل مطمئن انرژي دهنده، 20 سال، 30 سال، 40 سال برحسب مورد طول ميكشد. بنابراين شما اگر فرض بكنيد كه 40 سال ديگر به يك چنين منبع فراوان انرژي احتياج داريد، نميتوانيد بگوئيد وقتي كه احتياج پيدا كرديد اين كار را شروع خواهيد كرد. اين كار را بايد بسيار زودتر شروع كنيد. به همان علت هم بعضي از كشورهاي اروپائي صبر نكردند تا بحران نفت در دنيا پيش بيايد و بعد بروند پي اين تكنولوژي. قبلش رفتند، با ديد اينكه يك روزي مجبور ميشوند از اين تكنولوژي استفاده كنند. بالاخره اين تكنولوژي را آماده كردند. آن روزي كه احتياج داشتند تكنولوژي آماده بود و فوري پيادهاش كردند.(صص23-22) - كشورهائي كه اول در زمان جنگ رفتند پي تكنولوژي هستهاي، و از لحاظ علمي و فني اين مسائل را حل كردند، خيلي زود به يك پيشرفت صنعتي تازه دست يافتند. يعني خيلي زود توانستند از آن تكنولوژيهائي كه براي استفاده از انرژي اتمي ايجاد كرده بودند در بخشهاي ديگر صنعت استفاده كنند. چون انرژي اتمي خيلي صنايع ديگر را در برميگيرد، تكنيكهاي مختلف را دربرميگيرد، و روي همهشان تأثير ميگذارد. مثلاً با ايجاد استانداردهاي كيفي بالاتر كه لازمه تكنولوژي هستهاي است، صنايع مكانيك و برق و الكترونيك و شيميائي و غيره پيشرفتهاي چشمگيري داشتند.(ص25) - تأثير ديگر تكنولوژي اتمي تحولي است كه در شناخت مواد آلياژهاي مختلف ايجاد شد و بالاخره زمينههاي تازهاي از فعاليت علمي و تكنولوژي مثل شيمي هستهاي و طب هستهاي و غيره رواج پيدا كرد.(ص26) - بنابراين هدف اعليحضرت در جهتگيري اتمي هم بدست آوردن يك منبع انرژي فراوان و هم دستيابي به تكنولوژيهاي پيشرفته بود. از لحاظ ما كه دستاندركاران انرژي اتمي بوديم (يعني سازمان انرژي اتمي) مسئله بالا بردن سطح تكنولوژي كشور يك عامل مهم به شمار ميرفت... اتم ميتوانست عملاً، بدون اينكه يك فشار قانوني روي صنايع بگذارد، يك فشار صنعتي روي آنها بگذارد كه كيفيتشان را ببرند بالا. براي اينكه اگر صنايع ميخواستند در اين برنامه مشاركت كنند، مجبور بودند استانداردهاي لازم را رعايت بكنند.(ص26) - متن قانون را به آقاي هويدا دادم كه دادند به احمد كاشفي، معاون پارلمانيشان، كه يك بررسي هم او كرد و تغييري در آن نداد. يعني دولت متن قانون آماده شده را دربست پذيرفت. بعد قانون به مجلسين داده شد. در مجلس شوراي ملي اصلاً تغيير پيدا نكرد، ولي... سنا در واقع دست روي ارتباط بسيار نزديك اين دستگاه با اعليحضرت گذاشته بود و ميگفت اين چه جوري ميشود. در اين زمينه سؤال ميكردند و من هم از لحاظ قانوني جوابي نداشتم. مسئله اين بود كه اعليحضرت تصميم داشتند كه اين سازمان زير نظر شخص خودشان انجام وظيفه كند و اگر اشتباه نكنم اين امر هم در متن فرمان مربوط به تأسيس سازمان انرژي اتمي آمده بود و در قانون سازمان هم به نحوي منعكس شده بود.(ص29) - همان روز دوم و سوم شروع كار، كه هنوز هم در دفتر دانشگاه بوعلي سينا نشسته بودم، هنوز نرفته بودم نخستوزيري، يك روز آمدند گفتند يك آرژانتيني به اسم عجيب و غريبي ميخواهد ترا ببيند... در اصل يك ادميرال (Admiral) معروف نيروي دريائي آرژانتين بود... اين شخص كه نامش «كيهيلالت»(Quihillalt) بود سالها رئيس كميسيون انرژي اتمي آرژانتينيها بود و برنامههاي آن كشور را راه انداخته بود... در آن روز آرژانتينيها در اتم خيلي پيشرفته بودند. بعد از اينكه «پرون» در آرژانتين روي كار آمد «كيهيلالت» را از كار بركنار كرد... اصلاً اين داستان عجيبي است كه سه روز بعد از اينكه مسئوليت اتم به من داده شده بود اين شخص به ايران و بلافاصله به سراغ من آمد. ما يكديگر را خوب ميشناختيم، در جلسات آژانس بينالمللي انرژي اتمي با هم آشنا شده بوديم. آمد، سلام و عليك. گفتم آمدي چكار؟ گفت آمدم كار بكنم. از كجا آمدي براي ما كار كني؟ گفت دولت شما يك كارشناس انرژي اتمي بينالمللي خواسته است و من مأمور شدهام و حالا در خدمت هستم. گفتم اين گوي و اين ميدان.(ص30) - او چون سالها رئيس كميسيون انرژي اتمي آرژانتين بود، همكارانشان را خوب ميشناخت. يك عده ديگر از همكاران او را هم از كار بركنار كرده بودند. درست مثل ايران بعد از انقلاب. من به او گفتم كه برو ببين اينها كجا هستند. اينها را جمع و جورشان بكن بيار اينجا. او پي اين كار رفت و بالاخره بعد از دو سه ماه آنها را يكي يكي جمع كرد. ما در حدود 10 نفر آرژانتيني متخصص درجه يك كه از مملكتشان رانده شده بودند را جمع كرديم آورديم.(ص31) - در همين زمان، در همان ماههاي اول، لاشخورها از هرجا شروع كردند به آمدن به ايران. كمپانيهاي مختلف فروشنده تجهيزات اتمي به ايران حمله كردند.مرتب طياره بود كه اينها را ميآورد تهران و مرتب هم من بايد اينها را ميديدم، ولي البته بينتيجه، براي اينكه ما هنوز برنامه مشخص و روشني نداشتيم. من اول بايد خودم ببينم چه ميخواهم تا به آنها بگويم. آمريكائيها به خصوص فشار عجيب و غريبي گذاشتند. همينطور از وستينگهاوس و صنايع ديگر گروههاي 20 نفري و 30 نفري ميآمدند، مينشستند، حرف ميزدند. من حرفي اصلاً نداشتم باهاشان بزنم. آلمانيها ميآمدند، فرانسويها ميآمدند.(ص31) - اولين معاون سازمان اميرهوشنگ صفاري بود كه معاونت صنعتي سازمان (يعني نيروگاههاي اتمي و سوخت را به عهده داشت... معاونت نيروگاههاي اتمي زير نظر احمد ستودهنيا بود... معاونت سوخت اتمي كه مسئولش حميد رفيعزاده بود مسئوليت تأمين سوخت اتمي نيروگاهها را به عهده داشت... معاونت حفاظت و ايمني اتمي زير نظر علي نوروزي كار ميكرد... معاونت آموزش كه برنامه بسيار وسيعي برعهده داشت زير نظر ماهبان بود كه قبلاً رياست دانشكده پليتكنيك تهران را به عهده داشت. معاونت پشتيباني كه مسئول برنامهريزي و نظارت مالي و ضوابط و مقررات استخدامي و نيز امور حقوقي سازمان بود زير نظر بهمن حكمت قرار داشت. معاونت امور بينالمللي و روابط عمومي زير نظر سيروس منظور بود. معاونت فني كه مسئول كارهاي زير بنائي و ساختماني سازمان بود زير نظر وحيدي بود. معاونت اداري و مالي را مهدي حجت كاشاني به عهده داشت.(صص34-33) - [افخمي] برنامههاي اصلي كه شما و همكارانتان طرح و اجرا كرديد چه بودند؟ [اعتماد] برنامه ما عمدتاً ساختن نيروگاه بود براي توليد برق. منتهي براي اينكه نيروگاه بسازيم و برق توليد كنيم يك سري عوامل لازم است... قسمت اعظم تكنولوژي اتمي در تكنولوژي سوخت خلاصه ميشود. ما بايد تكنولوژي سوخت را ميگرفتيم و آن جز تحقيق و توسعه و كار آزمايشگاهي راه ديگري نداشت... علاوه بر اينها، برنامهاي براي توليد راديو ايزوتوپهاي مختلف داشتيم و تحقيقات در مورد كاربرد آنها. راديو ايزوتوپها و اشعه اتمي كاربردهاي متنوعي دارند.(ص35) - تعداد آرژانتينيها متغير بود، براي اينكه آنها در زمانهاي مختلف به سازمان آمدند، ولي در مجموع هيچ وقت از حدود 9 يا 10 نفر تجاوز نكرد. استثنائاً در بعضي موارد و براي مدت محدودي يكي دو نفر خارجي ديگر داشتيم كه آنها هم هر يك در يك زمينه تخصصي كار ميكردند.(ص36) - يك روز به من گفتند كه يك ايراني در آمريكا جايزه سال جوشكاري صنعتي را برده. جوشكاري نيروگاهها فوقالعاده جوشكاري بغرنجي است و خيلي تكنولوژي ميخواهد. اسم اين شخص علي يزدي بود. برادر همين دكتر يزدي معروف كه با خميني به ايران آمد. من گفتم كه اين شخص را برويد پيدا كنيد. رفتند و بالاخره... به او تلفن كردم و گفتم ما به شما احتياج فوري داريم. از او خواستم كه هرچه زودتر به تهران بيايد تا با هم صحبت كنيم. او اصلاً توي خط ايران نبود. سالها در آمريكا بود و مديريت اجرائي كارگاه ساختمان يك نيروگاه اتمي را به عهده داشت. بعد از اصرار زياد بالاخره گفت خيلي خوب. گفتم بليط ميفرستم بيا دو روز با من صحبت كن و برگرد. بالاخره آمد. من اين قدر توي گوشش خواندم تا راضيش كردم بيايد ايران... او به ايران آمد و خانمش را هم كه آمريكائي بود با خود آورد. مسئوليت كارگاه ساختمان نيروگاهها را به او محول كرديم و او با دانش و تجربهاي كه داشت خيلي به ما كمك كرد و مقدار زيادي از مسايل مربوط به ساختن نيروگاه بوشهر را حل كرد. بسيار آدم صميمي و همكار شايستهاي بود.(صص38-37) - نخستوزير از ما خواسته بود كه براي ساختن نيروگاه حتيالمقدور از نيروي انساني ايراني استفاده شود و آلمانيها روي اصرار ما تعدادي جوشكار ايراني را به سرعت تربيت كردند كه كارهاي جوشكاري را انجام دهند. متأسفانه جوشكارهاي ايراني به علت كمي تجربه نتوانستند كار را درست انجام دهند. مجبور شديم قسمت مهمي از محفظه را خراب كنيم و دو مرتبه با استفاده از جوشكارهاي خارجي بسازيم و اين امر مبالغ زيادي به ما ضرر زد. در اين زمان علي يزدي كه قبلاً راجع به او صحبت كردم به ايران آمد. او تعدادي از جوشكارهاي ايراني را كه قابليت داشتند نگه داشت و تخصص آنها را تكميل كرد.(صص40-39) - در موقع ساختن نيروگاهها كار ما نظارت بر اجراي طرح بود و براي اين كار از متخصصين ايراني كه به تدريج به سازمان ميپيوستند استفاده ميكرديم. اما براي بهرهبرداري از نيروگاهها بايد متخصص اين كار را تربيت ميكرديم و براي اين امر هم با آلمانيها و فرانسويها ترتيباتي داده بوديم كه ايرانيها را براي اين كار تربيت كنند.(ص40) - [افخمي] در برنامه شما وقتي كه نيروگاه بوشهر، اگر اشتباه نكنم در سال 1980 قرار بود كامل بشود، به كار ميافتاد، چند درصد از كساني كه نيروگاه را به كار ميانداختند ايراني ميبودند؟ [اعتماد[ همه. [افخمي] صددرصد شان ايراني بودند؟ [اعتماد] اصل براين بود كه صددرصد ايراني باشند. ولي ما از لحاظ زمان به آن مرحله نرسيديم. البته اگر در موقع عمل به اشكالاتي برميخوريم لزوماً ميبايست از كارشناسان خارجي استفاده كنيم.(صص43-42) - دانش و تكنولوژي اتمي عمدتاً به سوخت مربوط ميشود. مسئله ديگر اين است كه چون تكنولوژي سوخت با تكنولوژي ساختن سلاحهاي اتمي ارتباط پيدا ميكرد، دسترسي به آن سختتر بود... در زمينه سوخت بايد ترتيباتي ميداديم كه وابستگي شديد نسبت به يك كشور به خصوص نداشته باشيم... بعد از چند ماه كه ما كارمان را شروع كرديم، براي اينكه ببينم وضع تأمين اورانيوم چه جوري است، فهرست تمام توليدكنندگان بزرگ اورانيوم را در دنيا تهيه كرديم و به همه اينها نامه نوشتيم و از همه آنها خواستيم كه به ما اورانيوم بفروشند. يكنفرشان پاسخ مثبت نداد. تمامشان نوشتند كه اورانيوم نداريم. اين نشان ميدهد كه تمام گنجايش توليد اورانيوم در آن موقع به كلي و براي چندين سال خريده شده بود.(ص43) - اين نشان ميدهد در دنيا يك حركت شديد به طرف اتمي شدن بود. يعني اغلب كشورهاي صنعتي همزمان به طرف اورانيوم هجوم برده بودند. روي اين اصل مجبور شديم در مورد نيروگاههاي اولي كه خريديم در قرارداد طرف معامله (يعني سازنده نيروگاه) را متعهد كنيم كه تا ده سال سوخت اين نيروگاهها را تامين كند.(ص44) - در آن زمان يك معدن بزرگ اورانيوم در كشور «ناميبيا» (Namibia) كه در آن زمان تحت قيمومت آفريقاي جنوبي بود و امروز به استقلال رسيده است وجود داشت كه قسمت بزرگي از سهام آن متعلق به يك كمپاني بزرگ معدني انگليس به نام R.T.Z (Rio Tinto Zinc) بود. در اين معدن تأسيسات بزرگي براي توليد و تخليص اورانيوم درست شده بود... در آن موقع بزرگترين رقم توليد را را در دنيا داشت. ما بعد از مذاكرات مفصل موفق شديم بخشي از سهام اين تأسيسات را از R.T.Z بخريم... از سوي ديگر يك شركت آلماني به نام «اوران گزلشافت» (Uran Geselschaft) در آن زمان فعاليت زيادي براي دستيابي به منابع اورانيوم جهان مبذول ميداشت و در چند كشور هم به نتايج ملموس دست يافته بود و برنامههاي اكتشاف اورانيوم متنوعي در خيلي كشورها داشت. ما با اين شركت تماسهاي زياد داشتيم و بالاخره موفق شديم در بخش مهمي از برنامههاي اكتشافي آنها سهيم شويم.(ص44) - آنچه كه در دراز مدت براي ما اهميت داشت مسئله اكتشاف اورانيوم در داخل كشور بود. چون اگر در ايران اورانيوم پيدا ميكرديم پايههاي استقلال سيكل سوخت خودمان را تا حد زيادي تأمين ميكرديم.(ص45) - [افخمي] عملاً آغاز به كار اكتشاف كرديد؟ [اعتماد] بله، ما طي سه سال كار اكتشاف زميني ميكرديم. در اين مدت در نتيجه عمليات انجام شده اطمينان پيدا كرده بوديم كه در ايران معادن اورانيوم هست. ولي فرصت اين را نداشتيم كه تعيين كنيم ذخاير اورانيوم در كجاست و بچه ميزان است و هزينه استخراج اورانيوم چه اندازه است. اگر چند سال بيشتر فرصت ميداشتيم ميتوانستيم به اين سؤالات پاسخ بدهيم.(صص47-46) - فقط7/0 (هفت دهم) درصد اورانيوم طبيعي از نوع اورانيوم 235 است و بقيه از نوع اورانيوم 238 است. از سوي ديگر فقط اورانيوم 235 در اثر شكستن (fission) انرژي ايجاد ميكند و چون نسبت اين ايزوتوپ در اورانيوم طبيعي خيلي كم است، اورانيوم طبيعي را به سختي ميتوان براي سوخت راكتورها مصرف كرد... اين بالا بردن نسبت اورانيوم 235 را غني كردن (enrichment) مينامند.(ص47) - در زمان جنگ، آمريكائيها به تكنولوژي غني كردن اورانيوم كه بسيار بغرنج است دست يافتند، و بعد از جنگ كارخانههاي بزرگي براي اين امر ساختند... سالها بعد فرانسويها نيز اين تكنولوژي را مهار كردند و يك كارخانه غني كردن اورانيوم براي مصارف نظامي ساختند.(ص47) - بعد از بحران نفت در سالهاي اول دهه هفتاد ميلادي خيلي از كشورهاي صنعتي به جانب انرژي اتمي هجوم آوردند. در آن زمان نه تنها توليد اورانيوم كافي به نظر نميرسيد، بلكه گنجايش كارخانههاي غني كردن اورانيوم هم محدود بود و فقط آمريكا و تا حد محدودي هم شوروي خدمات غني كردن اورانيوم را ميفروختند. با احساس اين كمبود، فرانسه كه برنامه بسيار وسيعي براي استفاده از انرژي اتمي داشت و تكنولوژي لازم را هم در اختيار داشت، يك شركت بينالمللي براي ايجاد يك كارخانه غني كردن اورانيوم تشكيل داد. در اين شركت، كه اكثريت سهام آن در اختيار فرانسه بود، ايتاليا، اسپانيا و بلژيك نيز سهيم بودند. نام اين شركت «اوروديف» (Eurodif) بود.(ص48) - در سال 1975 «ژاك شيراك» (Jacques Chirac) كه در آن موقع نخستوزير فرانسه بود در رأس هياتي از وزيران و مسئولان بلندپايه (مخصوصاً در زمينه انرژي) به ايران سفر كرد. در اين سفر مذاكرات مفصلي درباره همكاريهاي دو كشور در زمينه انرژي اتمي انجام شد. من كه موقع را مناسب ديدم طرحي حضور اعليحضرت ارائه دادم كه ايران فرانسويها را راضي كند كه ما هم در كارخانه «اوروديف» براي غني كردن اورانيوم شريك شويم... خوشبختانه ميزان سرمايهگزاري براي ايجاد كارخانه «اوروديف» و نيروگاه اتمي مجاور آن خيلي زياد بود و فرانسويها براي تامين آن مشكل داشتند. بالاخره بعد از گفتگوهاي زياد اعليحضرت موافقت كردند كه در برابر سهيم شدن ايران در اين كارخانه (يعني براي راضي كردن فرانسويها) مبلغ يك ميليارد دلار به صورت وام در اختيار فرانسه قرار دهند كه به مصرف سرمايهگزاري در كارخانه «اوروديف» برسد... يكي از شرايط اين بود كه اگر در آينده تصميم به ساختن يك كارخانه ديگر گرفته شود، در آن كارخانه هم ايران از ابتدا شريك خواهد بود. ايران بدين وسيله موقعيت خود را به طور دراز مدت در صحنه توليد خدمات غني كردن تثبيت ميكرد.(صص49-48) - بر اساس توافقهائي كه به آن رسيديم، دو شركت در فرانسه به ثبت رسيد. يكي به نام «سوفيديف»(Sofidif) كه در آن 60 درصد سهام متعلق به كميسارياي انرژي اتمي فرانسه بود و 40 درصد سهام متعلق به ايران بود. اگر اشتباه نكنم سهام ايران به نام سازماني بود كه در وزارت اقتصاد و دارائي براي سرمايهگزاريهاي ايران در خارج درست شده بود... شركت «سوفيديف» 25 درصد سهام «اوروديف» را در دست داشت و چون 40 درصد سهام اين شركت متعلق به ايران بود، بنابراين ما به ميزان ده درصد (بطور غيرمستقيم) در «اوروديف» شريك بوديم و حق برداشت 10 درصد از توليد كارخانه غنيكردن اورانيوم «اوروديف» به طور مستقيم به ما تعلق گرفت.(ص50) - شركت دومي كه تشكيل داديم «كورديف» (Coredif) نام داشت كه بين 20 تا 30 درصد (رقم دقيق آنرا به خاطر ندارم) سهام آن به ايران تعلق داشت و بقيه در دست فرانسه بود. ولي اين شركت راه به جائي نبرد چون به تدريج با كند شدن روند استفاده از انرژي اتمي ديگر نيازي به ايجاد يك كارخانه جديدي براي غني كردن اورانيوم نبود.(ص51) - به طور كلي ميتوان كشورها را در اين زمينه به سه دسته تقسيم كرد. اول كشورهائي كه ميلههاي سوخت خارج شده از راكتور را به عنوان تفاله اتمي (nuclear waste) تلقي كرده... سردسته اين كشورها آمريكاست كه براي اولين بار اين نظر را مطرح كرد كه ميتوان از مقدار مواد قابل سوخت كه در ميلههاي سوخت خارج شده از راكتور وجود دارد چشمپوشي كرد و مجموعه مواد ميلههاي سوخت را به عنوان تفاله اتمي تلقي نمود... گروه دوم كشورهائي هستند كه نظرشان بر اين است كه بايد ميلههاي سوخت را تجزيه كرد و مواد سوختي آن (اورانيوم غني و پلوتونيوم) را از بقيه مواد جدا كرد و مجدداً در سيكل سوخت راكتورهاي اتمي به كار برد... گروه سوم كشورهائي بودند كه به علت اينكه هم ديرتر و يا در مقياس كوچكتر به سوي اتم روي آوردهاند و نيز به علت اينكه در اين زمينه تجربه لازم به حد دلخواه و مطمئني وجود ندارد هيچ نوع تصميمي نگرفتهاند.(صص52-51) - يادم هست كه روزي يك خبرنگار اتريشي به ايران آمد و با اعليحضرت مصاحبه كرد. او در اين مصاحبه سؤالاتي از اعليحضرت در زمينه انرژي اتمي كرد و پاسخ شنيد. بعد مسئله تفالههاي اتمي را مطرح كرد كه ايران اين مسئله را به چه نحو حل خواهد كرد. پاسخ اعليحضرت تا آنجا كه به خاطر دارم اين بود كه روزي كه موقع اين كار رسيده باشد، ايران در اين زمينه امتيازي نسبت به كشورهاي ديگر دارد و آن داشتن فضاهاي وسيع بدون جمعيت است و ميتواند راهي براي دفن اين زبالهها پيدا كند و آنها را در اعماق بيابانهاي ايران دفن كند. خبرنگار اتريشي پرسيد كه اگر روزي اين راهحل براي ايران پيدا شد، آيا ايران به كشورهاي ديگر هم امكان خواهد داد كه از فضاهاي موجود در ايران استفاده كند؟ پاسخ اعليحضرت تا آنجا كه به خاطر دارم اين بود كه «در آن موقع خواهيم ديد. چرا نه؟» متعاقب اين مصاحبه در يك سفر كه من به اتريش رفتم، وزير علوم اتريش كه خانمي فعال بود (اسمش را يادم نيست) يك مهماني نهار براي من ترتيب داد و بعد از نهار مسئله تفالههاي اتمي را با اشاره به مصاحبه اعليحضرت مطرح كرد. به او پاسخ دادم كه اين مسئله به آينده مربوط ميشود و مادام كه خود ما به راهحلي دست نيافتهايم بايد صبر كرد. چند ماه بعد اين خانم به تهران آمد.(ص55) - اين مطالعات در كميسيون شروع شد و جو همكاري خوبي هم برقرار بود. ولي ديگر فرصت نبود و با رسيدن انقلاب موضوع مسكوت ماند. اميد اتريشيها اين بود كه از اين طريق به افكار عمومي اتريش بگويند كه در جستجوي راهحل هستند. اميد ما اين بود كه به اين وسيله مطالعات لازم را شروع كنيم و از دانش اتريشيها استفاده كنيم. ولي باز هم بايد تاكيد كنم كه موضوع مربوط ميشد به زماني كه با آن هنوز 30 يا 40 سال فاصله داشتيم. در ماههاي قبل از انقلاب كه هر موضوعي بهانهاي براي حمله به دولت ميشد اين شايعه مثل همه شايعههاي دروغ رايج شد كه ايران تفالههاي اتمي اتريش را در بيابانهاي ايران دفن كرده است.(صص56-55) - آمريكائيها از اولي كه برنامه انرژي اتمي ايران شروع شد فوقالعاده نگران بودند و من يادم هست كه در سال اول كارمان با يك حقوقدان آمريكائي كه سابقاً عضو كميسيون انرژي اتمي آمريكا بوده قراردادي داشتم كه او مرتباً آنچه را كه در دولت آمريكا و در كنگره درباره انرژي مورد بحث است براي من جمعآوري كند و نيز خواسته بودم كه بريده همه جرايد آمريكا را كه راجع به برنامه انرژي اتمي ايران مينويسند برايم بفرستند. از مجموع آنچه كه در آمريكا نوشته ميشد برميآمد كه در آمريكا يك نوع نگراني نسبت به برنامه ايران وجود دارد. اين نگراني مربوط به اين بود كه آيا ايران اتم را واقعاً فقط براي استفاده صلحجويانه ميخواهد و يا احياناً ايران در نظر دارد بعد از دستيابي به تكنولوژي اتمي، از اين تكنولوژي استفاده نظامي بكند... نوع راكتور انتخابي به وسيله ايران تا حد زيادي شك آمريكائيها را زايل ميكرد. چون راكتور آب سبك راهي است كه از راه تكنولوژي نظامي اتم فاصله زياد دارد... آنها جسته و گريخته به ما ميگفتند كه شما رسماً اعلام كنيد كه سوخت سوخته شده را تجزيه شيميائي (reprocess) نخواهيد كرد. جواب من به آنها اين بود كه ما در اين زمينه هنوز تصميمي نداريم چون اين موضوع به 15 يا 20 سال آينده مربوط ميشود و ما در آن موقع تصميم خواهيم گرفت.(ص57) - در جلساتي كه در كميسيون مشترك همكاريهاي اقتصادي با امريكا داشتيم، كه رئيس آمريكائي آن كيسنجر و رئيس ايراني آن هوشنگ انصاري بود، من يك برخورد شديد با كيسنجر داشتم. كيسنجر آنوقت يك ايدهاي آورده بود. ميگفت كشورهائي مثل ايران و پاكستان برنامه انرژي اتمي دارند، ولي آنها هريك نميتوانند جداگانه پي مسايل سوخت خود بروند، مخصوصاً اداره سوخت در مرحله بعد از سوخته شدن در راكتور. چون برنامههاي شما آن قدر بزرگ نيست كه اين امر را از لحاظ اقتصادي توجيه كند. او نظرش اين بود كه در چند منطقه دنيا مراكز چند دولتي سيكل سوخت ايجاد شود و كشورهاي منطقه در آن سهيم باشند. بدين ترتيب او ميخواست تصميمگيري در مورد سيكل سوخت را از حيطه حاكميت ملي يك كشور بيرون بياورد تا مسئله توليد پلوتونيوم و استفاده از آن در حيطه اختيار يك كشور نباشد.(ص58) - يك دفعه كيسينجر وزير خارجه آمريكا آمد تهران. همكارانش را آورده بود. جلسهاي داشتيم در دفتر هوشنگ انصاري. ما نشستيم با هم صحبت كرديم و كيسينجر مسئله را مطرح كرد. من گفتم آقاي كيسينجر... آيا شما تصور يك سازمان منطقهاي را ميتوانيد بكنيد كه ايران و پاكستان و هند و عراق و تركيه و ساير كشورهاي عربي در آن عضويت داشته باشند... او اندكي فكر كرد و گفت راست ميگوئيد. اين چنين چيزي عملي نيست. چطور ممكن است در اين باروت خانه خاورميانه يك سازمان مشترك فني و اقتصادي به اين حساسي ايجاد كرد. و بعد رويش را كرد به همكارانش و گفت آيا اعتماد تاكنون اين مشكل را براي شما باز كرده بود. گفتند بله. (چون به آنها گفته بودم،) گفت پس چرا گوش نكرديد و پس چرا نيامديد به من بگوئيد، اين حرفش خيلي درست است. اين چنين چيزي عملي نيست. بدين ترتيب موضوع ايجاد مراكز منطقهاي سوخت اتمي پروندهاش بسته شد و ديگر آمريكائيها در اين زمينه صحبت نكردند.(ص59) - يك روز رفتم حضور اعليحضرت، گفتم قربان من اين صحبتها را كه با شما ميكنم راجع به كارهائي كه بايد بكنيم، اينها همه جنبه خيلي فني و تخصصي دارد... بنابراين به من اجازه بدهيد كه من عوامل اين تكنولوژي را برايتان روشن بكنم. وقتي روشن شد، آن وقت ميتوانيم با هم مكالمه داشته باشيم. فرمودند كه يعني چي. عرض كردم هفتهاي يك بعدازظهر اعليحضرت به من بدهيد، خارج از برنامه كارهاي انرژي اتمي. من ميآيم اين سيستم را برايتان شرح ميدهم كه چه هست و داستان اتم چيست. خيلي خوشحال شدند. گفتند بسيار خوب است. اين كار را بكن. من رفتم شروع كردم. يك برنامه فشرده تهيه كردم كه چگونه عوامل لازم را براي اعليحضرت روشن كنم، بدون اينكه وارد جزئياتي بشوم كه از حوصله ايشان خارج باشد. خيلي كار حساسي بود. ولي بالاخره من اين كار را كردم. برنامه هرجلسه را به زبان عادي مينوشتم روي كاغذ... مجموعاً 6 ماه بيشتر طول نكشيد. آخر 6 ماه ايشان مجموع اطلاعاتي را كه بايد يكنفر مثل اعليحضرت، كه در مقام تصميمگيري نهائي بود، در دست داشته باشد، به دست آورد... در چند مورد طرح مسئله از سوي من چنان بود كه اعليحضرت را به بحث درباره چند انتخاب ميكشاندم و نتيجه اين گفتگو به من نشان ميداد كه در فكر سلاحهاي اتمي نيستند.(ص61) - به تدريج كه در اين امر پيش ميرفتيم ميتوانستيم بعضي كارها را خودمان بكنيم و كمكم از بعضي خدمات خارجي خود را بينياز كنيم و بالاخره در مراحل بعدي بتوانيم سهم ملي خود را در تكنولوژيهاي مختلف بالا برده و در آن مشاركت بيشتري داشته باشيم و بتوانيم نيازهاي وسيع برنامه انرژي اتمي را تا حد زيادي در داخل كشور تأمين كنيم. اين كار با وجود مركز تحقيقات اتمي تهران كه از دانشگاه تهران به سازمان انرژي اتمي منتقل شد خيلي زود شكل گرفت. علاوه بر اين مركز، يك مركز تحقيقات و كاربرد راديو ايزوتوپها هم داشتيم كه آن هم در تهران بود و نوع كارش با مركز اولي تفاوت داشت. علاوه بر اين يك مركز تحقيقات بزرگ و وسيعي در دست طرحريزي و ساختمان بود كه بايد در اصفهان ايجاد ميشد.(ص63) - من خود شخصاً اعتقادم اين بود كه در برنامهاي به وسعت برنامه سازمان انرژي اتمي، بايد استعدادها را آزاد ميگذاشتيم كه از لحاظ علمي و تكنولوژي جلو بروند... درست است كه دولت از من فعلاً انرژي ميخواست و در شرايط موجود اعليحضرت در فكر تسليحات اتمي نبودند و هيچ كس هم به من ماموريتي در اين زمينه نداده بود ولي زندگي ملتها در يك «عكسبرداري» خلاصه نميشود. از سوي ديگر توسعه تكنولوژيهاي مختلف اتمي به زمان زياد نياز داشت. هيچ بعيد نبود كه روزي شرايط سياسي و نظامي در منطقه تغييرات مهمي پيدا كند و در آن روز ايران خود را ناچار ببيند كه به تسليحات اتمي دست پيدا كند. در آن صورت ميبايست به اين نياز كشور پاسخ داده ميشد.(ص65) - با اين ترتيب ميبينيد كه سازمان انرژي اتمي كه براي خود يك رسالت طويلالمدت احساس ميكرد از نيازهاي احتمالي آينده غافل نبود ولي به علل سياسي سعي داشت كه اين موضوع از نظر همگان و مخصوصاً خبرنگاران و خبرچينان داخلي و خارجي محفوظ بماند. چون در آن موقع ميتوانست بهانهاي به دست كشورهاي خارجي بدهد كه ما را تحت فشار سياسي قرار دهند.(ص66) - به طور كلي مسئله تأثير تأسيسات اتمي بر محيط زيست را ميتوان از سه زاويه مطرح كرد: يكي وقتي نيروگاه به حالت عادي كار ميكند. ديگر مسئله حادثه در نيروگاهها كه وضعي غيرعادي است، سوم هم همان مسئله تفالههاي اتمي است كه صحبت شد.(ص67) - بنابراين ما در برابر اين سؤال قرار داشتيم كه چگونه عمل كنيم. بالاخره تصميم گرفتيم در زمينه تأسيسات بزرگ، مخصوصاً نيروگاهها، در هر مورد ضوابط و مقررات كشوري كه تكنولوژي را به ما ميداد ملاك عمل قرار گيرند. مثلاً در مورد نيروگاه بوشهر ضوابط و مقررات آلمان و در مورد نيروگاه دارخوئين (در شمال اهواز) ضوابط و مقررات فرانسه اعمال ميشد... بدين ترتيب با سازمان حفاظت محيط زيست رسماً داد و ستدي نداشتيم. يعني اين سازمان هيچ وقت مدعي ما نشد و از ما مثلاً گزارش نخواست كه ما چكار ميكنيم.(صص70-69) - به علت محدود بودن امكانات، مخصوصاً نيروي انساني، وظايفي كه در كشورهاي صنعتي به وسيله چهار يا پنج ارگان مختلف انجام ميشوند، همه در داخل سازمان انرژي اتمي متمركز شده بودند و اين امر رئيس سازمان را در مقابل مسئوليتهاي خطير و گاهي متناقض قرار ميداد.(ص73) - در سالهاي آخر معاونين سازمان و مديران حقوقهائي در حدود ماهي بيست هزار تومان (كمي بيشتر يا كمي كمتر) داشتند و اين حقوق با حقوق استادان دانشگاه در يك سطح بود و از حقوقهاي بالاي شركت نفت پائينتر بود. ما بايد به همكارانمان حقوق مكفي ميداديم كه زندگيشان مرتب باشد، ولي من با حقوق زياد مخالف بودم. اعليحضرت به وضع زندگي همكاران من در سازمان انرژي اتمي خيلي توجه داشتند و به من اصرار ميكردند كه براي آنها زندگي خيلي خوب تأمين كنم، ولي من مقاومت ميكردم چون فكر ميكردم روحيه افراد در سازمان ممكن است منحرف شود.(ص78) - در موقع عقد هر قرارداد از آنها كتباً شهادتنامهاي (affidavit) ميگرفتيم كه در آن بايد مينوشتند كه در اين قرارداد هيچ نوع پولي خارج از آنچه كه در قرارداد آمده است به كسي يا جائي پرداخت نشده است. باز براي محكم كردن پيچها من از همه همكارانم خواسته بودم كه در مورد هديه گرفتن از خارجيها مواظب باشند هديه ارزشش از حد معقول يك تعارف بالاتر نرود. چون خارجيها گاهي هديههائي ميآوردند، مثلاً يك قلم يا يك كتاب. ولي گاهي اين هديهها با ارزش بودند. دستور من اين بود كه اگر گيرنده هديه فكر ميكند كه ارزشش از حدود صد دلار بالاتر است بايد به دفتر من اطلاع دهد و نام هديه دهنده را هم بگويد.(ص80) - مسئله سوخت براي من مهمترين و بغرنجترين مسئله بود... با امكانات محدودي كه داشتيم كار سازمان در حد تحقيق و توسعه و برنامهريزي و تصميمگيري و نظارت بر اجرا و احياناً انجام كارهاي كوچك اجرائي محدود ميشد. بهترين شخصي كه ميتوانست به ما در اين زمينه كمك كند رضا نيازمند بود كه تجربه زيادي در صنايع داشت... او در آن زمان مديرعامل مس سرچشمه بود و به سن بازنشستگي رسيده بود. با او صحبت كردم و او را راضي كردم كه در زمينه سوخت به ما كمك كند. البته او در زمينه سوخت اتمي تخصص نداشت... پيشنهاد من مورد تأييد اعليحضرت قرار گرفت و اجازه فرمودند كه نيازمند بازنشسته شود و از مس سرچشمه استعفا بدهد و در زمينه سوخت اتمي به سازمان انرژي اتمي كمك كند. نيازمند شركتي تشكيل داد به نام «يورايران» كه زمينه كارش سوخت اتمي بود. با اين شركت قراردادي بستيم و كار خود را شروع كرد و در مدت كمي افراد متخصص را جلب كرد و بر توانائي خود افزود و خدمات ارزندهاي به سازمان ارائه داد.(ص81) - مورد ديگر در زمينه امور حقوقي بود. اگرچه در سازمان يك دفتر حقوقي داشتيم ولي حجم كار به قدري زياد و مسايل به قدري متنوع بودند كه مجبور بوديم به ميزان وسيعي از خارج از سازمان خدمات بگيريم... از جمله لازم ميدانم از خدمات بسيار ارزنده سيروس غني و همكارانش ياد كنم... كيوان طبري يكي از متخصصين امور حقوقي بود كه او را از نزديك ميشناختم... بالاخره قبول كرد و دفتر مجهزي درست كرد كه طبق قرارداد براي ما كار ميكرد. اين دفتر حقوقي خدمات ارزندهاي ارائه داد.(ص82) - مورد ديگر پرويز حكمت بود. حكمت يك مهندس بسيار باتجربه و سالها در سازمان برنامه مسئول بررسي طرحهاي فني بود. او سپس وزير نيرو شد و پس از چندي كنار كشيد... بالاخره به توافق رسيديم كه او يك شركتي براي بررسي محلهاي مناسب براي احداث نيروگاههاي اتمي تشكيل دهد. اين كار عملي شد.(ص82) - بودجه يك پارچه نبود كه رقمش در خاطرم باشد. برنامهها و طرحهاي متنوع داشتيم كه هركدام بودجه خود را داشتند.(ص85) - [افخمي] خوب، يك رقم كلي ميتوانيد بگوئيد؟ [اعتماد] خيلي مشكل است. يك رقم كلي وجود نداشت. فكر ميكنم در سالهاي آخر چيزي نزديك دو ميليارد دلار خرج ميكرديم.(ص85) - آن وقت كه اين كار در ايران شروع شد، من خيلي خلاصه بايد بگويم، ايران در يك فاز رشد سريع صنعتي بود و نيازهاي انرژي كشور به سرعت رشد ميكرد. يعني رشد مصرف برق، حتي مصرف انرژي به طور كلي، در ايران يك چيز خارقالعاده و بينظير بود و به اين نياز بايد پاسخ داده ميشد... بنابراين برآوردن نيازهاي انرژي در ايران يك مسئله بزرگ ملي بود.(ص86) - به طور خلاصه در آن پيشبينيهائي كه ميشد، همهاش هم خيلي قابل اطمينان نبود، براي اينكه اين مسائل قابل پيشبيني نيست، فكر ميكرديم كه ايران بايد يك روزي در حدود 20 تا 25 درصد برقش را از انرژي اتمي تامين بكند. بقيهاش در وهله اول معطوف به مصرف گاز بود كه خيلي مورد توجه بود و قرار بود بخش قابل ملاحظهاي از انرژي كشور را تأمين كند... داستان اين طور نبود كه يك عده بنشينند تعيين كنند كه ما مثلاً در يك سال چقدر انرژي اتمي ميخواهيم، چقدر انرژي گاز ميخواهيم و غيره. در عمل مسئله اينطور مطرح نميشود. در عمل مسئله اين جوري مطرح ميشود كه در آن سال تا چه حد ميتوانيم انرژي اتمي بسازيم، يعني تصميمگيري به برنامهريزي مربوط نميشود، به قدرت اجرائي مربوط ميشود. مخصوصاً در يك زمينه تازهاي كه در آن تجربه نداشتيم. همينطور درباره گاز و درباره آب و نفت.(صص87-86) - قبل از شروع برنامه انرژي اتمي اعليحضرت مسئله بيست و سه هزار مگا وات برق اتمي را در سالهاي وسط دهه 90 ميلادي مطرح كرده بودند. اين بيست و سه هزار مگا وات، با پيشبيني رشد ساير بخشهاي صنعت برق، ما را در همان حدود 35 درصد قرار ميداد. در عمل ما هيچوقت ننشستيم اين را برنامهريزي بكنيم، براي اينكه آگاهي داشتيم كه برنامهريزي در شرايط كار آن روز ما كه تجربهاي نداشتيم كار عبثي بود... در ايران يك محدوديت اضافي ديگر خيلي زود براي ما روشن شد و آن مسئله محل مناسب براي ايجاد نيروگاه اتمي بود.(ص87) - شرايط آن روز در داخل مملكت چه بود؟ ايران در آن سالها با سرعتي كمنظير در حال رشد و توسعه بود. هرسال در حدود يك ميليون نفر به جمعيت كشور اضافه ميشد و بيش از يك ميليون نفر به تعداد افراد تحت پوشش نظام آموزشي اضافه ميگرديد. كشور به سرعت صنعتي ميشد و با رشد سريع طبقه متوسط (middle class) و تحرك چشمگيري كه در اين طبقه به چشم ميخورد، نيازهاي جامعه با سرعت در حال رشد بود و متنوع ميشد. جامعه ما به تدريج به صورت يك جامعه مصرفي درميآمد. وقتي به تاريخ تحول اقتصادي كشورهاي پيشرفتهتر نگاه ميكنيم، ميبينيم كه موتور اصلي اين تحولات انرژي بوده است.(صص90-89) - به نظر من بين برنامههاي صنعتي و زيربنائي كشور نقش انرژي مورد بيتوجهي قرار گرفته بود. هرچه در اين زمينه سرمايهگزاري شده بود بيشتر متوجه توليد نفت بود تا ايجاد زيربناي مناسبي براي تامين نيازهاي انرژي كشور در چند دهه آينده. ميزان سرمايهگزاري در گاز پائين بود و حال اينكه گاز بهترين و اقتصاديترين منبع انرژي براي مصارف صنعتي و خانگي است. از همه بدتر بخش برق خيلي عقب بود و آنچه كه عمل شده بود، و ظرفيتهائي كه ايجاد شده بود، مطلقاً پاسخگوي نيازهاي روز نبود تا چه برسد به آينده.(ص90) - فراموش نكنيم كه در سالهاي آخر ما نه تنها در بسياري از دهات برق نداشتيم، حتي براي مصرف برق شهرها در تنگنا بوديم و اغلب در تهران خاموشي داشتيم. من به خاطر دارم كه در يكي از جلساتي كه در نخستوزيري تشكيل ميشد و صفي اصفيا رياست آنرا داشت بحث فراوان روي اين داستان داشتيم كه شهرك غرب كه در دست ساختمان بود برق ميخواست و دولت برق نداشت به اين شهرك بدهد. آيا به اين ترتيب ميتوان جامعه را به سرعت صنعتي كرد و نيازهاي متعدد اجتماعي را برآورد. آنها كه نسبت به هزينههائي كه براي اتم انجام ميشد با نظر انتقادآميز نگاه ميكردند، آيا هيچوقت حساب كردند كه ما هرسال چه مقدار ضرر كمبود برق را ميداديم. تعداد بسياري از كارخانههاي جديد، چه در بخش دولتي و چه در بخش خصوصي، مجبور بودند برق مورد نياز خود را خودشان توليد كنند و اين خيلي گران تمام ميشد. وقتي برق تهران و يا شهرستانهاي ديگر قطع ميشد آسيب فراوان به مردم و اقتصاد كشور وارد ميشد.(ص90) - كشورهاي صنعتي پيشرفته در حال حاضر در حدود يك و نيم تا دو كيلو وات قدرت توليد برق براي هر نفر دارند (يعني قدرت كل توليد برق تقسيم برتعداد جمعيت) كه در بيست سال پيش اندكي كمتر از اين بود. ما در سالهاي آخر قبل از انقلاب قدرت برق سرانهاي در حدود دودهم كيلو وات داشتيم كه بسيار كم بود... انرژي اتمي با حركت سريعي كه شروع كرده بوديم، و اگر مشكلاتي غيرقابل پيشبيني اتفاق نميافتاد، ميتوانست از سال 1981 يعني هفت سال بعد از آغاز برنامه شروع به توليد برق كند و تا سال 1994، يعني بيست سال بعد از شروع برنامه، شايد ميتوانست مجموعاً 10 تا 12 هزار مگاوات قدرت ايجاد كند.(ص91) - حال اگر در زمينه گاز هم فعاليتي نظير اتم انجام ميشد، شايد ميتوانستيم 12 تا 15 هزار مگاوات هم از گاز تأمين كنيم. نفت و برق آبي هم شايد ميتوانستند رويهم در حدود 10 هزار مگاوات تامين كنند (كه من در اين رقم شك دارم). باز هم ميبينيم كه با همه اين فعاليتها، كه بعضي اشخاص آنها را غيرلازم ميدانستند، ما به حد قدرت سرانه يك كيلووات نميرسيديم.(ص91) - من به سهم كوچك خودم اين رسالت را قبول كرده بودم و گوش هم به مناديان كم حافظه ترس و واهمه، نكبت و بدبختي و خفت در مقابل كشورهاي خارجي نميدادم. گرفتاري آنها اين است كه وقتي كاري انجام نميشود، ناله سر ميدهند كه چرا ما عقب ماندهايم... ولي به مجرد اينكه كسي همت داشته باشد و بخواهد كار بزرگ و سرنوشتساز انجام دهد، نعره ميكشند كه چرا اين طور شد و چرا آن طور شد. آنها چون «قدرت سازندگي» ندارند، اين عقده خود را با تلاش براي بالا بردن «قدرت تخريب» خود، تسكين ميدهند.(ص92) - چون در نيات اعليحضرت خواندم كه پي وقت تلف كردن و از اين دست به آن دست كردن نيست و اتم را به عنوان يكي از محورهاي مهم سياست انرژي و نيز يكي از عوامل پر توان تقويت بنيه علمي و فني كشور ميداند و در اين زمينه نيات بلندي دارد قبول كردم.(ص94) - اگر هدف اركستري اين باشد كه احياناً روزي بتواند آهنگ «گل پري جون» را به نوازد ديگر اين اركستر نميتواند سمفوني نهم بتهوون را تحويل دهد. رهبر اركستر بايد هدف را بالا بگذارد و امكانات يك يك افراد اركستر را بالا ببرد تا بتواند آثار هنري پرارزش را به اجرا درآورد. ابعاد بزرگ برنامه يك مفهوم ديگر هم داشت و آن جهتگيري براي يك صنعت اتمي تقريباً كامل و مستقل بود... مخصوصاً مهار كردن مراحل مختلف سيكل سوخت اهميت بسيار دارد، چون ضامن استقلال آن كشور در زمينه انرژي اتمي ميشود. اين صنايع جانبي وقتي مفهوم پيدا ميكند كه برنامه بزرگ باشد وگرنه براي دو سه نيروگاه ايجاد آن صنايع قابل توجيه از لحاظ اقتصادي نيست.(ص95) - اما آيا اين برنامه انرژي اتمي فقط يك هوس اعليحضرت بود، كه بعضيها فكر ميكنند ايشان از لحاظ پرستيژ و يا احياناً براي استفادههاي نظامي اين برنامه را راه انداختند، بايد عرض كنم كه از لحاظ استفادههاي نظامي و بينش اعليحضرت در اين زمينه، من قبلاً توضيحات مفصلي دادم.(ص95) - بنابراين اين مسئله را كنار ميگذارم. اما آنچه كه بايد گفت اين است كه در آن زمان بخش بزرگي از كشورهاي جهان درپي استفاده از انرژي اتمي بودند و اين نبود كه يك باره شاه هوس كرده باشد. كشورهاي صنعتي با سرعتي زياد خود را مجهز ميكردند تا بخش قابل توجهي از نيروي برق خود را از اتم بگيرند.(ص96) - و اما راجع به آن قسمت از سؤال شما كه مربوط ميشود به تصميمگيري در مورد برنامه انرژي اتمي بايد بگويم كه در اصل تصميمات مربوط به حجم برنامه و ابعاد مختلف آن و نحوه اجراي آن را من رأساً گرفتهام و به اجرا گذاشتهام. ولي اين را بايد اضافه كنم كه من كاملاً از نيات اعليحضرت و نظرات و بينش ايشان در اين زمينه اطلاع داشتم.(ص97) - در سازماني كه مستقيماً زير نظر اعليحضرت اداره ميشد هيچ وقت نه كتباً و نه شفاهاً من همكارانم را در مقابل «اوامر مطاع ملوكانه» قرار ندادم. اين نه در شأن همكارانم بود و نه در شأن من و نه شايد در شأن اعليحضرت. امروز من، برعكس خيلي ديگر از زعماي قوم كه چون در كار خود تعهد و استقلال فكري لازم را نداشتهاند همه تقصيرات را به گردن اعليحضرت مياندازند كه اوامري صادر ميفرمودند و ما اجرا ميكرديم، با صراحت تمام ميگويم كه مسئوليت كامل تمام تصميمات مربوط به انرژي اتمي به شخص من برميگردد.(صص98-97) - [افخمي]... وقتي به سالهاي قبل از انقلاب، منظورم يكي دو سال قبل از انقلاب است، نگاه ميكنيم ميبينيم كه درآمد نفت به نسبت پائين آمده بود... آيا فكر ميكنيد عليرغم نياز كشور باز هم به اندازه كافي پول باقي ميماند كه دولت سالي چند ميليارد دلار صرف انرژي اتمي بكند و آيا از اين لحاظ به بنبست نميرسيديد؟ [اعتماد] بله سؤال جالبي است و من نسبت به اين مسئله از همان روز اول خيلي فكر كردهام... بنابراين اگر قرار ميبود كه اقتصاد ايران و رشد و توسعه كشور متوقف شود و همه ساله همان مقدار پول به صندوق دولت بيايد كه ميآمد، معلوم است كه به انرژي اتمي احتياج نداشتيم. ولي وضع كشور در آن روز بسيار خوب بود.(ص98) - در يك جامعه ساكن و ايستا هيچ اتفاقي نميافتد. همانطور كه در ايران در طي هزار سال از حمله اعراب تا سلطنت پهلوي اتفاقي كه با زندگي مردم و رشد جامعه ارتباط داشته باشد نيفتاد. در تمام آن مدت نفت ما زير زمين خوابيده بود و ما امكان استفاده از آن را نداشتيم. اگر بعدها درآمد نفت به داد ما رسيد براي آن بود كه در صنعت نفت مقادير هنفگتي سرمايهگذاري شد تا ظرفيت توليد نفت ايران به نزديك 6 ميليون بشكه در روز رسيد... حالا چرا اين قانون نسبت به اتم صادق نيست؟ چرا بعضيها فكر ميكنند كه هزينههاي اتم به دريا ريخته ميشد؟(ص99) - از سال 1981 اولين نيروگاه اتمي ما قرار بود برق توليد كند و تا چند سال هر سال يك واحد ديگر مورد بهرهبرداري قرار ميگرفت. هر يك از اين واحدها در سال در حدود 350 تا 400 ميليون دلار برق توليد ميكرد. يعني از سال 1981 ببعد فعاليت انرژي اتمي ايران ضمن اينكه خرج داشت درآمد هم داشت.(ص99) - خيلي زود به نتيجه رسيديم كه تعداد محلهاي مناسب براي ايجاد نيروگاه اتمي در ايران محدود است و شايد در غايت امر از حدود 10 محل تجاوز نميكند. البته در هر محل ميتوانستيم دو يا چند واحد بسازيم. ولي خوب در اصل اين محدوديتي بود كه در كشور بود. به طور خيلي خلاصه بايد بگويم كه اولين محل انتخابي بوشهر بود، دومين محل در كنار رود كارون در نقطهاي به نام دارخوين و سومين محل در جنوب شرقي اصفهان در كنار زاينده رود. اين سه محلي بودند كه درباره آنها تصميم گرفته بوديم و كار ساختن نيروگاه در بوشهر و دارخوين و مطالعات نهائي و اقدامات اجرائي اوليه در اصفهان در جريان بود.(ص101) - اولين نيروگاه اتمي در شبه جزيره بوشهر ساخته شد، كه طرح آن به وسيله مؤسسه «كرافت ورك اونيون (Kraftwerk Union) يا KWU، كه از شركتهاي تابعه «زيمنس» آلمان بود، تهيه شده بود. اين مؤسسه مسئوليت اجراي طرح را به عهده داشت. نيروگاه بوشهر عبارت بود از دو واحد، هر يك به قدرت 1200 مگاوات (يك ميليون و دويست هزار كيلو وات). طبق برنامهاي كه در قرارداد تنظيم شده بود اولين واحد اين نيروگاه بايد در پايان سال 1980 و دومين واحد در پايان سال 1981 شروع به توليد كنند و به شبكه برق سراسري متصل شوند.(ص102) - طرح ساختن يك تأسيسات بزرگ براي نمكزدائي به گنجايش دويست هزار متر مكعب آب در روز تهيه شد و براي ساختن اين طرح يك مناقصه بينالمللي گذاشتيم كه در نتيجه يك مؤسسه صنعتي ژاپني برنده شد. قرارداد تنظيم و امضاء شد و كار ساختن كارخانه شروع شد و همزمان با كار ساختن نيروگاه پيش ميرفت.(ص103) - [افخمي] آخرين سؤال من در اين بخش مربوط به انتقال سازمان انرژي اتمي از تهران به اصفهان است. [اعتماد] يكي از مشكلات كار ما در تهران اين بود كه سازمان با سرعت زياد رشد ميكرد... ما مرتب در نقاط مختلف تهران ساختمان جديد اجاره و تجهيز ميكرديم وباز هم هميشه در تنگنا بوديم. واحدهاي سازمان در نقاط مختلف تهران پخش شده بودند و اين مسايل زيادي را براي ما ايجاد ميكرد... بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه چاره اساسي اين است كه سازمان را از تهران به بيرون ببريم... بعد از مطالعه جنبههاي مختلف مسئله تصميم من در مورد انتقال سازمان به اصفهان قطعي شد. موضوع را با اعليحضرت در ميان گذاشتم. در ابتدا عكسالعمل اعليحضرت منفي بود، ولي پس از ارائه دلايل و بحث مفصلي اعليحضرت نظر مرا تاييد كردند و قرار شد كه من پي اين كار بروم... من متوجه شدم كه در شرق اصفهان زمينهاي وسيعي وجود دارد كه دست نخورده مانده است... در هر صورت زمين را پسنديديم و نقشههاي آن را برداشتيم كه با خود به تهران ببريم. در اين موقع اكبر زاد مرا به گوشهاي برد و سربسته به من گفت كه اين زمين براي برنامه مهمي در نظر گرفته شده است و به ما گفتهاند از بالا كه اين زمينها را نبايد در اختيار هيچ مؤسسهاي قرار دهيم. بالاخره مسئله را با هويدا نخستوزير مطرح كردم. او هم به محض اينكه نقشه زمين را ديد به من گفت كه مسئله را فراموش كن.(صص105-104) - از هويدا اين اطلاع را گرفتم كه زمين را براي اجراي يك طرح بزرگ جمبوري بينالمللي پيشاهنگي در نظر گرفتهاند و اسدالله علم، وزير دربار، پشت اين طرح ايستاده است و اجازه آن را هم از اعليحضرت گرفته است... اعليحضرت فرمودند كه از اين داستان اطلاع دارند ولي مهم نيست. اولويت با سازمان انرژي اتمي است و شما برويد و كار خود را بكنيد.(ص106) - مسئوليت تهيه نقشه جامع اين شهرك به مؤسسه «ماندلا» كه زير نظر نادر اردلان كار ميكرد سپرده شد. كارهاي نادر اردلان را من خوب ميشناختم... در جوار اين طرح يك طرح كوچك ديگري در دست بررسي داشتيم. انگيزه اين طرح در اين بود كه من و همكاران نزديكم فكر ميكرديم كه اگر اين طرح بزرگ در اصفهان پياده ميشود بايد نه تنها براي آن شهر مشكلات تازهاي ايجاد نكند، بلكه عاملي براي توسعه و ترقي اصفهان شود... در هر صورت، پس از يك مطالعه مقدماتي، طرحي را آغاز كرديم كه تعداد چند صد خانه قديمي اصفهان را بخريم و با همكاري متخصصان فن آنها را تعمير و ترميم كنيم و وسايل زندگي مدرن در آنها بكار گذاريم، بطوريكه مديران و متخصصان سازمان بتوانند در آنها زندگي كنند. اين هم موجب دلگرمي آنها ميشد و هم زندگي كردن آنها در اين خانهها موجب ميشدكه از آنها نگهداري شود.(صص108-107)
بخش دوم: سازمان انرژي اتمي ايران در رابطه با دولت و عوامل ذينفوذ دولتي و غيردولتي
- من هميشه معتقد بودم كه دولت بايد به نحوي راهي پيدا كند كه بر كار سازمان انرژي اتمي نظارت داشته باشد. اين فرهنگ پاسخگوئي را من ميخواستم ايجاد بكنم، كه متأسفانه تا آخرش ايجاد نشد. كميته انرژي اتمي هم چند دفعه كه تشكيل شد جنبه بسيار ظاهري داشت. يا به تعارف ميگذشت و يا سؤالهاي بيمورد... بعد از سقوط دولت آموزگار و در زمان نخستوزيري شريفامامي، كه من استعفا دادم و احمد ستودهنيا به رياست سازمان انرژي اتمي منصوب شد، وضع عوض شد. به من گفته شد كه در كميتههاي بعدي آقايان آمدند و نشستند و شروع كردند به ايراد گرفتن كه چرا اين جور شد يا آن جور شد. آن وقت ديگر ايراد مفهومي نداشت. آن وقت در مملكت همه كس براي همه كس ايراد ميگرفت. ولي آن روزي كه من بودم، كه احتياج داشتم آقايان دست بگذارند روي برنامهها و مرا تحت فشار قرار بدهند، هيچ اين فشار روي من نبود.(ص110) - نه در زمان هويدا و نه در زمان آموزگار دولت به من كمك فكري نكرد و با من گفتگو نداشت و حال اينكه من طالب اين گفتگو بودم و در مواردي اين موضوع را ثابت كردم... نوبت اول در جلسهاي بود كه از مؤسسات بزرگ دولتي دعوت شده بود در جلسهاي شركت كنند. در آن جلسه كه با حضور آقاي هويدا و چند وزير تشكيل شد از ما خواستند كه ترتيبي بدهيم كه كارهاي طرحهاي عمراني به وسيله ايرانيها انجام شود و از استخدام خارجيها در سطح كارهاي ساختماني و نظائر آن اجتناب شود. من فوراً اين نظر دولت را به مقاطعه كاران سازمان كه خارجي بودند... ابلاغ كردم. آنها هم در اين زمينه همكاري كردند... ولي بعد براي اين كار تاوان بزرگي داديم... مورد دوم در موقعي بود كه دولت از لحاظ مالي در مضيقه بود و ميخواست در طرحهاي عمراني صرفهجوئي كند... قرار شد در يك جلسه شوراي اقتصاد شركت كنم و در حضور اعليحضرت مسئله مطرح شود. در آن جلسه اعتبارات سازمانهاي ديگر مطرح شد و تصميماتي گرفتند، ولي در مورد سازمان انرژي اتمي اعليحضرت زيربار نرفتند و صريحاً فرمودند كه برنامههاي انرژي اتمي همان است كه هست و كسي نبايد به آن دست بزند.(صص113-112) - ما در آن روزها برق خيلي كم داشتيم و در زمينه توليد و توزيع برق به اندازه كافي سرمايهگزاري نشده بود. حتي در تهران به بعضي از شهركهاي تازهساز درست برق نميدادند. وضع شهرهاي كوچك و روستاها هم كه بسيار بد بود. هيچ جامعه مدرني نميتواند بدون داشتن برق فراوان رشد كند و به جلو برود و ما در اين زمينه تا آخرين روزها كوتاهي كرديم. خاموشيهاي برق تهران شايد يكي از عواملي بود كه زندگي مردم را مختل كرد و احساس ضد دولتي را در مردم ايجاد و يا تشديد نمود. به خاطر دارم كه در يك زمستان سخت يكي از نيروگاههاي تهران از كار افتاد و در تهران خاموشي ازدياد پيدا كرد. اعليحضرت خيلي عصباني شده بودند و دولت را مورد مؤاخذه قرار داده بودند. هويدا سراسيمه مرا خواست و گفت وزارت نيرو را هم به عهده بگيرم.(ص114) - مورد سوم بيشتر به شوخي شباهت داشت. يك روز اميرعباس هويدا تلفن زد و از من خواست نهار را با او در نخستوزيري بخورم. وقتي به دفتر ايشان رفتم ديدم دو نفر ديگر هم هستند: هوشنگ انصاري وزير دارائي، و عبدالمجيد مجيدي، وزير مشاور و رئيس سازمان برنامه. وقتي بر سر ميز نهار رفتيم، من منتظر بودم كه آقاي هويدا مطلب خود را مطرح كند... صحبت را هوشنگ انصاري شروع كرد و تا آخر طرف من او بود. هويدا هم گاهي به ميخ ميزد و گاهي به نعل. متأسفانه بعد از مدتي صحبت معلوم شد كه اصلاً مسئله بر سر اين نيست كه برنامههاي انرژي اتمي چيست و چگونه ميتوان احياناً هزينههاي اين برنامه را تقليل داد. بلكه صحبت بر سر اين بود كه مثلاً منشي من چقدر حقوق ميگيرد و تحصيلاتش چيست و يا فلان مسئول اداري سازمان انرژي اتمي حقوقش زياد است و از اين قبيل مسائل. (صص115-114) - تنها كسي كه گاهي اوقات با هم سرشاخ ميشديم هوشنگ انصاري بود، آن هم نه اينكه بگويد سازمانتان چرا اين كار را ميكند، چرا آن كار را نميكند. با او بر سر مسائل مالي و سرمايهگزاري گاهي تنش داشتيم، ولي به برنامهها ارتباط نداشت. اين تنشها بر سر ميزان اعتبارات يا سرمايهگزاريها نبود، بلكه اغلب زائيده اختلاف سليقه در مورد نحوه عمل بود. هوشنگ انصاري سعي داشت كه اختيارات وزارت دارائي لوث نشود.(ص117) - [افخمي] رابطه شما با دولت در دوران نخستوزيري دكتر آموزگار چطور بود؟ [اعتماد] در رابطه با دولت آموزگار عرض كنم كه چون نخستوزير مملكت عوض شد و هر نخستوزيري به اصطلاح سبك خودش را دارد، روش خودش را دارد، باالتبع ميشد تصور كرد كه رابطه سازمان انرژي اتمي هم با دولت ممكن است احياناً دستخوش نوساناتي بشود.(ص117) - در تابستان 1977 اعليحضرت به من يك ماموريت دادند كه بروم به آمريكا. داستانش به طور خلاصه اين بود، كه بعد از سركارآمدن كارتر، يكي مسئله انرژي اتمي بود كه با آمريكا هميشه گرفتاري داشتيم و در بنبست بوديم، يكي هم مسائل مربوط به نفت و گاز بود كه بين دو كشور مطرح بود و اختلاف نظرهائي بود كه بايد حل ميشد. اعليحضرت به من فرمودند كه تو برو و مسايل را مجدداً بررسي كنيد... قبل از رفتن به سفر يك روز عصر رفتم به خانه هويدا با او خداحافظي كنم. هويدا گفت اكبر هرجا ميروي زود برگرد. پرسيدم چرا؟ من در هر صورت زود برميگردم. مگر خبري هست؟ گفت بله. من ديگر هيچ چيز نپرسيدم. فرداي آن روز طياره گرفتم رفتم به لندن. اين روز پنجشنبه بود. همان روز آموزگار نصف شب زنگ زد و مرا از خواب بيدار كرد و گفت فردا به تهران برگرد... فردا صبح، اول وقت، رفتم فرودگاه طياره گرفتم برگشتم. نصف شب رسيدم تهران. صبح شنبه اول وقت رفتم خانه آموزگار. آموزگار به من گفت يادت هست آن وقت راجع به انرژي صحبت ميكرديم و نظراتي داشتيم. حالا وقت اجراي آن نظرات شده. گفتم چطور شده؟ گفت من مامور تشكيل كابينه شدم، هويدا استعفا داده، و حالا من ميخواهم به اين كار رسيدگي بكنم، و به من پيشنهاد كرد در كابينه او وزارت نيرو را عهدهدار شوم... پاسخ من منفي بود.(صص119-118) - من گفتم آقاي آموزگار معذرت ميخواهم، من نميتوانم وزير نيرو بشوم. گفت چرا! گفتم براي اينكه دولت ايران در اين زمينه خيلي قصور كرده. همين امروز هم نظرم اين است كه دولت در مورد اين بخش خيلي كوتاهي كرده. مردم برق ميخواهند، انرژي ميخواهند. در كشوري كه اين همه گاز دارد، هنوز گاز به كسي ندادهاند. اينها يك چيزهاي اوليه است كه بايد در جامعه تامين كرد. خوب شما يك وضعي درست كردهايد كه قابل تحمل نيست و حالا ميگوئيد من بيايم اين وضع را درست بكنم. اين كه دو روزه و پنج روزه نميشود. يك سال و دو سال هم من اين كار را نميتوانم بكنم. ولي در اين مدت در مقابل توقع مردم قرار ميگيرم. شما ميخواهيد يك دفعه همه را بيندازيد گردن من. من اين ميراث را نميتوانم قبول بكنم.(صص121-120) - اين شروع كار من با آموزگار بود. البته آموزگار از اين موضوع ناراحت شد. تقي توكلي شد وزير نيرو، كه آدم بسيار خوبي بود، ولي نميدانم تا چه حد در آن زمان ميتوانست وزارت نيرو را زنده بكند.(ص121) - [افخمي] علت اينكه سؤال ميكنم اين است: مسئله اين نبود كه شما به آموزگار بگوئيد اگر اين چهارتا سازمان را با هم ادغام كنيد من قبول ميكنم، به عنوان شرط. [اعتماد] نخير، نبود. براي اينكه آموزگار اين پيشنهاد را به من كرد و من قبول نكردم و دلايلم را هم بعداً حضور اعليحضرت مطرح كردم. اصلاً اصل داستان براي من اشكال داشت. يعني رفتن در كابينه. در ثاني مسئله ادغام سازمانها نبود. مسئله ايجاد هماهنگي بود... من هيچ وقت به عنوان شرط نگذاشتم. حالا اگر واقعاً از من ميخواهيد، صميمانه بگويم، اگر ميخواستم شرط بگذارم با نخستوزير نميگذاشتم، با اعليحضرت ميگذاشتم. چون سررشته اين كار دست اعليحضرت بود... براي من اين مسئله جنبه كلي داشت و آنرا براي مملكت لازم ميدانستم، ولي نه اينكه خودم اين كار را بكنم.(صص123-122) - يك دفعه آموزگار يقه مرا چسبيد كه حقوقهاي سازمان شما شايد زياد است. من گفتم شايد زياد است، ولي شما ترازويتان كجاست بسنجيم كه اين زياد است يا كم است. بعد گفت كه خيلي خوب من ميگويم بررسي كنند... دكتر آموزگار مرا صدا كرد، رفتم پهلوي آموزگار، و ديدم كه چند نوع دستگاه را مقايسه كردهاند، كه اين دستگاهها يكيش شركت شير پاستوريزه تهران بود... يك مدتي گذشت باز آموزگار دخالتهائي خيلي به صورت جسته و گريخته ميكرد، و يك مقداري هم سعي ميكرد مرا يك جائي گير بيندازد، كنار ديوار بگذارد.(صص124-123) - يك روز صبح زود رسيدم به تهران. در پاويون دولت در فرودگاه گفتند يك آقائي ميخواهد شما را ببيند. گفتم كيست؟ گفتند آقاي «بايتس». سابقه بايتس اين بود كه در آن مدتي كه ما مذاكره ميكرديم او چند دفعه خواسته بود كه بيايد مرا ببيند و من بهش وقت نداده بودم.(ص125) - خلاصه يك مقداري صحبت كرديم. او خواست راجع به مطالب آب شيرين كن صحبت بكند. من گفتم ببينيد، من الان پشت ميزكارم نيستم. از سفر رسيدهام. حاضر نيستم مطلقاً راجع به كار سازمان در اينجا صحبت كنم و معذرت ميخواهم... ظهر آن روز منشي آمد گفت نماينده كروپ آمده ميخواهد شما را ببيند. گفتم من الان با نماينده كروپ كاري ندارم. رفت و برگشت گفت يك نامه آورده. گفتم خوب نامه را بگيريد. گفته بود نه، به من گفتهاند نامه را به دست اعتماد بدهم. گفتم خيلي خوب بيايد. نامه را آورد و باز كردم ديدم نامه از «بايتس» است. در واقع متن نامه اين بود كه ايران با كروپ يك قرارداد دارد. اين قرارداد به كروپ اين امتياز را ميدهد كه در مورد طرحهاي صنعتي كه ايران اجرا ميكند و از كشورهاي خارج وسايل و تكنولوژي وارد ميكند ايران بايد در شرايط مساوي به كروپ ارجحيت بدهد.(ص125) - متن نامه [رئيس كروپ] يك كمي تهديدآميز بود. تهديد ميكرد كه اگر ما در اين طرح به كروپ اولويت ندهيم، او ميتواند از مواد آن قرارداد استفاده بكند. من اين نامه را خواندم. خيلي ناراحت شدم. نامه را بستم و گذاشتم توي پاكت و دادم دست طرف. گفتم دو انتخاب به شما ميدهم. يا اينكه اين نامه را همين طور كه بستم و در پاكت گذاشتم برميداريد و ميبريد... يا اينكه تو نامه را ميگذاري روي ميز ميروي. آن وقت ديگر شما بايد عواقب بعدي اين كار را قبول بكنيد... بالخره مقداري فكر كرد، نامه را برداشت و برد.(ص126) - چند روز بعد در حضور اعليحضرت بودم فرمودند خوب،اين نامه «بايتس» چه شد. گفتم قربان كدام نامه؟ فرمودند كه «بايتس» مگر به تو نامه ننوشته؟ عرض كردم در سازمان انرژي اتمي اين چنين نامهاي وجود ندارد. اعليحضرت يك كمي ناراحت شدند، گفتند چطور مي شود يك چنين چيزي. من اين نامه را ديدهام. چطور ممكن است؟ گفتم وجود ندارد، اطمينان ميدهم كه در سازمان انرژي اتمي يك چنين نامهاي وجود ندارد. اعليحضرت خيلي نارحت شدند. گفتند پس مثل اينكه يكي به من دروغ ميگويد... اعليحضرت فرمودند خوب، حالا چرا، اين مرد مگر چه ميگويد. گفتم اين مرد اصلاً حق ندارد در كار ما دخالت كند.(ص126) - در همان زمانها يك روزي از نخستوزيري يك نامه آمد براي من... باز كرديم ديديم يك مؤسسهاي كه ادعا ميكند سازنده نيروگاه اتمي است طي نامهاي به نخستوزير پيشنهاد كرده است كه ايران يك نيروگاه اتمي از آنها بخرد. نخستوزير هم پيشنهاد آنها را فرستاده بود به سازمان انرژي اتمي و جواب ميخواست... اين مؤسسه چه بود؟ اين مؤسسه اتحادي بود بين كارخانه معروف Brown Boveri در سويس و آلمان و يك كمپاني آمريكائي به نام Babcock and Willcox (B.&W.) اگر چه اين كمپاني دوم در امريكا در ساختن نيروگاههاي اتمي تجربه داشت و طرحهاي زيادي را اجرا كرده بود، ولي اين براي اولين بار بود كه با همكاري Brown Boveri طرح خودش را ارائه ميكرد. يعني اين joint venture ايجاد شده بود كه طرح تازهاي براي نيروگاههاي اتمي ارائه دهد... آقاي آموزگار جواب نامهاش را ميخواست و من هم پاسخي نميدادم. چون براي پاسخ دادن به آن نامه بايد مقداري مطالعه ميشد و وقت صرف ميشد كه من لزومي براي آن نميديدم. تا بالاخره خود آموزگار به من چند دفعه تلفن كرد و هر بار به او شفاهاً توضيح دادم كه اين كار عملي نيست.(صص128-127) - يك روز من حضور اعليحضرت بودم، اعليحضرت فرمودند آموزگار ميگويد كه اين وظائف سازمان انرژي اتمي را بايد مجدداً رسيدگي بكنيم و كار نيروگاهها را تفكيك بكنيم و بدهيم به وزارت نيرو. من خودم چندين بار در اين زمينه قبلاً با اعليحضرت صحبت كرده بودم كه وظيفه ساختن نيروگاه از وظايف وزارت نيرو است. آنها همانطور كه نيروگاه نفتي و گازي و آبي ميسازند بايد نيروگاه اتمي هم بسازند... حالا كه خود اعليحضرت مسئله را مطرح كردند، من استقبال كردم و گفتم خوب بايد اين كار بشود. فرمودند چطور ميشود اين كار را كرد؟ يك كمي نگران بودند نكند مشكلاتي ايجاد شود و گرفتاريهائي ايجاد شود. گفتم، نه قربان، اصلاً مشكلي دركار نيست، هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. فقط شرطش اين است كه معاونت نيروگاههاي اتمي سازمان انرژي اتمي عيناً به وزارت نيرو انتقال يابد و احمد ستودهنيا كه مسئول اين كار است بشود معاون وزارت نيرو و زير نظر وزير نيرو كارش را ادامه بدهد.(صص129-128) - مدتي از انتصاب ستودهنيا به معاونت وزارت نيرو نگذشته بود كه يك روز او سراسيمه به دفتر من آمد و گفت مشكل دارد. خيلي ناراحت بود. به او گفته بودند كه بايد يك قولنامه براي خريد يك نيروگاه اتمي تهيه كند. اين همان نيروگاهي است كه قبلاً گفتم كه آموزگار طرح آن را براي من فرستاده بود و پاسخ ميخواست. ستودهنيا در اين زمينه كاملاً مثل من فكر ميكرد. يعني عقيده داشت كه اين عمل نه لزومي دارد، نه احتياجي به آن داريم... از من نظر خواست. من فكر كردم كه او نبايد در ابتدا با رئيسش سر شاخ شود. مخصوصاً اينكه ميدانستم كه رئيسش، يعني تقي توكلي وزير نيرو، هم در اين زمينه اصلاً نظري ندارد و او هم احتمالاً زير فشار قرار گرفته است... به او پيشنهاد كردم، كه متن يك قولنامه را تهيه كند كه وزارت نيرو تحت شرايطي آمادگي خود را اعلام ميدارد كه يك نيروگاه اتمي از آن مؤسسه مربوط بخرد... در هر صورت قبول كرد و با هم متن قولنامه (letter of intent) را تهيه كرديم. اين متن اصلاً جز بازي با لغات و كلمات چيز ديگري را دربرنداشت.(صص131-130) - در يك جلسهاي كه در گاجره بود، اگر اشتباه نكنم براي بررسي برنامه ششم عمراني، در طي يكي دو روزي كه آنجا بوديم، يك بار با احسان نراقي و رضا قطبي قدم ميزديم. احسان نراقي ميگفت از جاهائي شنيدهام كه يك فشارهائي به سازمان انرژي اتمي هست براي اينكه كارهائي در اين جهت بكند، در آن جهت بكند. يك كساني منافعي دارند كه كارها به نحو دلخواه آنها انجام يابد. او ازمن پرسيد آيا اين درست است يا نيست. تأثير در برنامه گذاشته يا نگذاشته؟ در هر صورت من يادم هست جوابش را خيلي روشن دادم. گفتم بله، فشار كه هميشه هست. در تمام اين مدت انواع و اقسام فشارها روي من بوده، ولي بودن فشار دليل اين نميشود كه فشار مؤثر بوده است.(ص131) - اگر اين را گفتم، براي اين است كه بعدها احسان نراقي در كتابي كه چند سال پيش در پاريس چاپ كرد (نام كتابش هست از كاخ شاه تا زندان اوين) در يك جائي به همين ملاقات و همين گفتگو اشاره كرده و آن را جور ديگري آورده است... يك روز در پاريس نراقي هوشنگ وزيري را واسطه قرار داد كه با من ملاقات كند و من قبول كردم مشروط براينكه هوشنگ وزيري هم باشد. در حضور وزيري از او پرسيدم: تو كه نوشتهاي يك جاي اين طرحها اشكال داشته، من درست جمله را نفهميدم. حالا توضيح بده كه اشكال چه بوده است؟ هرچه سعي كرد نتوانست توضيح بدهد. به او گفتم پس تو مطلب را عوضي نوشتهاي، دانسته يا ندانسته، و اين در خواننده القاء شبهه ميكند. همان روز قول داد در چاپهاي بعدي، و در ترجمههائي كه به زبانهاي ديگر ميشود، مطلب را اصلاح بكند، كه نكرد.(ص132) - يك روز كه من در همان اواخر نخستوزيري آموزگار براي دادن گزارشي حضور اعليحضرت به نوشهر رفته بودم، مامور تشريفات دربار به من گفت قبل از اينكه حضور اعليحضرت شرفياب بشوي علياحضرت ميخواهند ترا ببينند. بعد مرا برد حضور علياحضرت كه در بيرون ساختمان بودند. صحبت كرديم... بعد كه اصرار كردند و من احساس كردم كه اطلاعاتي دارند داستان نيروگاه اتمي و قولنامه را توضيح دادم. خيلي ناراحت شدند. گفتند اين را من پيگيري ميكنم.(ص133) - تيمسار فردوست در يك موقع فشار گذاشته بود، براي اينكه يكي از اعضاء فاميلش يك مؤسسه مقاطعه كاري داشت و او آمده بود شركتش را به سازمان معرفي كرده بود كه از سازمان كار بگيرد. بررسي سازمان نشان ميداد كه آن شركت حائز شرايط نيست كه از ما كار بگيرد. برحسب اتفاق، يكي از بستگان نزديك فردوست هم در سازمان كار ميكرد و كار مهمي داشت. او آدم درستي بود. آمد، گفت، فلاني من ميدانم، چون در جريان واردم ميدانم اين داستان براي شما گرفتاري توليد خواهد كرد... مواظب باشيد... اين داستان در مواقع مختلف و انواع مختلف گردنگير ما شد و با فردوست گرفتاريهاي مختلف داشتيم.(ص135) - يكي از همكاران ما كه دكتر فيزيك بود و اهل قم بود با فردوست ارتباط داشت. حالا چطوري، من نميدانم. يك دفعه من رفته بودم سفر. از سفر كه برگشتم، در فرودگاه به من گفتند توي روزنامهها نوشتهاند كه آن همكار من مورد تفقد اعليحضرت قرار گرفته. اعليحضرت فرمودهاند به او خانه بدهند. من پرسيدم داستان چيست؟ معلوم شد كه اين شخص يك نامه نوشته حضور اعليحضرت، از طريق فردوست، كه من در اتم كار ميكنم. دكتر اتم هستم. من كه اين همه به مملكت خدمت ميكنم، در تهران خانه ندارم و سازمان انرژي اتمي امكاني برايم تهيه نكرده كه خانهدار بشوم. بنابراين، من هر روز از قم ميآيم به تهران و در سازمان انرژي اتمي كار ميكنم و شب به قم برميگردم.(ص136) - مسئول امور اداريمان را صدا كردم. گفتم پرونده اين شخص را ببين كه اصلاً چه هست. او گفت، آقاي دكتر، كاروان بهش دادند، ولي حالا آمده يقه ما را چسبيده يك اتومبيل ميخواهد، چون راهش دور است. حدس من شديدتر شد كه دستهائي در كار هستند كه براي من مزاحمت توليد كنند. فكر كردم اگر اجازه بدهم اين نوع تحريكات رشد پيدا بكند گرفتاري توليد ميشود. همانجا به آن مسئول اداري گفتم تا امروز عصر اين شخص را بايد بيرون كنيد.(ص136) - بعد از چند روز من شرفياب بودم. اعليحضرت فرمودند، راستي داستان اين پسره چيست؟ گفتم كدام داستان؟ فرمودند داستان اين كسي كه بيرونش كرديد. آيا درست است كه بيرونش كرديد. گفتم بله بيرونش كردم. فرمودند چرا بيرونش كرديد. گفتم من مسئول آن سازمان هستم. يك كارمندي كه مرا اذيت ميكند، بيرونش ميكنم. بفرمائيد كجايش اشكال دارد. فرمودند هيچ جايش اشكال ندارد، ولي اين بيچاره خانه ندارد. گفتم به من چه مربوط است. من كه خانهساز نيستم. من به او حقوق ميدهم. او اگر حقوقش را ببرد مثلاً هرشب كازينو خرج كند معلوم است كه براي خانهاش پول باقي نميماند.(ص137) - اين داستان گذشت، ولي فردوست به نحو ديگري شروع كرد. در اصفهان ما طرحي داشتيم و يك مركز تحقيقات در اصفهان ميساختيم. باز شخصي به فردوست نامه نوشت كه در طرح اصفهان سوءاستفادههائي شده. مثلاً گفتند يكي از مسئولان يك كولر برده خانهاش، يك جاده عوضي كشيدهاند، چيزهائي از اين قبيل. اين داستان براي سازمان توليد مزاحمت كرد و كار به دادگستري رسيد و پروندهاي تشكيل شد كه تا امروز هم وجود دارد.(ص138) - من يك بار رفتم حضور اعليحضرت، فرمودند، خوب، اينكه فلانكس ميگويد، چه ميگويد (حالا اسم آن شخص را فراموش كردهام). گفتم چه ميگويد؟ فرمودند، ميگويد اگر فلان قسمت نيروگاهها را از كره جنوبي ميآوردند، بهتر بود... واقعاً آن روز به اعليحضرت جسارت كردم. گفتم جوابش را اعليحضرت چرا نفرموديد؟ فرمودند جوابش را بايد تو بدهي نه من. گفتم جواب اين سؤال را اعليحضرت ميتوانستند بدهند. فرمودند جوابش چيست؟ گفتم آن قانون ننوشتهاي است كه در ايران حاكم است. نه تنها در ايران، بلكه در همه كشورهاي دنيا حاكم است. اين قانون را اعليحضرت خوب ميشناسيد و آن به تخصص من ارتباطي ندارد. فرمودند آن قانون چيست؟ گفتم «كار كردن خر/ خوردن يابو» در هر جامعهاي يك عده بايد كار بكنند يك عده هم بايد بخورند... بنده تا حالا آمدهام به شما بگويم آن آقا چه نوع گردن بند الماس گردن خانمش انداخته كوتاه است، بلند است، رنگش خوب است يا نه، آن به من مربوط نميشود. آن يابو بايد بخورد. حالا چگونه ميخورد به من مربوط نيست. ولي او هم حق ندارد بگويد اين خر چگونه بايد كار كند. به او مربوط نيست. گفتم جواب آن شخص فقط همين است. اعليحضرت خيلي خنديدند.(ص139) - اوايل كار بود كه از جائي روي من فشار گذاشتند و با اصرار زياد از من خواستند كه بعضي از صاحبان صنايع خارجي را بپذيرم و با آنها صحبت كنم. اينها كساني بودند كه من نميخواستم ببينم. وقتي فشار زياد شد، ديدم اين فشار را بايد بالاخره يك كارش بكنم. در آن موقع اعليحضرت در «سنموريتس» تشريف داشتند. يك روز صبح زنگ زدم به هويدا نخستوزير گفتم كه شما لطف بفرمائيد دستور بدهيد نهار حاضر كنند، من نهار خدمتتان هستم. گفت تو براي من تصميم ميگيري... سوار شدم رفتم پهلوي هويدا. گفتم نهار كه هيچ، امر بفرمائيد تختخواب و رختخواب براي شب تهيه بكنند. من مهمانتان هستم و از اينجا هم بيرون نخواهم رفت. گفت چرا؟ چه شده؟ گفتم روي من فشار است و تا اين فشار برنداشته نشود، ممكن نيست از نخستوزيري خارج شوم... گفت كي؟ گفتم من به شما نميگويم. وظيفهام نيست كه من به شما اطلاع بدهم. شما دولت داريد، دستگاه اطلاعاتي داريد، هرچه ميخواهيد از آنها بپرسيد. ولي من تا اين فشار برداشته نشود كار نميكنم... بالاخره او قول داد و گفت تا ساعت 6 بعدازظهر جواب را ميگيرم. من رفتم دفترم. ساعت 6 بعدازظهر هويدا زنگ زد. گفت بيا اعليحضرت جواب دادند. برگشتم. اعليحضرت خيلي صريح به هويدا دستور داده بودند بايد هرجا فشار هست فوري جلويش را بگيريد. و به هويدا دستور داده بودند تمام سفراي كشورهائي را كه ما با آنها كار داريم بخواهد و به آنها بگويد اعليحضرت خيلي نگران هستند كه در زمينه اتم هيچ فردي، خارجي يا ايراني، در كارها دخالت نكند.(صص141-140) - اگر مسئول دستگاهي در شروع تماسهاي غيرعادي عكسالعمل شديد نشان ندهد، بعد ديگر ممكن است دير باشد. مثلاًاگر يك فرد قدرتمندي از من براي مهماني دعوت ميكرد، هيچ وقت قبول نميكردم. چون داستان هميشه از اينجا شروع ميشود. با شما در دوستي باز ميكنند و بعد به تدريج شما را درگير ميكنند و يك وقت ممكن است احساس كنيد كه ديگر راه برگشت نداريد و آلوده شدهايد. بايد از همان ابتدا از آلوده شدن پرهيز كرد و بايد اين تصوير را طوري درست كرد كه همه حساب خودشان را بكنند.(ص141) - سعي ميكردم خارج از چارچوب روابط اداري با هيچ يك از بزرگان و زعماي كشور روابط خصوصي نداشته باشم. چون اين روابط ميتوانست براي من دست و پاگير باشد. من اصلاً از مخلوط شدن با قشر بالاي جامعه احتراز داشتم و به حفظ استقلال فكر و عمل خود بيش از هرچيز اهميت ميدادم. چون اعتقاد دارم كه انجام كارهاي بزرگ فقط برپايه استقلال فكري و قدرت تصميمگيري امكانپذير است.(ص142) - عامل اصلي اينكه كسي نتوانست از برنامههاي انرژي اتمي سوءاستفاده كند، حالت اطمينان و گفتگوي صريح و پر حاصلي بود كه بين اعليحضرت و من برقرار شده بود و تا آخر هم ادامه پيدا كرد. من با قاطعيت ميتوانم بگويم كه در تمام اين مدت هيچ موردي پيش نيامد كه اعليحضرت دستوري به من بدهند كه من با آن مخالفت داشته باشم. يعني تصميمگيري در زمينه انرِژي اتمي هيچ وقت دستخوش تصميمات احتمالاً نسنجيده و بدون مقدمه اعليحضرت نشد و اين امر ضامن اصلي چرخش درست كار و خنثي كردن هر نوع فشار غيرموجه بود.(ص144) - ما در قراردادهاي بزرگ با صنايع خارجي روالي داشتيم كه قبل از امضاء هر قرارداد از طرف قرارداد ميخواستيم كه يك شهادت نامه امضاء كند و به ما بدهد كه در آن طرف قرارداد بايد شهادت ميداد كه براي عقد قرارداد هيچ نوع پولي خارج از مسير و روال قرارداد به هيچكس در هيچ كشوري نپرداخته است و در طي اجراي قرارداد هم اين اصل را رعايت خواهد كرد. اگر عكس اين ثابت ميشد، ما حق فسخ قرارداد را داشتيم... متاسفانه طرفهاي خارجي ما فاسدتر از آن بودند كه ما فكر ميكرديم.(ص145) - سه سال بعد از انقلاب، من روزي در آلمان با Haunschild معاون كل وزارت تكنولوژي آلمان ملاقاتي داشتم. اين شخص كه به علت سمت خود در آلمان در همه مراحل مذاكرات و نيز ساختن نيروگاه بوشهر وارد بود و نقش اساسي در جنبههاي اين طرح كه به دولت آلمان مربوط ميشد بازي ميكرد، تمام جزئيات كار را ميشناخت. او در اين ملاقات به من مطالبي گفت كه خلاصه آن اين است: «من امروز ميخواهم يك مطلبي را براي شما فاش كنم كه خودم از آن خجالت ميكشم، ولي، با توجه به روابط دوستانه و آكنده از اطميناني كه با هم داشتيم، نميتوانم بيش از اين موضوع را از شما پنهان كنم. شما نهايت سعي را كرديد كه در طرح نيروگاه بوشهر هيچ نوع استفاده غيرموجه نشود، و دليلي هم وجود نداشت كه غير از اين باشد. ولي متاسفانه مؤسسه K.W.U تا آخر رعايت اين اصل را نكرد و پولهائي پرداخت كه قابل توجيه نبود. البته اين پرداخت به طرح نيروگاه آسيبي نرساند و تأثيري در چرخش كار نداشت، ولي دور از اصول درستكاري بود. ما در ايران در سالهاي پيش سفيري داشتيم به نام «ليلينتال» (Lilenthal)... ليلينتال به مسئولان K.W.U اخطار ميكرد كه درست است كه تاكنون اشكالي در كار نيروگاه بوشهر نبوده است و كار طبق برنامه پيش ميرود، اما شما بايد توجه داشته باشيد كه در ايران افراد متنفذي هستند كه ميتوانند چوب توي چرخ شما بكنند... بعد از اين مقدمه چيني، ليلينتال بهK.W.U پيشنهاد ميكند كه با مقداري هزينه از خود رفع خطر كند. البته Haunschild اسم آن شخص متنفذ را برد و من او را ميشناسم. از قرار معلوم در موارد ديگر نيز به اين نوع حيلههاي شرمآور دست زده بوده است.(صص146-145) - خوب، اينها حرفهائي بود كه آقاي Haunschild به من زد و از اين موضوع هم خيلي ناراحت بود. من خيلي ناراحت شدم و به او گفتم: شما غربيها خود از همه فاسدتر هستيد، عجيبتراينكه براي شستن گناهان خود شرقيها را مرتباً در رسانههاي همگاني خود به فاسد بودن متهم ميكنيد... من شكي ندارم كه ليلينتال افسانه ساخته است.(ص146) - شريكهاي ايراني او هم افسانه ساختهاند، چون در ايران كسي قدرت اخلال در كار نيروگاههاي اتمي يا طرحهاي ديگر سازمان انرژي اتمي را نداشت. از همه بدتر مؤسسه K.W.U به اين افسانه تن در داده است و شهادت نامه خود را ناديده گرفته است.(ص147) - يك روز شخصي كه از طرف مؤسسه «فراماتم» ( Farmatome)، سازنده نيروگاه، [دارخويين] مسئوليت انجام مذاكرات را به عهده داشت، از پاريس به من تلفن كرد كه من خيلي فوري لازم است با شما مطالبي را در ميان بگذارم. به او گفتم هرچه زودتر به تهران بيايد... او گفت كه شما از ما قسم نامه ميخواهيد كه به هيچ عنوان از محل اين قرارداد به كسي پولي خارج از عرف كار داده نشده است. حالا كه موقع امضاء قرارداد شده من بايد به شما اطلاع بدهم كه ما متأسفانه در برزخ بدي قرار گرفتهايم. داستان از اين قرار است كه بنا به خواست «ژيسكاردستن» رئيسجمهور فرانسه، مقداري پول به يكي از بازماندگان خاندان سلطنتي فرانسه به عنوان مشاور در روابط عمومي دادهايم. البته اين پول با سازمان انرژي اتمي ايران ارتباط پيدا نميكند و در قرارداد و ميزان آن تأثيري ندارد و ما آنرا از بودجه خودمان پرداخت كردهايم، ولي بهانه اين پرداخت قرارداد نيروگاه دارخوئين است... من آن شخص را ميشناختم و ميدانستم كه اعليحضرت هم او را ميشناسند. به طرف فرانسوي گفتم در اين مورد من نميتوانم تصميم بگيرم. بايد مسئله را حضور اعليحضرت گزارش كنم و شما بايد صبر كنيد تا من نتيجه را به شما اطلاع دهم... ما [اعليحضرت] اين مورد را به عنوان نقض شهادت نامه تلقي نخواهيم كرد. من اين پاسخ را به طرف فرانسوي دادم و بعد از چند روز قرارداد امضاء شد.(ص147) - در ابتداي كار، اولين كشوري كه براي ما مطرح بود كانادا بود. كانادا آن وقت يك نوع نيروگاه ميساخت كه كوچك بود و فكر ميكرديم ممكن است به درد ما بخورد. رئيس انرژي اتمي كانادا آدمي بود معروف و پرقدرت.... يك دفعه در وين، كه به علتي هر دومان در وين بوديم، او مرا دعوت كرد به اطاقش كه با هم صحبت بكنيم. من رفتم آنجا و نشستيم... يك دفعه او بدون انتظار من صريحاً گفت خيلي خوب، بالاخره وقتي اين قرارداد به امضاء برسد، البته شما كميسيون خوبي خواهيد داشت، و گفت ما حاضريم تا ده درصد كميسيون بدهيم. گفتم نه، اين ديگر خيلي زياد است، معلوم است كه شما ميخواهيد دغلي بكنيد. من يك كمي دستش انداختم. گفت نه، نه، دغلي نميكنيم، رايج است و همه ميكنند. من يك دفعه عصباني شدم... بلند شدم بدون خداحافظي درب را محكم زدم و از اطاقش بيرون رفتم.(صص149-148)
بخش سوم: رابطه با كشورها، سازمانها و رهبران خارجي
- كشورهائي كه بر تكنولوژي اتمي دست يافته بودند، كه تعدادشان هم بسيار كم بود، اين سياست را پيش گرفته بودند كه وقتي تجهيزات و مواد و تكنولوژي هستهاي را به كشور ديگر منتقل ميكنند، كشور گيرنده تكنولوژي از آن براي ساختن سلاحهاي اتمي استفاده نكند. براي انجام اين هدف هم رسم بود كه داد و ستدهاي اتمي با هر كشور بايد در قالب يك موافقتنامه، كه آن را موافقتنامه دوجانبه (bilateral agreement) مينامند، عمل شود تا ضوابط كار معلوم باشد. داستان را هم آمريكا باب كرده بود. براي اينكه بعد ازجنگ جهاني دوم، اگر از انگلستان و تا حدي هم فرانسه بگذريم، تكنولوژي اتمي در انحصار آمريكا بود. آمريكا هم براي اينكه بتواند كنترل روي داستان داشته باشد قراردادهاي دوجانبه را مد كرد و تعداد زيادي از كشورها اين نوع موافقتنامهها را امضاء كردند.(ص152) - ما با آمريكا يك موافقتنامه دوجانبه داشتيم كه سالها قبل از تشكيل سازمان انرژي اتمي امضاء شده بود. اين موافقتنامه، كه حيطهاش محدود بود، وقتي مطرح شده بود كه ايران از آمريكا يك راكتور تحقيقاتي خريد و در دانشگاه تهران به كار انداخت. اين موافقتنامه حالا ديگر براي ما كافي نبود، چون موضوع نيروگاههاي اتمي را در برنميگرفت. حالا ديگر بايد ميرفتيم با آمريكا يك موافقتنامه دوجانبه ديگري امضاء كنيم. فوراً مذاكرات را با آمريكا شروع كرديم و پيش ميرفتيم تا در اوائل سال 1974 هنديها يك انفجار اتمي انجام دادند... ما ضمن اينكه در عرض چهار سال تقريباً هرماه يا در تهران يا در آمريكا با هم مذاكره داشتيم، هيچ وقت به نتيجه نرسيديم براي اينكه آمريكا ميخواست شرايطي در اين موافقتنامه بگذارد كه براي ما قابل قبول نبود. بنابراين، با آمريكا به توافق نرسيديم و تا آخر هم هيچ نوع دادوستدي با آنها نداشتيم.(ص153) - [افخمي] وقتي كه شما اين گفتگوها را ميكرديد هيچ كسي به نمايندگي وزارت خارجه كنار شما نمينشست؟ [اعتماد] ابداً، اصلاً، هميشه قراردادها و موافقتنامهها را سازمان انرژي اتمي رأساً مذاكره ميكرد، وقتي براي امضاء حاضر ميشد به وزارت خارجه ميداد.(صص156-155) - ما مجبور بوديم در انتخاب تكنولوژي خيلي دقت بكنيم، مخصوصاً كه تكنولوژي مال ما نبود و كليدش در دست ديگران بود. آن كشوري كه تكنولوژي را ايجاد ميكند تجربهاش خيلي بيشتر است. ما آن تجربه را نداشتيم. بنابراين مدتي طول كشيد تا با تشكيل جلسات گوناگون و سمينارها و بررسيهاي مداوم تكنولوژي بهينه را انتخاب كرديم... آن تكنولوژي آب سبك تحت فشار (Pressurized Watre reactor) ياPWR بود كه نوعي است كه الان از آن بيشتر در همه جاي دنيا هست... وقتي كه اين تصميم را گرفتيم، يك سري كشورها حذف شدند. مثلاً انگلستان حذف شد، كانادا حذف شد، براي اينكه كانادا تكنولوژي آب سنگين دارد.(ص157) - اتكاء فرانسويها به فشار سياسي باعث ميشد كه كار عقب بيافتد. از جمله، وقتي رئيسجمهور فرانسه، آقاي ژيسكاردستن، براي بازديد رسمي به ايران آمد به اعليحضرت طوري وانمود كرده بود كه به علل سياسي لازم است در اين بازديد خبر امضاء قرارداد نيروگاههاي اتمي اعلام شود. در هر صورت، چون قرارداد حاضر نبود و نميتوانست در مدت دو سه روز بازديد آماده شود، من با اين امر مخالفت كردم و اعليحضرت را قانع كردم كه فشار ژيسكاردستن را نپذيرد و حضوراً هم به آقاي ژيسكاردستن توضيح دادم كه چرا ما آماده امضاء قرارداد نيستيم و بالاخره موفق شدم جلو فشار را بگيرم. البته در زمينه قراردادهاي بزرگ هميشه دولتها به نحوي دخالت ميكنند، يا از صنايع خود حمايت ميكنند.(صص160-159) - يك روز، بعد از انتخاب شدن ژيسكاردستن به رياست جمهوري فرانسه، من شرفياب بودم. اعليحضرت خيلي خوشحال بودند و فرمودند ژيسكاردستن امروز جواب تبريك ما را داده و گفته آن دعوتي كه از اعليحضرت براي بازديد رسمي از فرانسه شده بود بجاي خودش باقي است و خواسته است هرچه زودتر تاريخش را تعيين كنيم. معلوم شد كه قبلاً، در زمان پمپيدو، از اعليحضرت دعوت كرده بودند كه يك بازديد رسمي از فرانسه داشته باشند. اعليحضرت به من فرمودند هرچه زودتر بايد اين سفر را انجام بدهيم و موضوع اصلي ما هم اتم است. برو فكرهايت را بكن راجع به اتم چه ميخواهي و چه ميگوئي... در تابستان 74، يعني چند ماه بعد از اينكه مسئوليت انرژي اتمي به من واگذار شده بود، اعليحضرت تشريف بردند به اين سفر رسمي و من هم در اين سفر همراه بودم.(ص160) - در موقع صرف قهوه هويدا رويش را كرد به من و به زبان فرانسه گفت كه امروز اعليحضرت و ژيسكاردستن با هم مذاكره خصوصي داشتند و يكي از تصميماتشان اين بود كه در اين مدتي كه ژيسكاردستن در ايران هستند مسائل قرارداد نيروگاههاي اتمي كه از فرانسه خريداري خواهد شد حل شود كه در بيانيه رسمي، كه در پايان ملاقات صادر خواهد شد، خبر امضاء قرارداد درج گردد. بعد هويدا از من خواست اين كار را در عرض 48 ساعت كه در اختيار داشتيم بكنيم... گفتم آقاي هويدا با اجازه شما يك عرض به شما دارم، يك عرض هم حضور آقاي ژيسكاردستن... ولي آقاي ژيسكاردستن من با شما يك عرض دارم. من يكي از افتخاراتم اين است كه در مكتب شما بزرگ شدهام و از فرانسه اين تكنولوژي را ياد گرفتهام. حتي آن وقت هم كه در سوئيس بودم بيشتر به جانب فرانسه نگاه ميكردم. من از جواني شاهد بودم كه شما چه طور با سرسختي و با فشار و با فعاليت تمام نيروهاي علمي مملكتتان را بسيج كرديد. در زماني كه آمريكائيها به شما زور ميگفتند، به شما تكنولوژي نميدادند، شما را تحقير ميكردند، كامپيوتر نميدادند، همه را خودتان ميدانيد و من هم شاهدش بودم و اينها را ميدانم، شما رفتيد ساختيد، تكنولوژي خود را تكميل كرديد. الحمدالله امروز در موقعيتي هستيد كه ميآئيد به ايران و ميخواهيد تكنولوژي خودتان را به ما بفروشيد. آقاي ژيسكاردستن، اگر من خطا بكنم، اگر من وظيفهام را طبق آن ضوابطي كه خودتان انجام داديد انجام ندهم، اولين كسي كه بايد مرا توبيخ كند خود شما هستيد.(صص163-162) - بعد ما رفتيم به طريق عادي مذاكرات را انجام داديم. مثلاً شايد يك سال بعد از آن، درست يادم نيست، ولي مدت بسيار زيادي طول كشيد تا اينها پخته شد، درست شد، قرارداد به امضاء رسيد، كار آنها راه افتاد. بعد از اينكه قرارداد امضاء شد، يك روز رفتم حضور اعليحضرت و گفتم اعليحضرت من ميخواستم يك سؤال از اعليحضرت بكنم. گفتند چيست؟ گفتم ميخواهم ببينم ميارزد براي مبلغي برابر دو سه ميليارد فرانك يك نفر يك روز خاطر اعليحضرت را ازرده بكند، ميارزد يا نميارزد؟ فرمودند، مگر تو اين قدر از اين قرارداد كم كردي؟ گفتم بله، بيائيد رسيدگي كنيد. مدركش هست. بگذريم كه پايههاي قرارداد پيشنهادي فرانسويها از لحاظ فني و حقوقي هم درست نبود.(ص165) - اين مثالي بود كه چه جوري كشور فرانسه از طريق روابط سياسي ميخواست فشار بگذارد كه اين قرارداد را زودتر به نتيجه برساند. آلمانيها اين كار را اين جوري نميكردند، با يك راههاي ديگري ميكردند، خيلي ظريفتر و خيلي فشار كمتر. آمريكائيها يك جور ديگر ميكردند. آمريكائيها علاوه بر فشار سياسي عواملي داشتند كه آن عوامل را به جان اعليحضرت ميانداختند تا كارشان درست شود.(ص166) - بر سر موضوعي كه به «اوروديف» مربوط ميشد با وزارت امور خارجه فرانسه مشكلات بزرگ داشتيم. شركت چند كشور در طرحي به اين عظمت و با اين حساسيت طبيعتاً مسايل بسيار بغرنجي ايجاد ميكرد. براي حل اين مسايل وزارت امور خارجه فرانسه طرح موافقتنامه چند جانبهاي را تهيه كرد و بين كشورهائي كه در «اوروديف» شريك بودند (ايتاليا، اسپانيا، بلژيك، ايران و فرانسه) به بحث گذاشت. اين طرح كليه مسايل سياسي، تكنولوژيك، مالي و حقوقي مربوط به اين مشاركت را در برميگرفت و خيلي وسيع و طولاني بود. بعد از اينكه بخش اعظم مواد اين موافقتنامه مورد موافقت قرار گرفت، من از جانب ايران مطلبي را مطرح كردم كه پاسخ به آن آسان نبود و موجب شد كه مذاكرات به نتيجه نرسد.(ص167) - در بين كشورهائي كه در «اوروديف» سهم داشتند، فرانسه داراي سلاح هستهاي بود و ميتوانست از اين توسعه وسيع تكنولوژي استفاده كند (براساس ضوابط رژيم عدم گسترش سلاحهاي اتمي)، حال اينكه ساير كشورهاي شريك نميتوانستند استفاده كنند. در مورد اين مثال به خصوص، يعني مؤسسه «اوروديف»، مسئله طوري مطرح ميشد كه مچ كشورهاي دارنده تكنولوژي باز ميشد. مسئلهاي كه من مطرح ميكردم، و عرض كردم به صورت طغياني بود عليه وضع موجود، اين بود كه به طور طبيعي در يكي از مواد طرح موافقتنامه چند جنبه آمده بود كه كشورهائي كه سلاح اتمي ندارند نميتوانند به تكنولوژي خاصي كه براي ساختن كارخانه «اوروديف» تعبيه شده است دسترسي داشته باشند. من موضع ايران را به اين نحو مطرح ميكردم كه حقوق و امتيازات و تعهدات سهامداران يك شركت كه جنبه بازرگاني دارد در اساسنامه شركت تعيين شده است و در آنجا تفاوتي بين سهام چه متعلق به فرانسه باشند يا كشوري ديگر وجود ندارد. حال اگر به دلايل بينالمللي و براي رعايت «رژيم عدم گسترش سلاحهاي اتمي» كشورهاي فاقد تكنولوژي اتمي نظامي نبايد از اين تكنولوژي استفاده كنند، اين امري است كه آنرا ميپذيرم، ولي براي اينكه بين شركاء شركت تبعيض اقتصادي غير قابل توجيهي وجود نداشته باشد، لازم است كه فرانسه هم تعهد كند كه نه از تكنولوژي تعبيه شده براي اين كارخانه استفاده كند و نه از موادي كه از اين كارخانه بدست ميآيد.(صص169-168) - هدف نهائي من از پيش كشيدن اين بحث [استفاده غيرتبعيضآميز از اوروديف] چند نكته بود كه به آنها اشاره ميكنم: اولاً، به طور كلي در هر مورد كه فرصت دست ميداد سعي ما براين بود كه دست بر روي ماهيت يك جانبه «رژيم عدم گسترش سلاحهاي اتمي» بگذاريم و نشان دهيم كه اين ماهيت يكجانبه در روابط بينالمللي اختلال ايجاد ميكند و به روابط بينالمللي منصفانه و بارور در زمينه انرژي اتمي لطمه ميزند. ثانياً، با توجه به مقاومتي كه در برابر آمريكائيها در زمينه موافقتنامه دوجانبه نشان ميداديم، عدم سختگيري در برابر فرانسه، كه حالا ديگر طرف اصلي ما در زمينه انرژي اتمي بود، ميتوانست تعبيرهاي نابجائي را در اذهان و مخصوصاً در ذهن آمريكائيها القاء كند... ثالثاً، سعي من اين بود كه در قبال چشمپوشي از تقاضاي خود امتيازات ديگري از فرانسويها بگيريم... و بالاخره ميخواستم به ساير شركاي مؤسسه (ايتاليا، اسپانيا و بلژيك) نشان دهم كه اگرچه ما در نحوه شريك شدنمان در اين شركت با فرانسه همكاسه هستيم، ولي اين همكاسه بودن مانع از اين نميشود كه رأي و نظر مستقل خودمان را اعمال كنيم و از منافع همه شركاء در مقابل فرانسه دفاع كنيم.(صص170-169) - [افخمي] گفتيد آمريكائيها كساني را به جان اعليحضرت ميانداختند؟ مثل كي؟ [اعتماد] مثل بعضي از كساني كه در دولت بودند يا به نحوي صاحب نفوذ بودند. البته نميگويم اينها از عوامل آمريكا بودند، يا از منافع آمريكا دفاع ميكردند. حتماً آنها هم دلايلي از لحاظ منافع ملي براي رفتار خود داشتند كه با طرز فكر من منافات داشت. اينها كساني بودند كه گفتگو داشتند با آمريكائيها... آمريكائيها با اطميناني كه به خودشان داشتند به نحو بارز و بدون پردهپوشي فشار ميآوردند. آنها فكر ميكردند كه ما بطور عادي بايد حرفهاي آنها را گوش كنيم و بپذيريم. در فشارشان لحني آمرانه وجود داشت و همين امر باعث طغيان من ميشد.(صص172-171) - جرالد فورد رئيسجمهور وقت آمريكا يك روز چند نفر از نمايندگان سرشناس كنگره آمريكا را فرستاد پهلوي اعليحضرت با يك نامه كه در آن از اعليحضرت خواسته بود كه هرچه زودتر كاري بكنند كه موافقتنامه دوجانبه بين ايران و آمريكا امضاء بشود و داد و ستدهاي اتمي برقرار بشود و ايران از آمريكا نيروگاه بخرد... اعليحضرت مرا خواستند و نامه جرالد فورد را به من دادند و فرمودند بخوان. خواندم. گفتند جوابش چيست. گفتم اصلاً جوابش منفي است... من رفتم جوابي را كه ميخواستم بدهم به انگليسي نوشتم. رفتم اين نامه را دادم به همايون بهادري كه معاون وزارت دربار بود. گفتم آقا من اينها را ميخواهم بگويم. شما متن انگليسي مرا از لحاظ سبك و عرف مكاتبات اعليحضرت با سران كشورها تنظيم بكنيد... جواب تهيه شده در قالبي مؤدبانه و دوستانه اين بود كه ما مشكلات داريم. تا اينها انجام نشود و عوامل لازم تأمين نشود همكاري نميتوانيم با هم داشته باشيم. خيلي مايليم همكاري بكنيم. براي ما آمريكا مملكت بزرگي است. براي ما آمريكا خيلي مهم است، و اينها... ولي همكاري بين دو كشور در اين زمينه حياتي و بغرنج بايد بر روي موازين درست باشد و ما سعي خواهيم كرد كه براين اساس موافقتنامه را تهيه كنيم.(صص173-172) - آمريكا، بعد از انفجار اتمي هند، سياست تازهاي در زمينه انرژي اتمي پيش گرفت. اين سياست جديد كمكم شكل گرفت و نهايتاً به صورت يك قانون درآمد كه در سال 1978 در كنگره تصويب شد. آرشيتكت اصلي آن قانون شخصي بود به نام جوزف ناي (Joseph Nye) او در هاروارد بود. اين قانون «The Nuclear Non- Proliferation» ناميده شد.(ص173) - چون در آن موقع اين تكنولوژي در دنياي غرب در انحصار آمريكا بود- البته انگلستان هم چون در زمان جنگ با آمريكا همكاري داشت تا حدي به اين تكنولوژي دست يافته بود- همه كشورها سعي كردند كه به نحوي عوامل اين تكنولوژي را از آمريكا بگيرند و در كشور خود پياده كنند. آمريكا در آن موقع تنها كشوري بود كه سلاح اتمي داشت و اين نظر در آمريكا رشد كرد كه بايد بهرترتيبي شده انحصار داشتن سلاح اتمي در دست آنها بماند. بعد از چند سال شوروي به تكنولوژي سلاح اتمي دست يافت و انحصار آمريكا شكسته شد، ولي آمريكائيها همچنان برتري خود را حفظ كردند. بعد از چند سال انگلستان و بعد فرانسه و بعد چين به اين تكنولوژي دست يافتند و صورت مسئله در جهان تغيير كرد.(صص174-173) - فرانسويها، پس از اينكه چندين نيروگاه از نوع گرافيت- گاز در فرانسه به كار انداختند، برنامه خود را عوض كردند و از نيمه دوم دهه 1960 پي تكنولوژي آب سبك از نوع PWR رفتند، و چون اين تكنولوژي در آمريكا در اختيار وستينگهاوس (Westinghouse) بود كمپاني فرانسوي فراماتوم (Framatome)، يك قرارداد (ليسانس) با آن مؤسسه امضاء كرد كه آن تكنولوژي را در فرانسه پياده كند. با پيشرفتي كه فرانسه در زمينه اتمي داشت، فراماتوم خيلي زود بر اين تكنولوژي مسلط شد و صنعت پرتواني براي ساختن نيروگاههاي اتمي ايجاد كرد و به قرارداد وستينگهاوس خاتمه داد... براي تهيه سوخت اين نيروگاهها فرانسه در ابتدا مجبور بود كه اورانيوم غني شده را از آمريكا بخرد.(ص175) - كانادا نيز كه در زمان جنگ مشاركت كوچكي در فعاليتهاي اتمي داشت نيروي خود را صرف ايجاد تكنولوژي راكتورهاي آب سنگين كرد، و بنابراين، بعد از جنگ، توسعه اين تكنولوژي را ادامه داد و چندين نيروگاه از نوع آب سنگين ساخت و به كار انداخت كه هنوز هم كار ميكنند. اين نوع راكتور را كانادائيها به بعضي كشورهاي ديگر، از جمله هندوستان و پاكستان، صادر كردند، كه اين امر پايهاي براي توسعه تكنولوژي اتمي مخصوصاً در هندوستان شد.(ص176) - همانطور كه ديديم همه كشورها در ابتدا به آمريكا احتياج داشتند. هم براي گرفتن تكنولوژي و هم براي گرفتن تجهيزات نيروگاهها و سوخت اتمي. آمريكا كه با اين وضع روبرو شده بود از همان ابتدا شرايطي براي همكاري خود با كشورهاي ديگر گذاشت و يك فرمول موافقتنامه دوجانبه درست كرد كه همه كشورها مجبور بودند آنرا امضاء كنند تا بتوانند با آمريكا داد و ستد داشته باشند. فرمول اين موافقتنامهها، كه معمولاً متأثر از قوانين آمريكا و سياست آمريكا ايجاد ميشد تغيير مييافت. آمريكا نگران اين بود كه كشورهاي ديگر از طريق روابط اتمي خود با آمريكا به تكنولوژي ساختن سلاحهاي اتمي راه پيدا كنند و شرايطي هم كه در موافقتنامه گنجانده ميشد تابع اين نگراني بود.(ص177) - البته طبيعي است، كه علاوه بر موضوع جلوگيري از اشاعه سلاحهاي اتمي، آمريكا سعي ميكرد از تحميل اين شرايط به طور غيرمستقيم استفاده اقتصادي هم بكند.(صص178-177) - مقاومت سرسختانه ايران در اين زمينه و نرفتن زير بار شرايط ناگواري كه آمريكائيها ميخواستند تحميل كنند، موجب شد كه كشورهاي ديگر هم زير بار نروند. بدين ترتيب ايران به طور اتفاقي بازيگر اصلي صحنه شد و در موضع مقدم جبهه مخالفت قرار گرفت. كشورهاي ديگر موضوع مذاكرات ما را با آمريكائيها از نزديك تعقيب ميكردند... آمريكا كه ميديديد ايران راه را بر آنها سد كرده است سعي ميكرد ايران را به نحوي راضي كند كه دست از مقاومت بردارد و موافقتنامه را بپذيرد... در طي مذاكرات طولاني با آمريكائيها بالاخره ما موفق شديم به آنها بفهمانيم كه شرايط آنها بسيار غيرمنطقي هستند و كشورهاي ديگر نميتوانند آنها را بپذيرند و درچند مورد مجبور شدند تخفيف بدهند.(صص179-178) - [افخمي] من هنوز متوجه نشدهام كه مشكل شما با آمريكا دقيقاً چه بود و چه شرايطي آنها داشتند كه قبولش براي شما ممكن نبود؟ [اعتماد] براي اينكه پاسخ من به اين سؤال روشن باشد، لازم است كه خيلي خلاصه و به طور شماتيك توضيحاتي در مورد سوخت اتمي بدهم.(ص179) - اسمش والترمارشال (Walter Marshall) بود... يك روزي آمد گفت ما به اين نتيجه رسيديم كه تكنولوژي كه داريم به درد نميخورد و ما بايد آنرا عوض بكنيم... ديدم صحنه دارد عوض ميشود و اينها دارند ميآيند توي ميدان تكنولوژيPWR... من يك دفعه به سرم زد كه از اين موقعيت استفاده كنم. دليل آن هم اين بود كه من از وضع موجود اندكي بيم داشتم، بيم من اين بود كه ما درست است با فرانسه و آلمان روابط وسيعي برقرار كردهايم و كارهايمان خيلي هم خوب پيش ميرفت، ولي در هر صورت ميدان مانور ما كمي تنگ بود... از طرف ديگر آلمان و فرانسه روز به روز به هم نزديك ميشدند و ميترسيدم كه آنها روزي ما را در مضيقه قرار دهند... در هر صورت، وقتي والتر مارشال آن صحبت را با من كرد، احساس كردم كه پنجرهاي دارد باز ميشود و بايد از آن استفاده كرد... اين اوائل سال 77 بود. بعد او به انگلستان برگشت و بعد از دو سه روز فكر به او تلفن كردم كه ميخواهم فوري او را ببينم و قرار گذاشتيم و من به ديدن او رفتم.(صص183-182) - دلايل مفصلي برايش آوردم كه ثابت كنم كه انگليس تنها اين كار را خيلي به سختي ميتواند بكند و موفق بشود، و حال اينكه اگر اين كار را بيايد با ايران بكند و يك همكاري وسيع و نزديك به صورت joint venture ايجاد كنيم، شانس موفقيت زياد است... گفت خوب من بايد بروم به دولتم بگويم. بايد بروم مستقيم به نخستوزير بگويم، چون توني بن، كه وزير انرژي است، ممكن است به علل سياسي تمايلي نداشته باشد. رفت پهلوي كلهان (Callaghan) كه نخستوزير انگلستان بود. كلهان روي موافق نشان داده بود، ولي گفته بود اين موضوع بايد كاملاً محرمانه بماند، تا مقدمات كار فراهم شود.(ص184) - اشكال كار ما اين بود كه تكنولوژي آنها [انگليس] را نداشتيم، دانش اتمي آنها را نداشتيم، آنها هم آن تكنولوژي به خصوص را نداشتند، ولي دانش اتمي و تكنولوژيهاي لازم را داشتند كه خيلي زود تكنولوژي تازه را مهار كنند. بعد صنايع مقتدري داشتند كه ما نداشتيم. مشكل آنها چه بود؟ مشكل آنها اين بود كه امكان ماليش را نداشتند. براي ما سرمايهگزاري در اين زمينه آسانتر بود تا انگلستان در آن موقع انگلستان وضع ماليش خيلي خراب بود.(ص186) - بعد از روي كار آمدن كابينه آموزگار و شروع گرفتاريهاي داخلي ايران ديگر ما زياد مايل به ادامه اين طرح نبوديم. چون فضاي كار كمكم عوض شده بود و اتفاقاً در انگلستان هم مشكلاتي به وجود آمد كه آنها هم در اثر گرفتاريهاي خودشان نسبت به اين موضوع سرد شدند. در هر صورت اولويت اين امر در دو كشور از بين رفت. با هم توافق كرديم كه فعلاً دست نگهداريم تا ببينيم بعد چه ميشود.(ص187) - دولت كلهان هر روز ضعيفتر ميشد. موضوع تغيير تكنولوژي در انگلستان با مقاومت شديد منابع مختلف، و حتي تا حدي هم صاحبان صنايع، روبرو شد و انگليسيها هم متوجه شدند كه اين امر به اين آساني و با اين سرعت عملي نيست. بنابراين دو طرف توافق كرديم كه فعلاً طرح مسكوت بماند.(ص187) - كشورهاي عربي در جوار آژانس بينالمللي انرژي اتمي (International Atomic Energy Agency) يك گروه تشكيل داده بودند كه مسائل انرژي اتمي را تعقيب كند و گزارشهائي براي كشورهاي عربي تهيه كند. اين گروه در كنفرانس عمومي آژانس، كه سالي يك بار جلسه تشكيل ميداد، فعاليت زيادي داشت. وقتي من براي اجلاس كنفرانس عمومي آژانس بينالمللي انرژي اتمي يا براي جلسات شوراي حكام (board of governors ) آژانس به وين ميرفتم اغلب با اين گروه جلساتي داشتيم.(صص189-188) - هربار در مورد كشورهاي عربي با اعليحضرت صحبت كردم، استقبال نكردند و علاقهاي نشان ندادند. و هر دفعه هم كه از من براي سفر به آن كشورها دعوت ميكردند و به اعليحضرت عرض ميكردم، ميفرمودند حالا وقتش نيست يا اصلاً لازم نيست. بدين ترتيب همكاري ايران با كشورهاي عربي مطرح نبود.(ص189) - پاكستان جزء آر.سي.دي (R.C.D) بود. در اين سازمان ايران و پاكستان و تركيه عضو بودند. مطالب مختلفي در آر.سي.دي. مطرح بود كه يكي مسئله انرژي اتمي بود... آن وقت كميسيون انرژي اتمي پاكستان رئيسي داشت به نام «منير احمدخان»، كه مرد بسيار دانا و فعالي بود. منير احمدخان را ذوالفقار علي بوتو نخستوزير پاكستان بر سر كار گذاشته بود. او با بوتو خيلي نزديك بود و خيلي هم قدرت داشت. وظيفه او از اول با وظيفه من فرق داشت... در صحبتهائي كه با هم داشتيم به طور ضمني ميگفت كه بايد به تكنولوژيهاي مربوط دست يافت.(ص190) - او [احمدخان] هم ميخواست با ايران همكاريهاي وسيع اتمي داشته باشد و هم از ايران ميخواست يك سري برنامههاي تحقيقاتي پرهزينه را شروع كند براي توسعه تكنولوژيهاي مختلف كه احياناً در صنايع نظامي مصرف داشتند. من با او روابط نزديكي برقرار كردم و در را باز گذاشته بودم كه او حرفهايش را بزند. در واقع هر دو ما با هم همدرد بوديم، ولي نوع وظايفمان با هم تفاوت داشت. ما هردو معتقد بوديم كه ما شرقيها بالاخره بايد حساب كار خودمان را بكنيم و با هم باشيم. غربيها چرا به ما زور ميگويند... من در مورد پاكستان بارها با اعليحضرت گفتگو داشتم. پاكستانيها ايران را متحد طبيعي خود ميدانستند. ميل داشتند در زمينه اتم، كه براي آنها مسئله اساسي بود، با ايران روابط نزديك و طرحهاي مشترك داشته باشند... اعليحضرت حاضر نبودند موازنه سياسي كه در روابط ايران با پاكستان و هند ايجاد شده بود به مخاطره بيفتد. از سوي ديگر پاكستان از ثبات سياسي لازم برخوردار نبود... ما با پاكستان هيچ نوع همكاري ملموسي نداشتيم.(صص192-191) - كشور مجاور ديگر عراق بود كه با آنها اصلاً به علل سياسي رابطهاي نداشتيم، ولي در اين مورد به طريق ديگري عمل كرديم. من از فرانسويها خواسته بودم كه بايد اطلاعات مربوط به همكاري آنها با عراق را در اختيار ما بگذارند... بايد بگويم كه فرانسويها رويهم رفته در اين زمينه به انتظارات ما پاسخ دادند. بنابراين عراق و پاكستان، كه دو تا همسايه ما بودند كه در اين زمينه فعاليت داشتند، نسبت به برنامههاشان اطلاعات كافي داشتم.(ص192) - هند البته يك طرف بسيار خوبي ميتوانست براي ما باشد. براي اينكه هند در زمينه انرژي اتمي خيلي كار كرده بود... مخصوصاً هند ميتوانست خيلي كارشناس براي ما تربيت كند، كه عدهاي هم به هند براي كارآموزي فرستاديم.(ص192) - كشور مهم ديگري كه با آن رابطه داشتيم چين بود. از همان ابتدا چينيها خيلي با ما گرم گرفتند و به سراغ ما ميآمدند تا بالاخره رسماً از ما دعوت كردند كه برويم چين. قبول كرديم. من همراه يك گروه از همكارانم به چين رفتيم... در اوائل سال 1977. با مسئولان بلندپايه چين، مخصوصاً با مسئول انرژي اتميشان، ملاقات داشتيم... يك شب در ترن مسئول حزبي تشكيلات انرژي اتمي... راجع به روابط ايران و چين ميگفت كه ما بايد با هم كنار بيائيم. مطلب به نظر من جالب آمد و سؤال كردم چرا، خيلي خوب، ما دوست هستيم، ملت چين يك ملت بزرگ است، همه اينها درست، ولي چرا روابط با ايران اين همه براي چين اهميت دارد؟ او يك تصويري به من داد كه خيلي جالب بود. گفت ايران و چين، براي اينكه انتخاب ديگري وجود ندارد. ميگفت كه در سمت غرب، پيمان آتلانتيك تا مرز ايران را شامل ميشود و اين پيمان جبهه غربي شوروي را كه دشمن اصلي چين است ميپوشاند. در سمت شمال، كه قسمت اعظم مرز چين با شوروي است، چينيها ميتوانند شوروي را مهار كنند. در جنوب آسيا ما با هند گرفتاري سياسي داريم... علاوه بر اين، ميگفت ما اگر اين دريچه ايران را بتوانيم براي چين نگهداريم، ايران ميتواند دريچه خوبي براي ما با دنياي غرب باشد.(صص196-195) - كشور ديگري كه مهم بود شوروي بود، ولي ما اصلاً برنامهاي با آنها در نظر نگرفته بوديم، تا يك روز سفير شوروي آمد، مرا ديد و گفت شما چرا نميآئيد شوروي. گفتم من بايد دليلي داشته باشم كه بروم به شوروي... گفتم كه به من مربوط نيست، تو برو به اعليحضرت بگو... رفت به اعليحضرت گفت. اعليحضرت مرا صدا كردند، فرمودند تو چرا نميروي شوروي... بعد سفير شوروي را ديدم و گفتم براي بازديد از شوروي آمادگي دارم، ولي شرطش اين است كه برنامه سفر را بايد قبلاً تهيه بكنيد، به من بدهيد... برنامه را نگاه كردم ديدم همه چيز را قاطي كردهاند. مخصوصاً يك نيرنگ زده بودند، و آن اين بود كه علاوه بر جاهائي كه مورد نظر من بود، چندين بازديد ديگر هم گذاشته بودند، كه در آن كشور پهناور از اين همه نقاط بازديد كردن بسيار مشكل بود. بالاخره برنامه شروع شد و با عجله و با سرعتي زياد از تأسيسات و مراكز تحقيقاتي مختلف بازديد كرديم، ولي خيلي زود احساس كرديم كه خستگي و كمبود خواب و ناراحتيهاي ناشي از بيموقع و مخصوصاً بد غذا خوردن ما را از پا درميآورد.(صص199-198) - كشورهاي اتمي، بعد از اينكه به سلاح اتمي و از طرف ديگر تكنولوژي هستهاي براي استفادههاي صلحآميز دست پيدا كردند، درگير اين داستان شدند كه وقتي اين تكنولوژي را پخش ميكنند و براي استفادههاي صلحآميز به كشورهاي ديگر ميدهند، ممكن است آن قابليت را در اين كشورها ايجاد بكنند كه به سلاح اتمي هم دست پيدا كنند. حالا چرا اين موضوع اين قدر مهم بود و چرا كشورهاي ديگر نبايد به سلاح اتمي دست پيدا بكنند، داستان ديگري است. ولي، در هر صورت، انتخاب كشورهاي هستهاي درجه اول آن بود كه انحصار آن تكنولوژي را دردست خودشان داشته باشند. براي اين كار حركت اولي كه كردند، كه حركت مهمي بود، عقد قرارداد عدم گسترش سلاحهاي اتمي بود، كه بطور خلاصه به آن N.P.T ميگويند، يعني (Treaty on the Non- Proliferation of Nuclear Weapons) يا به طور خلاصهتر Non- Prolifereation Treaty اين قرارداد را آمريكا، شوروي و انگلستان كه بانيان آن بودند در سال 1968 در مسكو امضاء كردند... ايران يكي از كشورهائي بود كه خيلي زود به آن قرارداد پيوست و آنرا امضاء كرد و به تصويب رساند. تعداد زيادي از كشورهاي جهان سوم آن موافقتنامه را امضاء كردند. در اصل آن قرارداد را درست نكرده بودند براي كشورهائي مثل ايران يا كشورهاي جهان سوم كه در آن زمان در خط انرژي اتمي نبودند. آن قرارداد را درست كرده بودند براي آنهائي كه به اصطلاح ميگويند در آستانه هستند، و به يك تكنولوژيهائي دست پيدا كردهاند، و يا اينكه قدرت اقتصادي و تكنولوژي مملكتشان اين قدر هست كه ميتوانند بعد از چند سال كوشش به اين تكنولوژيها دست يابند. هدف بيشتر اين بود كه جلوي كشورهاي آستانهاي (threshold countries ) را بگيرند، مثل هند، مثل برزيل، مثل آرژانتين، مثل پاكستان، مثل اسرائيل. هيچ كدام از اين كشورها در آن موقع به اين قرارداد نپيوستند. بنابراين كشورهاي آستانهاي اغلب از كادر اين قرارداد بيرون ماندند و كشورهائي كه پيوستند زياد اهميت نداشتند. ولي بالاخره مكانيزم N.P.T راه افتاد.(ص204) - قرارداد N.P.T در نوع خود در جهان بيسابقه بود. براي اينكه كشورهائي كه يك امتياز تكنولوژيك به دست آورده بودند، سعي كردند از طريق يك قرارداد بينالمللي اين امتياز (انحصار داشتن سلاح هستهاي) را براي خودشان هميشه محفوظ نگهدارند. اين كشورها واضح و روشن گفتند اين امتياز بايد در دست ما باشد و ديگران نداشته باشند. ولي با اين همه يك داد و ستدي در اين داستان بود. داد و ستدش اين بود كه كشورهاي غير اتمي تعهد كردند كه از دستيابي به سلاح اتمي صرف نظر كنند، در عوض كشورهاي اتمي دو وعده دادند، كه در قرارداد هست ولي هيچ ضامن اجرائي ندارد. وعده اول اين است كه با هم براي خلع سلاح اتمي مذاكره كرده و سلاحهاي اتمي را از بين ببرند. وعده ديگر اين بود كه وقتي كه كشوري آمد قبول كرد كه بمب اتمي نخواهد ساخت، و به آن راه نخواهد رفت، آن وقت ما درب را باز ميكنيم و تكنولوژي اتمي غيرنظامي را در اختيار آن كشور قرار ميدهيم و در اين زمينه ديگر شرطي نبايد باشد.(ص204) - [آمريكا] حتي اين نظام غيرمتوازن را كافي نميدانست و در طي چند سال مانور سياسي و اقدامات متعدد موفق شد ماهيت نظام موجود را به كلي تغيير دهد. البته در طي اين چند سال سياست آمريكا هم دستخوش تغييرات شديدي بود و به تدريج به سوي سختگيري بيشتر سوق پيدا ميكرد.(صص206-205) - [افخمي] آمريكا به نظر شما از چه ناراضي بود و چرا سعي در تغيير ماهيت نظامي داشت كه خود از پايهگذاران آن بود؟ - [اعتماد] در مجموع عوامل زير را ميتوان به عنوان عوامل تعيين كننده در سياست آمريكا ذكر كرد. 1- استفاده از انرژي اتمي در داخل آمريكا به تدريج با موانعي برخورد ميكرد. اين موانع كه بحث در ماهيت آنها ما را از مسئله دور ميكند موجب شد كه در آمريكا ديگر سفارش تازهاي براي نصب نيروگاههاي اتمي به صنايع اتمي داده نشود... در واقع هرچه دورنماي استفاده وسيع از انرِژي اتمي در آمريكا تيرهتر ميشد، موضعگيري سياستمداران آمريكا نسبت به روابطشان با كشورهاي ديگر در زمينه اتمي بيشتر به سختي ميگرائيد. فراموش نكنيم كه در آمريكا فشارهائي كه مؤسسات بزرگ صنعتي و تجاري به كنگره و دولت وارد ميكنند يكي از عوامل مؤثر در تصميمگيريها در روابط اقتصادي آمريكا با كشورهاي ديگر است.(ص206) - 2- عامل ديگري كه بايد به آن اشاره شود نارضايتي بود كه در كنگره آمريكا شروع شد، و به تدريج اشاعه پيدا كرد، درباره كنترل فعاليتهاي اتمي كشورهاي دريافت كننده تكنولوژي اتمي... در كنگره آمريكا ايراد ميگرفتند كه اين از لحاظ آمريكا صحيح نيست و حتي با قانون اساسي آمريكا تضاد دارد. چون اين در واقع يك نوع «انتقال حق حاكميت» (transfer of sovereignty) ميباشد. يعني اگر دولتي طبق موافقتنامه دوجانبه در قبال آمريكا تعهدي دارد، بايد حق نظارت و كنترل هم با آمريكا باشد، نه با يك منبعي كه تحت حاكميت آمريكا نيست.(صص208-207) - اين تغيير ماهيت سياست آمريكا، كه در زمان رياستجمهوري جيمي كارتر شكل گرفت، موجب شد كه نظام تازهاي براي جلوگيري از اشاعه سلاحهاي اتمي ايجاد شود. اين نظام جديدي كه از آن با نام«The Non- Proliferation Regime » (به اختصار N.P.R.) ياد ميكنند، ناشي از يك موافقتنامه يا قرارداد بينالمللي نبود و دو ماهيت مشمئز كننده داشت. يكي اينكه يك جانبه بود، يعني در ايجاد آن فقط كشورهاي پيشرفته صنعتي دست داشتند و ساير كشورها در آن دست نداشتند. ديگر اينكه ضوابط آن در پشت پرده و به صورت محرمانه تعيين ميشد. اين داستان با گردهمآئيهاي محرمانه در لندن (از 1975 به بعد) شروع شد. در اين گردهمآئيها وزراي خارجه چند كشور صنعتي پيشرفته، از جمله آمريكا، شوروي، انگلستان، فرانسه، آلمان و ژاپن، شركت داشتند و بعد از مذاكرات محرمانه قرارهائي با هم گذاشتند كه در زمينه محدود كردن انتقال تكنولوژي و مواد و تجهيزات اتمي با هم همكاري نزديك داشته باشند. بدين ترتيب يك كلوب (Club) از كشورهاي صنعتي پيشرفته براي كنترل داد و ستدهاي اتمي ايجاد شد كه آن را به علت اينكه جلسات آن در لندن تشكيل ميشد، «كلوب لندن» (London Club) ناميدند. براي اولين بار يك نوع «Culb diplomacy» بر روابط بينالمللي در زمينه انرژي هستهاي حاكم شد و تا امروز هم ادامه دارد.(صص210-209) - سفير آمريكا از من دعوت كرد كه در نهاري كه براي وزير خارجه آمريكا ترتيب داده است شركت كنم. اصولاً من اين نوع دعوتها را به آساني نميپذيرفتم. ولي اين بار فكر كردم كه بايد با اين مسئله روبرو شد. وقتي به سفارت آمريكا رفتم متوجه شدم كه تعداد ميهمانان از چند نفر تجاوز نميكند. به اين نتيجه رسيدم كه وزير خارجه آمريكا قصد داشته است قبل از مذاكره با اعليحضرت از عكسالعمل من اطلاع پيدا كند. در هر صورت با او در گوشهاي نشستيم و من سر صحبت را باز كردم و از او صريحاً خواستم كه مرا از مذاكراتي كه در لندن داشتهاند باخبر سازد. او گفت كه البته مذاكرات محرمانه بوده است و او نميتواند مفاد آن را فاش سازد... من به طور صريح به او گفتم به نظر ما كشورهاي صنعتي مرتكب اشتباه بزرگي شدهاند و ما هيچ وقت تن به نظامي نخواهيم داد كه در تدوين آن دست نداشته باشيم و مخصوصاً با هر نوع سازش محرمانه بين كشورهاي صنعتي مبارزه خواهيم كرد... بعدها من مسئله را حضور اعليحضرت مطرح كردم و نظر خود را گفتم و اعليحضرت نظر مرا تاييد كردند و فرمودند كه در اين زمينه بايد خيلي باهوش باشيم كه هر روز حلقه فشار كشورهاي صنعتي تنگتر نشود.(صص211-210) - از همان ابتداي اين تحولات، با علم به اينكه مسئله انتقال تكنولوژي هستهاي براي ايران جنبه حياتي دارد، مذاكراتي با «جامعه هستهاي آمريكا» (American Nuclear Society) و سپس با «جامعه هستهاي اروپا» (European Nuclear Society) و «جامعه انرژي اتمي ژاپن» (Energy Japan Atomic Society) براي بررسي مسئله انتقال تكنولوژي هستهاي داشتيم و در نتيجه اين مذاكرات قرار شد يك كنفرانس بينالمللي در ايران تشكيل شود و سه جامعه فوقالذكر هم در تشكيل آن با ما مشاركت داشته باشند و به اصطلاح «Cosponsor» كنفرانس باشند. اين كنفرانس كه كنفرانس انتقال تكنولوژي هستهاي (Conference on the Transfer of Nuclear Technology) ناميده شد در آوريل 1977 به مدت يك هفته در تخت جمشيد برگزار گرديد.(ص212) - براي اينكه شركت كنندگان كه از كشورهاي مختلف، مخصوصاً اروپا و آمريكا ميآمدند، در فرودگاه مهرآباد گرفتار پيچ و خمهاي تعويض هواپيما و غيره نشوند با شركت هواپيمائي هما (Iran Air) ترتيبي داده بوديم كه در روزهاي قبل از تشكيل كنفرانس پروازهاي مستقيم از اروپا به شيراز ترتيب دهند و بدين ترتيب توانستيم بخش عمدهاي از شركت كنندگان را مستقيماً به شيراز بياوريم. از جمله تهميدات ديگر اين بود كه براي جلوگيري از اينكه شركتكنندگان با خوردن غذاهاي نا مناسب و احياناً ناسالم و كهنه گرفتاري پيدا نكنند، تغذيه همه شركتكنندگان را دربست به عهده گرفته بوديم و همه روزه غذاي مناسب (اغلب غذاي ايراني) به شركتكنندگان داده ميشد.(صص214-213) - در اينجا لازم ميدانم يادي از اميرعباس هويدا نخستوزير وقت بكنم. او از اين كنفرانس حمايت بيدريغ كرد و خود در آن شركت كرد و در روز اول سخنراني جالبي كرد. علاوه بر اين، در مدتي كه در تختجمشيد بود با تعداد زيادي از شركتكنندگان صحبت كرد و از نظرات آنان آگاه شد. يك شب هم در چادرهاي تختجمشيد ضيافت بزرگي به افتخار شركت كنندگان برپا كرد كه بسيار جالب بود. آنچه كه در اين زمينه مرا متعجب كرد اين بود كه او به راحتي با گروههاي مختلف شركتكنندگان همزبان ميشدو آنها را دور خود جمع ميكرد.(ص214) - دولت آمريكا در اين كنفرانس مشاركت وسيعي داشت و تعدادي از مسئولان طراز اول سياست اتمي آمريكا در آن شركت كردند. جيمي كارتر كه از اهميت سياسي اين كنفرانس آگاه شده بود، در يك اقدام بيسابقه در اين نوع موارد پيامي خطاب به اعليحضرت فرستاد و ضمن اشاره به اهميت كنفرانس براي كنفرانس و شركتكنندگان آرزوي موفقيت كرد... در پايان كنفرانس رؤساي «جامعه هستهاي آمريكا»، «جامعه هستهاي اروپا» و «جامعه انرژي اتمي ژاپن» بيانيهاي صادر كردند كه در آن سياست جديد آمريكا مورد انتقاد شديد قرار گرفت.(ص215) - در زمان كنفرانس، هر روز عصر كنفرانسهاي مطبوعاتي برقرار ميشد و شركتكنندگان در بحثهاي روز به پاسخ فرستادههاي رسانههاي گروهي پاسخ ميدادند. من در بعضي از اين كنفرانسهاي مطبوعاتي شركت ميكردم. يك روز يادم نيست در مقابل چه سؤال يك خبرنگار خارجي گفتم كه «فراموش نكنيد كه سياست انرژي اتمي ايران در تهران تعيين ميشود». بعد از كنفرانس كه به تهران برگشتم. برادر بزرگم كه برمن سمت پدري دارد و هميشه غمخوار من بوده است، با عجله به ديدار من آمد و با لحن آمرانه و حاكي از نگراني زياد به من گفت كه در روزنامه خواندهام كه تو چنين حرفي را زدهاي. گفتم درست است. او به من گفت با اين حرفها خودت را با خطري بزرگ روبرو ميكني. اين نوع حرفهاي درشت را نبايد در برابر مطبوعات گفت، چون كشورهاي مقتدر خارجي حتماً آن را هضم نخواهند كرد.(ص216) - در مورد روابط ايران و آمريكا تأثير كنفرانس اين بود كه موقعيت ايران تقويت شد و مخصوصاً اعليحضرت احساس كردند كه سياستي كه تاكنون تعقيب شده موجه بوده است، و نيز اينكه ايران تنها نيست و زمينه مقاومت در برابر فشارهاي آمريكا در كشورهاي گيرنده تكنولوژي مستحكمتر شده است. علاوه بر اين اعليحضرت از نقش رهبري ايران در اين زمينه بسيار خوشحال بودند و فكر ميكردند كه اين امر به سياست خارجي ايران استحكام تازهاي ميبخشد. بايد به خاطر داشته باشيم كه در آن زمان اعليحضرت سياست تازهاي را در اقيانوس هند تعقيب ميكردند و آن هم اساسش به طور خلاصه بر اين اصل قرار داشت كه اقيانوس هند بايد از زير نفوذ قدرتهاي جهاني بيرون آيد و ديگر صحنهاي براي قدرت نمائي آنها نباشد. براي اعمال اين سياست مذاكراتي با كشورهاي قدرتمند حاشيه اقيانوس هند در جريان بود و زمينه مناسبي براي ايجاد يك نوع اتحاديه كشورهاي حاشيه اقيانوس هند فراهم شده بود. من خود گاهي در اين زمينه نقش بازي كردهام. بدين ترتيب كه در چند نوبت حامل پيامهاي محرمانه از سوي اعليحضرت براي نخستوزيران هند و استراليا و آفريقاي جنوبي، كه نقش كليدي در اقيانوس هند داشتند، بودم و پاسخهاي آنها را براي اعليحضرت آوردم.(صص218-217) - [افخمي] موضعي كه ايران در اين زمينه گرفته بود، كه مفهومش مخالفت با غرب و يا فرار از غرب نبود، احتمالاً يك درگيري انتقادآميز و در عين حال فعال و سازنده ميتوانست باشد. نظر شما چيست؟ [اعتماد] بله. درست ميفرمائيد. ما هيچوقت با غرب سر نزاع نداشتيم و سياست اعليحضرت اين نبود كه با غرب مخالفت كند. به نظر من فلسفه سياست خارجي اعليحضرت همان است كه شما گفتيد. يعني درگيري انتقادآميز و سازنده. البته لازمه اين كار، و براي اينكه اين سياست در عمل مفهوم پيدا كند، ايجاد يك «موقعيت داد و ستدي» (bargaining position) بود.(ص219) - اعليحضرت تمايل زيادي نسبت به «سرمايهگزاري سياسي» در كشورهاي عربي و اتكاء سياسي به آنها نداشت و اصولاً از درگيري زياد در مسايل كشورهاي عربي احتراز ميكرد، مگر در مورد شيخنشينهاي جنوب خليجفارس كه آن جنبه ديگري داشت. بنابراين اجراي يك سياست منطقهاي براي اعليحضرت بسيار مشكل بود. من تقريباً اطمينان دارم كه سياست پايان دادن به تسلط غربيها در اقيانوس هند از تنگ بودن و نامساعد بودن عرصه سياسي در آنچه كه خاورميانه مينامند ناشي ميشد. يعني چون در منطقه مشكلات فراوان وجود داشت، كه حل آنها آسان به نظر نميرسيد، يك نوع سياست ديگر منطقهاي براي ايران نزديك شدن به كشورهاي حاشيه اقيانوس هند بود... موضوع براي اعليحضرت مخالفت منفي با غرب نبود، بلكه اين حركت سازنده بود تا به منطقه امكان دهد كه با قدرت بيشتر مسائلش را با غرب حل كند.(ص219) - در آن موقع، طي چند سال، سفير ايران در وين اميراصلان افشار بود و سمت نماينده دائمي ايران در آژانس را نيز داشت. با او روابط خوبي داشتيم. اميراصلان افشار، مردي بلند نظر و قابل و با كفايت و در ضمن متواضع و بسيار خوش برخورد بود. او در اتريش اعتبار خاصي براي خود كسب كرده بود و مورد احترام بود. او در آژانس هم به همين ترتيب پرستيژ زياد داشت. يك سال ايران برحسب قاعده تقسيم منطقهاي به عضويت شوراي حكام آژانس درآمد و خوشبختانه در آن سال اميراصلان افشار به رياست شوراي حكام آژانس انتخاب شد.(ص220) - در اولين فرصت، در مجمع عمومي آژانس طي سخنراني مستندي به وضع موجود اعتراض كردم و به همه كشورهائي كه امكان داشتند پيشنهاد كردم كه ميزان كمكهاي داوطلبانه خود را به آژانس بالا ببرند تا آژانس بتواند وظايف خود را انجام دهد. در آن موقع ميزان كمك داوطلبانه ايران برابر 7000 دلار در سال بود. من در نطقم اعلام كردم كه ايران بلافاصله كمك داوطلبانه خود را تا صد هزار دلار بالا ميبرد كه افزايش فوقالعادهاي بود. اين سخنراني تأثيربسيار خوبي داشت و تعدادي از كشورها ميزان كمكهاي داوطلبانه خود را به طور فاحش افزايش دادند... در سال 1977، هم كشورهاي صنعتي و هم كشورهاي جهان سوم متفقاً در مجمع عمومي آژانس من را براي مدت يك سال به رياست مجمع عمومي انتخاب كردند.(صص223-222) - مديركل آژانس براي مدت چهار سال انتخاب ميشود و تجديد انتخاب مديركل بلامانع است. در آن موقع مديركل آژانس يك نفر سوئدي بود كه سالها اين سمت را داشت و سنش هم زياد بود. اين شخص سيگوارد اكلوند (Sigvard Eklund) نام داشت كه طي مدت طولاني كه مسئوليت آژانس را به عهده داشت خدمات بزرگي به اين آژانس كرده بود. ولي او ديگر سنش بالا بود و مسئله جانشيني او مطرح بود. علاوه بر اين اغلب كشورها ميل داشتند كه به كارهاي آژانس سروصورت تازهاي بدهند و تحرك تازهاي در آن ايجاد كنند. بنابراين، يك سلسله مذاكرات بين كشورهاي مختلف، مخصوصاً كشورهاي صنعتي و بعضي از كشورهاي مهم در حال توسعه، جريان پيدا كرد و آنها با هم توافق كردند كه من را براي رياست آژانس انتخاب كنند... سفير فرانسه موضوع را از سوي كشورهاي ديگر با اعليحضرت مطرح ميكند و پاسخ ميشنود كه او در كشور خودش مفيدتر است و اين سمت را قبول نخواهد كرد.(صص224-223)
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران
خاطرات آقاي اكبر اعتماد - اولين رئيس سازمان انرژي اتمي كشور- هرچند عمدتاً به مسائل حوزه تخصصي ايشان محدود شده است، اما آگاهانه يا از روي غفلت كمتر نگاه همه جانبه نويسنده را به امور آن دوران در آن شاهديم. به عبارت ديگر راوي ترجيح داده بسياري از يافتهها و مشاهدات مستقيم خود را به دلايلي بازگو نكند. با وجود اين نقيصه چشمگير، روايات آقاي اعتماد ميتواند كمك مؤثري در شناخت استراتژي حاميان خارجي سلطنت پهلوي - به ويژه آمريكا- باشد. به ويژه اينكه امروز موضوع استفاده از انرژي هستهاي و دستيابي به تكنولوژي غنيسازي اورانيوم و تهيه سوخت اتمي، يكي از بحثهاي جدي جامعه ماست. در عرصه روابط بينالملل حتي در شرايط كنوني تصور برخي بر آن است كه انعطاف و عدول از منافع ملي در برابر سياستهاي قدرتهاي مسلط بر جهان نه تنها خطر آنها را خنثي ميكند، بلكه بهرهمندي از توانمنديهاي تكنولوژيكي اين ممالك را ممكن خواهد ساخت. گوياتر اينكه جماعتي بر اين باورند كه عدم مقاومت در برابر منويات قطبهاي تسليحاتي و اقتصادي، در راستاي منافع ملي است. از آنجا كه نتايج اين باور در گذشته و حال قابل ارزيابي كارشناسانه و دقيق است و مطالعهاي محققانه در اين زمينه ميتواند كمك مؤثري به شناخت عمومي در كشورهاي عقب نگهداشته شده بنمايد، تأمل تاريخپژوهان در گذشته اين موضوع، بدون شك در تنظيم روابط عادلانه در جهان مؤثر خواهد بود.
در ميان كشورهاي عقب نگهداشته شده، حاكمان ايران دوران پهلوي بيشترين امتيازات را به منظور حفظ حاكميت خويش، به قدرتهاي مسلط بر جهان اعطا كردند. به اعتراف همه مورخان تكرار شرايط ايدهالي كه پهلويها براي حاميان خارجي خود به وجود آورده بودند، در هيچ نقطهاي از جهان ممكن نخواهد بود. البته به طور قطع اين شرايط ارتباط تنگاتنگي با چگونگي به سلطنت رسيدن پهلويها داشت، اما صرفنظر از مناسبات ويژه پهلويها با آمريكا و انگليس، بايد ديد قدرت بلامنازع يافتن اين دولتها در ايران كدام تأثيرات را بر ابعاد مختلف اقتصادي، سياسي، نظامي و... كشورمان داشته است. تحقيقاتي با اين رويكرد بدون ترديد ميتواند نقش مؤثري در عميقتر شدن بينش جوامع زير سلطه در تعاملاتشان با قدرتهاي مسلط بر جهان داشته باشد. خاطرات آقاي اعتماد عليرغم اينكه به دلايل كاملاً مشهود براي خوانندگان بر بسياري از واقعيتهاي آن دوران چشم پوشيده است، ميتواند مأخذ و مرجع مهمي در اين زمينه باشد و اگرچه در اين اثر از خدمات ويژه پهلويها به بيگانگان نشانهاي نمييابيم، اما اين امر به سهولت ميتواند از آثار مختلف احصاء شود. مستندات تاريخي بيشمار، وضعيت بيگانگان دخيل در به قدرت رسيدن اين سلسله را در ايران كاملاً روشن ميسازد؛ بنابراين آنچه ميتوان از خاطرات آقاي اعتماد استخراج كرد برخورد حسابگرانه اين دولتهاست تا كشورهاي تحت سلطهشان استقلال علمي و صنعتي نيابند. بازگو شدن اين واقعيت از زبان فردي نزديك به دربار پهلوي كه در حوزه تخصصي خويش عنصر بسيار كارآمدي بوده بسيار حائز اهميت است.
قبل از مرور روايات آقاي اعتماد در اين زمينه لازم است به اين نكته اشاره شود كه عليرغم تصور محمدرضا پهلوي، ايران هرگز مهمترين پايگاه براي آمريكا و انگليس نبوده است. شايد بتوان به دليل شرايط ويژه و تسهيلات سخاوتمندانه، آن را بهترين پايگاه ناميد، اما مهمترين پايگاه براي اين دولتها، كشوري بود كه آنها ميتوانستند بدون نگراني از تحولات داخلياش در يك برنامه درازمدت به آن اتكا كنند. بنابراين همانگونه كه به كرّات در منابع مختلف آمده است استراتژي منطقهاي (خاورميانهاي) آمريكا و انگليس بر برتري اسرائيل بنا شده است. واشنگتن و لندن هرگز به ديگر وابستگان منطقهاي خود نه تنها به ديده برابر ننگريستهاند، بلكه همواره دقت داشتهاند كه در تنظيم مناسبات خويش برتري اسرائيل حفظ شود. در نگاه غرب، اسرائيل پايگاه كنترل مسلماناني است كه بر اساس نظريه تئوريسينهايي چون هانتينگتون، فرهنگشان در آينده فرهنگ غرب را به چالش خواهد كشيد. هرچند امروز آمريكا و انگليس از طريق به قدرت رساندن وابستگاني بيهويت، بسياري از كشورهاي منطقه را تحت سلطه خود درآوردهاند، اما پايداري اين دولتهاي دست نشانده همواره مورد ترديد است. تنها پايگاهي كه غرب آن را كاملاً همگون با خود ميداند اسرائيل است. از اينرو در نزديك به شش دههاي كه از اشغال فلسطين و تشكيل اسرائيل ميگذرد سخاوتمندانه همه نوع امكانات در اختيار آن قرار دادهاند و زمينه سلطه آن را بر كشورهاي اسلامي فراهم آوردهاند. محمدرضا پهلوي بدون درك استراتژي منطقهاي آمريكا در سالهاي پاياني حكومتش در ملاقات با كنتالكساندر دومرانش - رئيس وقت سازمانهاي اطلاعاتي ويژه فرانسه- ميگويد: «من، بهترين مدافع غرب، در اين منطقه هستم.»(آخرين روزها، خاطرات دكتر هوشنگ نهاوندي، ترجمه بهروز صوراسرافيل، 1383، لسآنجلس، ص210) به طور قطع اين تصور محمدرضا پهلوي ناشي از خلاف واقع گوييهايي بود كه رهبران كشورهاي غربي با شناخت از روحيه خودبزرگبينانه وي مطرح ميساختند. براي نمونه، كارتر در مراحلي كه مقدمات قيام سراسري ملت ايران عليه سلطه آمريكا، انگليس و پادشاه مورد حمايتشان در ايران آغاز شده بود، در جريان سفر تاريخي خود به تهران ميگويد: «هيچ كشور ديگري در جهان وجود ندارد كه ما در مورد مسائل منطقهاي كه نگرانمان ميسازد با آن مشورتهايي چنين دقيق كنيم، و هيچ رهبر ديگري نيست كه من براي او احترامي عميق دوستي خصوصياي صميمانهتر داشته باشم.»(همان، ص63) در حاليكه همه صاحبنظران بر اين واقعيت واقفند كه دژ غرب براي كنترل منطقه و مسلمانان تنها و تنها اسرائيل است و متحد پايدار و قابل اتكاي آنها صهيونيستهاي حاكم شده بر فلسطين اشغالياند، بيان چنين سخنان خلاف واقعيتي، محمدرضا پهلوي را اقناع ميكرد و او را در خدمت بيشتر به منافع غرب مصرتر ميساخت.
آقاي دكتر محمدعلي مجتهدي كه وي نيز داراي درجات علمي بالايي در دوران پهلوي دوم بود و از قضا براي ساختن دانشگاه آريامهر (شريف فعلي) مستقيماً با محمدرضا ارتباط داشت در مصاحبه با طرح تاريخ شفاهي هاروارد با حريت قابل تحسيني به اين مشكل در آن دوران اذعان دارد: «... آيا همان آمريكاييهايي كه آمدند (براي بازديد از دانشگاه) دستور دادند و اوامر آمريكايي را اعليحضرت انجام ميداد؟ شاه ضعيفالنفس بود... از اين (جهت) كه خودش تحصيلاتي نداشت، بيشتر وارد نبود در امور... حتي شنيدم – راست يا دروغ- كه وزير اقتصاد آلمان آمده بود پهلويش، (و شاه) راجع به اقتصاد دنيا اظهار نظر ميكرد. شايد ميدانست. ولي من تصور ميكنم چه طور يك آدمي كه هيچ نوعي تحصيلاتي نكرده باشد، چه طور ميتواند اظهار نظر كند در اموري كه به تحصيلات عميق احتياج دارد... دهنبيني او يقين بود. هركس ديرتر ميرفت، عقيده او اجرا ميشد و خودش را هم تو بغل آمريكاييها انداخته بود. دستور آمريكايي را چشم بسته اجرا ميكرد- همان اصلاحات ارضي كه بزرگترين ضربه را به كشاورزي مملكت وارد كرد.»(خاطرات دكتر محمدعلي مجتهدي، طرح تاريخ شفاهي هاروارد، به كوشش حبيب لاجوردي، نشر كتاب نادر، صص4-153) مجتهدي همچنين در پاسخ به حبيب لاجوردي كه تلاش دارد اين صفت كودكانه محمدرضا پهلوي را كه به ويژه از سوي سياستمداران خارجي بسيار مورد سوءاستفاده قرار ميگرفت به نوعي نفي كند ميگويد: «(رضاخان) يك شخص بيسواد، يك شخصي كه مهتر (نظافت كننده اصطبل) بود، مغزش درست كار ميكرد. محمدرضا شاه، نه اين مهتر نبود، اين عزيز دردانه پدر و مادر بود، مغزش درست كار نميكرد در درجه اول علم جاسوس را وزير دربار و همه كاره خود كرده بود... ح.ل: از هوش و ذكاوت شاه خيلي سخن گفتهاند- حتي خارجيها مثل آقاي كيسينجر. م م: والله از هوش و ذكاوت؟ بنده وارد به امور سياسي نبودم و نيستم و متخصص سنجش هوش و استعداد نيستم. آقاي كيسينجر مرد سياسي است و شايد گفتهاش هم از روي (حسابهاي) سياسي باشد».(همان، صص3-190)
اين صراحت كه عليالقاعده از يك شخصيت علمي انتظار ميرود، در بيان دكتر مجتهدي هم نسبت به آمريكا وجود دارد و هم نسبت به محمدرضا پهلوي، اما متأسفانه به دلايلي كه در ادامه به آن اشاره خواهيم نمود آقاي اكبر اعتماد صرفاً در برابر زورگوييهاي آمريكا و به طور كلي غربيها مواضع بحقي اتخاذ ميكند. موضع قابل تحسين اولين رئيس سازمان انرژي اتمي نسبت به قوانين ناعادلانه نظام بينالمللي كه توسط كشورهاي انحصارطلب تدوين شده است بعضاً به گونهاي به سياست كلان كشور در دوران پهلوي دوم تعميم داده ميشود كه خواننده به يكباره تصور ميكند نكند راوي از سياستهاي نظام حاكم بر كشور ديگري سخن ميگويد. البته در اينگونه موارد بلافاصله مصاحبهكننده سعي ميكند تا حدودي ديدگاه آقاي اعتماد را تعديل كند. در برداشتي كلي خواننده درمييابد كه راوي نميخواهد سخني بر زبان آورد كه وابستگيهاي سياسي پهلويها روشنتر شود. همين امر نيز وي را دچار تناقض گفتاري جدي ميسازد. آقاي اعتماد در فرازي ميگويد: «مقاومت سرسختانه ايران در اين زمينه و نرفتن زير بار شرايط ناگواري كه آمريكاييها ميخواستند تحميل كنند، موجب شد كه كشورهاي ديگر هم زير بار نروند. بدين ترتيب ايران به طور اتفاقي بازيگر اصلي صحنه شد و در موضع مقدم جبهه مخالفت قرار گرفت.»(ص178) در اين فراز سياست مستقلي براي پهلوي دوم ترسيم و تا حد سردمداري و پرچمداري كشورهاي استقلالطلب از آمريكا تعبير شده است. مصاحبه كننده كه چنين لباسي را به هيچوجه بر قامت محمدرضا پهلوي برازنده نميبيند در چند فراز مداخله ميكند: «[افخمي] موضعي كه ايران در اين زمينه گرفته بود، كه مفهومش مخالفت با غرب و يا فرار از غرب نبود، احتمالاً يك درگيري انتقادآميز و در عين حال فعال و سازنده ميتوانست باشد. نظر شما چيست؟ [اعتماد] بله درست ميفرمائيد ما هيچوقت با غرب سر نزاع نداشتيم و سياست اعليحضرت اين نبود كه با غرب مخالفت كند. به نظر من فلسفه سياست خارجي اعليحضرت همان است كه شما گفتيد يعني درگيري انتقادآميز و سازنده البته لازمه اين كار و براي اين كه اين سياست در عمل مفهوم پيدا كند، ايجاد يك «موقعيت داد و ستد»bargaining position بود».(ص219) اين كه در اين داد و ستد چه روابطي حاكم بود در ادامه به آن خواهيم پرداخت، اما آقاي اعتماد اوج مقاومت خويش را در برابر برنامههاي آمريكا براي عقب نگهداشتن كشورهاي اسلامي و برتري دادن به اسرائيل در منطقه برگزاري كنفرانس تخت جمشيد در ايران عنوان ميكند: «از همان ابتداي اين تحولات با علم به اينكه مسئله انتقال تكنولوژي هستهاي براي ايران جنبه حياتي دارد، مذاكراتي با «جامعه هستهاي آمريكا» (American Nuclear Society) و سپس با «جامعه هستهاي اروپا»(European Nuclear Society) و جامعه انرژي اتمي ژاپن (Energy Japan Atomic Society) براي بررسي مسئله انتقال تكنولوژي هستهاي داشتيم و در نتيجه اين مذاكرات قرار شد يك كنفرانس بينالمللي در ايران تشكيل شود و سه جامعه فوقالذكر هم در تشكيل آن با ما مشاركت داشته باشند و به اصطلاح «Co-sponsor» كنفرانس باشند. اين كنفرانس كه كنفرانس انتقال تكنولوژي هستهاي (Conference on the Transfer of Nuclear Technology) ناميده شد در آوريل 1977 به مدت يك هفته در تختجمشيد برگزار گرديد.»(ص212) اغراقگويي در مورد اين كنفرانس كار را به جايي ميرساند كه آقاي اعتماد نه تنها مدعي استقلال ايران ميشود، بلكه سخن غريبي درباره تلاش محمدرضا پهلوي براي خارج كردن اقيانوس هند از زير نفوذ قدرتهاي جهاني(هرچند در مورد صرفاً شوروي ميتواند صادق باشد) را مطرح ميسازد: «در مورد روابط ايران و آمريكا تأثير كنفرانس اين بود كه موقعيت ايران تقويت شد و مخصوصاً اعليحضرت احساس كردند كه سياستي كه تاكنون تعقيب شده موجه بوده است و نيز اينكه ايران تنها نيست و زمينه مقاومت در برابر فشارهاي آمريكا در كشورهاي گيرنده تكنولوژي مستحكمتر شده است. علاوه بر اين اعليحضرت از نقش رهبري ايران در اين زمينه بسيار خوشحال بودند و فكر ميكردند كه اين امر به سياست خارجي ايران استحكام تازهاي ميبخشد. بايد به خاطر داشته باشيم كه در آن زمان اعليحضرت سياست تازهاي را در اقيانوس هند تعقيب ميكردند و آن هم اساسش به طور خلاصه بر اين اصل قرار داشت كه اقيانوس هند بايد از زير نفوذ قدرتهاي جهاني بيرون آيد.»(ص217)
براي اين كه روشن شود اين سخن آقاي اعتماد تا چه حد، گزافهگويي است، موضع آمريكا را در مورد كنفرانس تختجمشيد از زبان ايشان مرور ميكنيم: «دولت آمريكا در اين كنفرانس مشاركت وسيعي داشت و تعدادي از مسئولان طراز اول سياست اتمي آمريكا در آن شركت كردند. جيمي كارتر كه از اهميت سياسي اين كنفرانس آگاه شده بود، در يك اقدام بيسابقه در اين نوع موارد پيامي خطاب به اعليحضرت فرستاد و ضمن اشاره به اهميت كنفرانس براي كنفرانس و شركت كنندگان آرزوي موفقيت كرد.»(ص215)
بنابراين به اعتراف آقاي اعتماد نه تنها كنفرانس، سردمداري مقاومت عليه سياستهاي زورگويانه آمريكا را به عهده نداشته، بلكه به شدت رضايت خاطر آنها را نيز جلب كرده است. البته قطعاً مراد از قدرتهاي جهاني در اين روايت آقاي اعتماد صرفاً اتحاد جماهير شوروي است كه در آن ايام محمدرضا پهلوي همه امكانات كشور را در خدمت بسط و گسترش حوزه نفوذ آمريكا و محدودسازي حوزه نفوذ رقيب واشنگتن قرار داده بود. اين سياست بر اساس تز انبار كردن تسليحات در برخي كشورها در مناطق حساس جهان با هدف پاسداري از سلطه آمريكا صورت ميگرفت. در اين ارتباط ميتوان دكترين نيكسون را به صورت نظريهاي توصيف كرد كه بر مبناي آن، كشورهاي دستچين شده در نقاط استراتژيك كه توان تأمين منابع مالي لازم را داشتند ميبايست نقش فعال سياسي و نظامي در منطقه ايفا ميكردند.
نيكسون به خوبي درك كرده بود كه پيكار مستقيم با نهضتهاي رو به رشد و مركز گريز، حاصلي جز شكست براي آمريكا در پي نخواهد داشت. بر اساس اين رهيافت و به منظور پرهيز از تكرار تجربه تلخ ويتنام، آمريكا به ايجاد پايگاههاي منطقهاي اقدام كرد كه از برجستهترين آنها ايران، برزيل و... بود. براي نمونه، ارتشبد حسن طوفانيان در مورد چگونگي القاي برنامههاي مورد نظر از طريق محافل مختلف ميگويد: «من با شاه در مورد شاخآفريقا صحبت كردم پيش از اين كه با كارتر صحبت بكند. در اين اتفاق حبشه، پيش از حبشه صحبت كردم نبايد بگذارند حبشه كمونيست بشود. ميدانستم، من با يك جاهائي ارتباط دارم اينها را صحبت ميكردم با فهميدهها، آدمهائي كه به اين جاها آشنائي داشتند فهميده بودند صحبت ميكردم، شاه وقتي كه... پيش از اين كه كارتر را ببيند با من صحبت كرد. بعد هم به من گفت. «اصلاً كارتر نميدانست، نميداند تاريخ را، نميداند Horn Of Africa چيست... تو فرودگاه يك خبرنگار از او (شاه) يك سؤالي كرد راجع به شاخ آفريقا. گفت، اگر خطري ايجاد بشود ما مثل عمان نيرو خواهيم فرستاد.»(خاطرات ارتشبد حسن طوفانيان، طرح تاريخ شفاهي هاروارد، انتشارات زيبا، سال 81، صص6-75) طوفانيان در خاطرات خود شمهاي از خدمات محمدرضا پهلوي را به آمريكاييها در نقاط مختلف جهان كه بر اساس طرح نيكسون صورت ميگيرد بيان ميدارد. دردآور اينكه بخش اعظم درآمدهاي نفتي ايران به اين دكترين اختصاص مييابد. بر اساس اين طرح علاوه بر انباشت تسليحات مورد نياز در اين كشورها براي مقابله با تهديداتي كه متوجه منافع آمريكا ميشد، هزينههاي نصب دستگاههاي پيچيده استراق سمع و ثبت تحركات و پرداختهاي كلان به كارشناسان آمريكايي نيز برگرده ملت ايران تحميل ميشد. بدينمنظور شاه همواره حتي بودجه عمراني كشور را قرباني زيادهخواهي كاخ سفيد ميساخت. علينقي عاليخاني وزير اقتصاد دهه 40 پهلوي دوم در اين ارتباط ميگويد: «هر چند يك بار، همه را غافلگير ميكردند و طرحهاي تازه براي ارتش ميآوردند، كه هيچ با برنامهريزي درازمدت مورد ادعا جور درنميآمد. در اين مورد هم يكباره دولت خودش را مواجه با وضعي ديد كه ميبايست از طرحهاي مفيد و مهم كشور صرفنظر نمايد تا بودجه اضافي ارتش را تامين كند.»(خاطرات علينقي عاليخاني، طرح تاريخ شفاهي هاروارد، انتشارت نشر آبي، چاپ دوم، ص212) وي همچنين در اين مورد سخن ميگويد كه شاه مرتب از بودجه عمراني كه در مقايسه با بودجه نظامي به هيچ وجه قابل توجه نبود ميكاست تا آمريكاييها حجم بيشتري از سلاحهاي مورد نظر خود را به ايران ارسال دارند: «از يك طرف براي من باعث تعجب بود كه هر دفعه گرفتاري مالي پيش ميآمد، بيشترش به خاطر برنامههاي شاه و مرتب توپ زدن به بودجههاي عمراني بود، هويدا هم هيچ مقاومتي نشان نميداد و زود تسليم ميشد» (همان،ص225) ابوالحسن ابتهاج رئيس سازمان برنامه و بودجه بعد از كودتاي 28 مرداد نيز در مورد تابعيت محض محمدرضا پهلوي از سياستهاي آمريكا ميگويد: «رادفورد (رئيس سابق ستاد ارتش آمريكا) گفت اگر روزي جنگي بين قدرتهاي بزرگ پيش بيايد قبل از اينكه ايران از وقوع جنگ اطلاع پيدا كند جنگ تمام شده است، زيرا در چنين جنگي فقط سلاحهاي اتمي استفاده خواهد شد و ديگر فرستادن افراد از اين جبهه به آن جبهه مطرح نخواهد بود، به اين جهت كشورهايي مانند ايران، تركيه و پاكستان احتياجي به ارتشهاي بزرگ ندارند اين اولين باري بود كه من چنين مطلبي را از جانب يكي از ارشدترين مقامات آمريكايي شنيدم... آنگاه با شدت از نظر رئيس مستشاران نظامي آمريكا در ايران انتقاد كردم و گفتم هر سال هنگامي كه بودجه ارتش ايران براي سال بعد منتشر ميشود و من با افزايش هزينه مخالفت ميكنم و نظر خود را به شاه ابراز ميدارم شاه جواب ميدهد كه مقامات نظامي آمريكا در ايران حتي اين افزايش را هم كافي نميدانند. با عصبانيت گفتم محض رضاي خدا ترتيبي بدهيد كه اينگونه تناقضگويي بين مقامات مختلف آمريكا روي ندهد. اظهارات من بحدي با شدت و حرارت بيان ميشد كه خداداد فرمانفرمائيان بلافاصله به همسرم آذر تلفن كرد و گفت كار فلاني تمام است. شايد حق با او بود زيرا بلافاصله چند روز انتقال اختيارات مدير عامل سازمان برنامه به نخستوزير به شرحي كه در جاي خود خواهد آمد صورت گرفت.» (خاطرات ابوالحسن ابتهاج، به كوشش عليرضا عروضي، پاكاپرينت، سال 1991، صص5-444) اين كه آمريكاييها در واقع جهتگيري بودجه ايران را مشخص ميساختند و كوچكترين اعتراض رئيس سازمان برنامه بودجه موجب ميشود كه وي را به فوريت عزل كنند خود بيانگر ميزان وابستگي – و البته به تعبير آقاي اعتماد، استقلال محمدرضا پهلوي!- است هرچند البته انعقاد قرارداد كاپيتولاسيون بين ايران و آمريكا كه حاكميت ملي كشورمان را كاملاً نفي كرد چندان جايي براي اين بحث نميگذارد كه آيا ايران دوران پهلوي ميتوانسته در حوزه مسائل داخلي استقلال داشته باشد يا خير، چه رسد به حوزه بينالملل.
در اينجا قبل از ادامه اين بحث لازم است به نكتهاي اشاره شود: قطعاً آقاي اعتماد در آن زمان از اينكه عليرغم همه خدمات ايران به آمريكا، واشنگتن حاضر نبوده تهران در زمينه مسائل هستهاي به پيشرفتي نائل آيد بشدت متاثر بوده است و اين امر يعني تعلق به منافع ملي در لابلاي روايات ايشان ديده ميشود. همچنين روشن است كه به عنوان يك ايراني از زورگوييهاي آمريكا خشنود نبوده است: «بخش اساسي مشكلات ما با آمريكا در مورد موافقتنامه دوجانبه بيشتر به اين موضوع استفاده از سوختهاي مصرف شده در راكتور مربوط ميشد. آمريكائيها ميگفتند كه اگر شما سوخت را از ما ميخريد، بعد از اينكه آن سوخت در راكتور كار كرد و مقداري از آن تحليل رفت و وقتي بقيه آن از نيروگاه خارج ميشود، بقيه عملياتي كه با آن سوخت ميشود بايد با موافقت آنها باشد. يعني ما ديگر بر سرنوشت آن سوخت حاكم نبوديم. مثلاً نميتوانستيم آن را بدون موافقت آمريكا به كشور ديگري بفروشيم. نميتوانستيم بدون موافقت آمريكا مواد سوختي آنرا از آن جدا كنيم. به علاوه حتي اگر سوخت را هم از آمريكا نميخريديم و از منبعي ديگر تامين ميكرديم، اگر اين سوخت در يك نيروگاه ساخت آمريكا مصرف ميشد، باز همان شرايطي كه عرض كردم بر آن حاكم ميشد. در واقع كشورهاي دارنده تكنولوژي هستهاي بدين ترتيب ميخواستند حاكميت خود را بر برنامه سوخت اتمي كشورهاي دريافت كننده تحميل كنند... شواهد متعددي داشتيم كه نشانگر اين بودند كه آنها در اين زمينه مقاصد سياسي و اقتصادي خود را ناديده نميگيرند.» (ص181) اما اينكه به چه دليل آقاي اعتماد نميخواهد به اين واقعيت بپردازد كه چرا آمريكا اسرائيل را بر همه پايگاههاي استراتژيك خود در منطقه برتري ميداده است چندان روشن نيست. نبايد فراموش كرد واشنگتن در همان زمان كه بيشترين سختگيريها را در زمينه مسائل هستهاي بر ايران دوران پهلوي- كه كاملاً تحت قيوميتش قرار داشت- اعمال ميكرد، به اسرائيل همه نوع مساعدت را نموده بود تا علاوه بر تكنولوژي سوخت، به سلاح هستهاي نيز دست يابد. بنابراين برخلاف آنچه آقاي اعتماد در مورد علت نگراني آمريكا در زمينه گسترش سلاح هستهاي مطرح ميسازد، نوع ارتباطاتي كه بر محمدرضا پهلوي در زمينه مسائل هستهاي تحميل ميشود، بيانگر جهتگيريهايي متفاوت از اين نگراني است. براي نمونه عليرغم تمايل كشورهاي عربي و اسلامي به همكاري با ايران در مسائل هستهاي به اعتراف آقاي اكبر اعتماد، محمدرضا پهلوي هرگز به اين امر پاسخ مثبتي نميدهد: «كشورهاي عربي در جوار آژانس بينالمللي انرژي اتمي يك گروه تشكيل داده بودند كه مسائل انرژي اتمي را تعقيب كند و گزارشهائي براي كشورهاي عربي تهيه كند. اين گروه در كنفرانس عمومي آژانس، كه سالي يك بار جلسه تشكيل ميداد فعاليت زيادي داشت. وقتي من براي اجلاس كنفرانس عمومي آژانس بينالمللي انرژي اتمي يا براي جلسات شوراي حكام آژانس به وين ميرفتم اغلب با اين گروه جلساتي داشتيم... هر بار در مورد كشورهاي عربي با اعليحضرت صحبت كردم، استقبال نكردند و علاقهاي نشان ندادند و هر دفعه هم كه از من براي سفر به آن كشورها دعوت ميكردند و به اعليحضرت عرض ميكردم، ميفرمودند حالا وقتش نيست يا اصلاً لازم نيست. بدين ترتيب همكاري ايران با كشورهاي عربي مطرح نبود.»(صص9-188)
آقاي اعتماد اگر ارتباط با كشورهاي اسلامي و عربي را مفيد تشخيص ميداده و در جلسات آنها شركت ميجسته بايد از خود بپرسد شاه بر اساس كدام سياست ديكته شده تقويت تشكل اين كشورها را نفي ميكرده است؟ اگر اولين رئيس سازمان انرژي اتمي ميخواهد ترسيم كند كه پهلوي دوم در عرصه بينالمللي موضع مستقلي را دنبال ميكرده است پس چرا ابتداييترين نشانه استقلال، يعني تنظيم ارتباطات فرامرزي بر اساس منافع ملي، را شاهد نيستيم؟ آمريكا و انگليس هرگز مايل نبودند محمدرضا به كشورهاي اسلامي منطقه نزديك شود؛ زيرا اين روابط در جهت تأمين منافع اسرائيل كه پايگاه اصلي منطقهاي آنها به حساب ميآمد، نبود. تقويت اين پايگاه و تضعيف كشورهاي اسلامي و عربي لازم و ملزوم يكديگر بودند؛ لذا بيجهت نيست كه پهلوي دوم ضمن نفي چنين ارتباطي بيشترين روابط را در منطقه با اسرائيل برقرار ميسازد. اسرائيل از قِبل حمايت آمريكا و انگليس علاوه بر تبديل شدن به يك قدرت هستهاي، بار مالي تمامي پروندههاي تسليحاتي خود را بر ايران تحميل ميكند. شايد تصور شود كه محمدرضا پهلوي با كشورهاي عربي - اسلامي تعارضهايي به صورت شخصي داشته است، اما روايت آقاي اعتماد اين شائبه را نيز كه ايران آن دوران انتخابي بر اساس از سلائق شاه داشته كاملاً منتفي ميسازد: «پاكستان جزء آر.سي.دي بود در اين سازمان ايران و پاكستان و تركيه عضو بودند. مطالب مختلفي در آر.سي.دي مطرح بود كه يكي مسئله انرژي اتمي بود... آن وقت كميسيون انرژي اتمي پاكستان رئيسي داشت به نام «منيراحمدخان» كه مرد بسيار دانا و فعالي بود... او هم ميخواست با ايران همكاريهاي وسيع اتمي داشته باشد و هم از ايران ميخواست يك سري برنامههاي تحقيقاتي پر هزينه را شروع كند... در واقع هر دو ما با هم همدرد بوديم، ولي نوع وظايفمان با هم تفاوت داشت. ما هر دو معتقد بوديم كه ما شرقيها بالاخره بايد حساب كار خودمان را بكنيم و با هم باشيم. غربيها چرا به ما زور ميگويند... من در مورد پاكستان بارها با اعليحضرت گفتگو داشتم. پاكستانيها ايران را متحد طبيعي خود ميدانستند. ميل داشتند در زمينه اتم، كه براي آنها مسئله اساسي بود، با ايران روابط نزديك و طرحهاي مشترك داشته باشند... اعليحضرت حاضر نبودند... ما با پاكستان هيچ نوع همكاري ملموسي نداشتيم.» (صص2-190) بنابراين صرفاً مسئله كشورهاي عربي نيست. عملكرد محمدرضا نبايد موجب تقويت كشورهاي اسلامي ميشد. فردي چون اعتماد كه داراي عِرق ملي است به سهولت ميتواند اين موضوع را تشخيص دهد كه ارتباط با كشورهاي عربي و اسلامي در راستاي منافع ملي ايران به حساب ميآيد، اما چرا محمدرضا پهلوي رشد و توسعه ملت را قرباني منافع آمريكا و انگليس و پايگاه اصلي آنها يعني اسرائيل ميسازد؟ در اينجا خواننده خاطرات يا بايد نظرات كارشناسانه آقاي اعتماد را بپذيرد كه بر اساس آن با پاكستان و ساير كشورهاي اسلامي و عربي منطقه در زمينه تكنولوژي هستهاي ميبايست همكاري ميكرديم يا امتناع محمدرضا پهلوي را از ارتباط با اين كشورها تأمين كننده مصالح ايران بپندارد؛ به عبارت ديگر نميتوان هم دو عملكرد پهلوي و هم نظرات كارشناسانه آقاي اعتماد را درست پنداشت و قطعاً يكي در راستاي منافع ملي و ديگري در تعارض با آن قرار دارد. از جمله تناقضهاي ديگر خاطرات آقاي اعتماد در ترسيم سياستهاي داخلي محمدرضا پهلوي رخ مينمايد. از يك سو راوي اين خاطرات، ايران را در دوران پهلوي دوم به سرعت در حال رشد و ترقي ترسيم مينمايد و از سوي ديگر معترف است ملت ايران از ابتداييترين موهبتها در سالهاي پاياني حكومت پهلويها محروم بوده است: «شرايط آن روز در داخل مملكت چه بود؟ ايران در آن سالها با سرعتي كمنظير در حال رشد و توسعه بود. هرسال در حدود يك ميليون نفر به جمعيت كشور اضافه ميشد و بيش از يك ميليون نفر به تعداد افراد تحت پوشش نظام آموزشي اضافه ميگرديد. كشور به سرعت صنعتي ميشد.(ص89)
اگر فرض را برآن گذاريم كه آقاي اعتماد به دلايلي از هيچيك از بخشهاي جامعه آن روز جز بخش انرژي، اطلاعاتي نداشته است دستكم بر اساس آنچه وي در زمينه كاري خود شرح داده، نه تنها در مسير توليد گام برنميداشته و به «سرعت صنعتي» نميشده است بلكه در زمينههاي مختلف در مسير وابستگي و مصرفي شدن حركت ميكرده است. آقاي اعتماد در روايتي ديگر به درستي با وضعيتي كه در سالهاي آخر حكومت پهلوي در آن قرار داشتيم، حركت در مسير صنعتي شدن را ناممكن اعلام ميكند: «فراموش نكنيم كه در سالهاي آخر ما نه تنها در بسياري از دهات برق نداشتيم، حتي براي مصرف برق شهرها در تنگنا بوديم و اغلب در تهران خاموشي داشتيم من به خاطر دارم كه در يكي از جلساتي كه در نخستوزيري تشكيل ميشد و صفي اصفيا رياست آن را داشت بحث فراوان روي اين داستان داشتيم كه شهرك غرب كه در دست ساختمان بود برق ميخواست و دولت برق نداشت به اين شهرك بدهد. آيا به اين ترتيب ميتوان جامعه را به سرعت صنعتي كرد...».(ص90)
اعتراف به خاموشيها و محروم بودن قاطبه ملت ايران از موهبت برق زماني صورت ميگيرد كه آقاي اعتماد ميخواهد به درستي ضرورت سرمايهگذاري در زمينه انرژي هستهاي را به اثبات برساند، اما نبايد فراموش كرد در ميانه دهه 1980 ايران ميتوانست از اين منبع بخشي از انرژي مورد نياز خود را برآورده سازد؛ بنابراين زماني كه (بين 1345تا1357) نزديك به هفتاد درصد جمعيت كشور (كه در روستاها زندگي ميكردند) به طور كلي از موهبت برق محروم بودند و وضعيت در شهرها نيز آنگونه بود كه خود آقاي اعتماد به آن معترف است (يعني حتي تهران كه به لحاظ سياسي براي پهلويها مهم بود گاهي هشت ساعت دچار قطعي برق ميشد) چگونه ميتوان مدعي پيشرفت صنعتي شد تا چه برسد به پيشرفت سريع صنعتي؟! شايد گفته شود كارخانهها و مراكز صنعتي از انرژي گاز برخوردار بودند. مجادله آقاي اعتماد با آموزگار (بعد از كنار گذاشته شدن هويدا از نخستوزيري) يك سال قبل از آغاز خيزش سراسري ملت ايران عليه رژيم پهلوي، روشن ميسازد در اين زمينه از چه وضعيتي برخوردار بودهايم: «گفتم آقاي آموزگار معذرت ميخواهم، من نميتوانم وزير نيرو بشوم. گفت چرا! گفتم براي اينكه دولت ايران در اين زمينه خيلي قصوركرده... در كشوري كه اين همه گاز دارد، هنوز گاز به كسي ندادهاند. اينها چيزهاي اوليه است كه بايد در جامعه تامين كرد. خوب شما يك وضعي درست كردهايد كه قابل تحمل نيست و حالا ميگوئيد من بيايم اين وضع را درست بكنم. اين كه دو روزه و پنج روزه نميشود. يك سال و دو سال هم من اين كار را نميتوانم بكنم. ولي در اين مدت در مقابل توقع مردم قرار ميگيرم. شما ميخواهيد يك دفعه همه را بيندازيد گردن من. من اين ميراث را نميتوانم قبول بكنم.»(صص1-120)
در اين زمينه آقاي اعتماد به چند سؤال خوانندگان خاطراتش قادر نخواهد بود پاسخ دهد؛ اول آن كه چگونه آموزگار كه در روزهاي اول منصوب شدن به نخستوزيري وزرايش را انتخاب ميكرده مسئول وضع ناهنجار كشور در پايان دوره حاكميت پهلويها بوده است؟ ثانياً اگر كشور به سرعت در مسير پيشرفت قرار داشت چگونه در زمينههاي پايهاي و اساسي هيچگونه اقدامي صورت نگرفته بود؟ ثالثاً كدام كشور را ميتوان سراغ گرفت كه بدون انرژي توانسته باشد كوچكترين گامي در مسير صنعتي شدن بردارد؟ رابعاً اگر كشور در مسير صنعتي شدن قرار داشت چرا بايد آقاي اعتماد وضعيت آن دوران را غيرقابل تحمل اعلام كند و حاضر به پذيرش ميراث گذشتگان نباشد؟ بنابراين واقعيت همان است كه آقاي اعتماد در اين فراز از خاطرات خود به آن معترف است و به همين دليل نيز ملت ايران نتوانست وضعيت اسفبار آن دوران را تحمل كند و دست به يك اعتراض سراسري زد. اگر كشور به سرعت در مسير صنعتي شدن بود به طور قطع مردم به حاكميت آمريكا و انگليس و ديكتاتور مورد حمايتشان در ايران پايان نميدادند. همانگونه كه اشاره شد، آقاي اعتماد صرفاً در زمينه انرژي به وضعيت فاجعهبار كشورمان در آن دوران ميپردازد، در حاليكه مشكل به همين موضوع ختم نميشد كه صرفاً ملتي با دارا بودن بزرگترين منابع گازي كاملاً از اين نعمت محروم باشد. وضعيت بهداشت در ايران آن روز بسيار تأسفبارتر از وضعيت انرژي بود. باقر پيرنيا در خاطرات خود وضعيت بهداشت نوار مرزي كشور با اتحاد جماهير شوروي را كه در دوران جنگ سرد بسيار حائز اهميت بود و به ظاهر به اين مناطق رسيدگي بيشتري نسبت به ساير نقاط كشور ميشد اينگونه توصيف ميكند: «به سالمندان و پيشوايان ده پس از اظهار خوشوقتي از اين سفر، گفتم اعتباري را كه در اختيار دارم محدود است و چون به هر دهي كه ميرفتم چهار مسئله آب آشاميدني، گرمابه، برق و مدرسه مورد توجه اصلي قرار داشت، گفتم هر كدام از اين چهار برنامه را كه مورد علاقه شماست بگوئيد تا آن را پس از آمادگي اعتبار انجام دهيم. همه بيكمترين اختلافي اظهار كردند كه ما تنها برق ميخواهيم! من در پاسخ گفتم آب آشاميدني و يا حمام ميانديشم بر برق مقدم باشد. آنان مسيري را نشان دادند كه ده سرسبزي و آبادي بود در خاك شوروي كه ضمناً برق هم داشت. اهالي رباط گفتند براي ما مايه شرمساري است كه شب در تاريكي بمانيم و آنان از روشنايي سود جويند از اين رو براي حفظ غرور خود ميل داريم برق داشته باشيم.»(گذر عمر، خاطرات سياسي باقرپيرنيا، انتشارات كوير، سال 82، ص285)
نبود آب آشاميدني و مجبور شدن مردم به مصرف آب جويبارها كه احشام و جانوران مختلف از آن مصرف ميكردند، همچنين نداشتن حتي يك حمام عمومي كوچك كه نشان ميدهد دستكم در شش ماه دوران سرما امكان نظافت و تطهير بدن وجود نداشت، شمهاي از وضعيت بهداشت را روشن ميسازد. (روستاييان در فصل گرما خود را در جويبارها شستشو ميدادند) در اين فراز از خاطرات، استاندار وقت خراسان صرفاً به چهار نياز ابتدايي كه همه اهالي مرزنشين با شوروي از آن محروم بودند اشاره دارد. شايد تصور شود كه آنان از ساير نيازهاي مبرم چون درمان، جاده و... بهرهمند بودهاند. فراز ديگري از اين خاطرات ساير ابعاد اسفبار زندگي ملت ايران را روشن ميسازد: «از آنجا به عشقآباد در كنار اترك رفتيم. در اين منطقه كه يكي از بخشهايي پرآب و مستعد شمال خراسان است... در مسيري كه حركت ميكرديم مردم آگاه شده بودند و ميدانستند در گروه ما دكتر و دارو و ابزار پزشكي وجود دارد همه بيماران خود را به كنار جاده رسانده و منتظر هيئت بودند... در برگشت و ميان راه به يك كاميون واژگون شده برخورديم از راهنما پرسش شد چگونه اين كاميون را به بجنورد نبردهاند؟ گفت: به علت نبودن راه و افزود: هماكنون ده هزار تن غله در انبارهاي غلامان وجود دارد كه هيچ مؤسسه ترابري آماده حمل آن نيست.»(همان، صص60-359)
براي روشن شدن ابعاد زندگي نكبتبار ملت ايران در دوران پهلوي دوم كه به طور قطع آقاي اعتماد از آن بيخبر نبوده و ترجيح داده در مورد آن سكوت كند، فرازي از خاطرات قائممقام حزب رستاخيز را نيز مرور ميكنيم: «هشترود از جهت انتخاباتي يكي از بخشهاي تبريز بود و مركز آن آذران كه قبلاً سراسكندر نام داشت كه در فاصله صدوبيست كيلومتري تبريز در مسير جاده تبريز به تهران واقع شده است. هشترود با توجه به كثرت جمعيت آن، كه در آن موقع نزديك به دويست هزار نفر بود، تبديل به شهرستان شد... اين شهرستان فاقد هرگونه راه شوسه بود. در زمستان برف زياد ميباريد و ميتوان گفت كه تمام روستاها حداقل سه ماه تمام در ميان برف محصور ميشدند... تازه در فصل بارندگي هم به علت طغيان رودخانهها كه حتي يك پل روي آنها ساخته نشده بود، رفت و آمد بين روستاهاي هشترود امكان ناپذير ميشد. بدين ترتيب ساكنين اين منطقه از ابتداييترين وسايل محروم بودند و بطور اسفناكي زندگي ميكردند. روستائيان ساكن روستاهاي هشترود با هزار زحمت گاهي خود را براي رفع نيازهاي ضروري به «قرهچمن» در بين راه تهران و تبريز و ساكنين روستاهاي غربي خود را به مراغه ميرساندند. در چنين شرايطي كه نه آبي، نه راهي، نه برقي، نه پزشكي، نه بهداشتي و نه هيچگونه آباداني در منطقه بود، در دوره بيست و سوم من عنوان نمايندگي هشترود را پيدا كردم... ميگويم عنوان نمايندگي پيدا كردم براي اينكه سخني منطبق بر واقعيت گفته باشم، زيرا كه در دوره بيست و سوم همچنانكه اشاره رفت مانند دورههاي 21و22 انتخاباتي در كار نبود. فقط تشريفات ظاهري انتخابات انجام ميشد.»(يادماندهها از برباد رفتهها، خاطرات دكتر محمدحسين موسوي، انتشارات مهر، كلن آلمان، سال 82، ص283)
توصيف آقاي موسوي از وضعيت آذربايجان، مربوط به اواخر حكومت پهلويها بر ايران است. در اين روايت فردي كه در مقام تطهير حاكميت بيگانگان در آن دوران برآمده ناگزير به بيان برخي واقعيتها شده است. براي اينكه مشخص شود در ساير شهرهاي بزرگ نيز وضعيت چگونه بوده مناسب است رشته كلام به رئيس برنامه و بودجه دهه پنجاه داده شود تا مطالبات مردم كاشان را در سال 1355 بازگو نمايد: «ض.ص: چه سالي بود اين، آقاي دكتر، حدوداً ع م: 1355 يعني1976. اين داستاني كه گفتم نتيجهاي كه ميخواهم بگيرم اين است كه ما رفتيم در شهر كاشان... از يك طرف با اين خانمهايي كه دبير بودند و آموزگار بودند، همه چادر سياه و صورت بسته و اين حرفها [مواجه شديم] از طرف ديگر تقاضاي قبرستان، از طرف ديگر اين كه چرا برق مثلاً مرتب سر 220 [ولت] نيست... (خاطرات عبدالمجيد مجيدي، وزير مشاور و رئيس سازمان برنامه و بودجه سالهاي 6-1351، تاريخ شفاهي هاروارد، انتشارات گام نو، سال 1381، صص2-51)
اين بدان معني است كه مردم در شهرستانها علاوه بر رنج بردن از قطع ممتد برق و مشكلات متعدد ديگر، آن هم دو سال قبل از سقوط پهلويها در شهرستان بزرگي مانند كاشان، حتي به سبب نداشتن يك قبرستان بهداشتي در عذاب بودهاند. در آن سالها مردم مردگان خود را در فضاي آزاد بر روي تخته سنگي شستشو ميدادند كه بسيار غيربهداشتي بود (به ويژه در مورد كساني كه به دليل امراض واگيردار فوت كرده بودند)؛ بنابراين ادعاي اينكه چنين جامعهاي به سرعت در مسير صنعتي شدن حركت ميكرد كاملاً بياساس است، به ويژه اينكه در چارچوب سياستهاي كلان آمريكا كه صرفاً تقويت اسرائيل در منطقه بود، دانش صنعتي و تكنولوژيكي در هيچ زمينهاي به ايران انتقال نيافت. آقاي اعتماد به درستي حساسيت واشنگتن را براي جلوگيري از رشد ايران در زمينه هستهاي بيان ميكند، اما اين محدوديت صرفاً در زمينه دانش هستهاي نبود بلكه شامل همه زمينهها ميشد و عليرغم خدمات غيرقابل توصيف محمدرضا پهلوي به آمريكا و انگليس نميتوان ادعا كرد كه در دوران حاكميت اين دو كشور بر اين مرز و بوم، صنعت پايهاي به ايران انتقال يافته باشد. جالب توجه اينكه چند نمونه از انتقال صنايع كليدي به ايران توسط بلوك شرق صورت گرفت. ذوب آهن اصفهان و تراكتورسازي تبريز از مصاديق اين سخن به شمار ميروند. محمدرضا پهلوي در اين مورد كاملاً معترف است كه آمريكا جز بهرهبرداري از ملت ايران هدف ديگري را دنبال نميكرده است. هوشنگ نهاوندي در خاطرات خود به نقل از محمدرضا پهلوي در جريان سفر به لهستان، چكسلواكي، مجارستان و بلغارستان در مورد اينكه چرا ايران نميتوانست از منافع سياستهاي مستقلانه بهرهگيرد مينويسد: «چرا نبايد به كشورهاي بلوك شرق نزديكتر شويم... آنها شريكان اقتصادي قابل اعتمادي هستند ما بايد از رقابت بين دو بلوك بهره ببريم اگر اين كار را نكرده بوديم هرگز نميتوانستيم كارخانههاي ذوبآهن اصفهان، ماشينسازي اراك، تراكتورسازي تبريز و ... را بسازيم. باجخواهي آمريكاييان و بانك جهاني را در مورد ذوبآهن به ياد داريد؟... پس از اين تكگويي تكان دهنده و پراحساس، زنگ زد و دستور داد برايمان دوگيلاس ويسكي بياورند.»(آخرين روزها، پايان سلطنت و درگذشت شاه، ترجمه مريم سيحون و صوراسرافيل، شركت كتاب آمريكا، سال 83، ص82)
البته آمريكاييها اعتقاد داشتند كه تكنولوژي عقبمانده شرقي نميتواند توازن مورد نظر آنها را در منطقه برهم بزند؛ بنابراين اجازه ميدادند تا محمدرضا پهلوي امكاناتي را از اين كشورها وارد سازد، اما نكتهاي كه در اينجا حائز اهميت است و ميتواند ميزان دست نشانده بودن محمدرضا پهلوي را مشخص كند اينكه عليرغم همه اين مصاديق، مرتب به دستور مستقيم واشنگتن براساس روايت افرادي چون ابوالحسن ابتهاج از بودجه عمومي كاسته و همه درآمدهاي نفتي به بهانه خريد تسليحات روانه آمريكا ميشده است. محمدرضا پهلوي به بهاي تحقير ملت ايران سعي در جلب رضايت كساني داشت كه وي را با كودتا به قدرت رساندند. اين در حالي بود كه 70 درصد جمعيت ايران از نعمت سواد محروم بودند و حتي دبيرستانهاي تهران چهار نوبته اداره ميشدند. رئيس برنامه و بودجه دهه پنجاه به سه نوبته بودن دبيرستانها در تهران اعتراف دارد: «ح.ل: يك مثالي كه مطرح شده اين است؛ در شرايطي كه امكانات فراوان مالي داشتيم دليلي نداشت كه در آن سالهاي آخر بعضي از دبيرستانهاي تهران دو نوبته يا سه نوبته كار بكنند... ع.م: والله مسئله به نظر من اين طور مطرح ميشود كه اگر ما توسعه اقتصادي خيلي آهستهتر و آرامتري را دنبال ميكرديم طبعاً در بعضي زمينهها خيلي نميتوانستيم سريع پيش برويم...».(خاطرات عبدالمجيد مجيدي، طرح تاريخ شفاهي هاروارد، انتشارات گام نو، سال 81، ص154) از جمله مسائل غير قابل هضم ديگر در خاطرات آقاي اعتماد تطهير پهلويها از لفت و ليسهاي معاملات خارجي است. بنيانگذار سازمان انرژي هستهاي كه خود به لحاظ مالي منضبط بوده است براي اثبات اين مسئله كه در قراردادهاي خارجي هيچ پولي خارج از قرارداد رد و بدل نميشده به گونهاي سخن ميگويد كه گويا دربار بدون هيچگونه شائبهاي پاك و مطهر بوده است. محمدرضا پهلوي كه براي بهرهمندي از همه پورسانتها در معاملات تسليحاتي، كل خريدهاي نظامي را از طريق طوفانيان در اختيار خود گرفته بود، پادشاهي كه حيثيت و اعتبار برايش مطرح نبود و شكستن نظم و مقررات و نظام كارشناسي در خريدهاي نظامي براي رسيدن به سالي دستكم يك ميليارد دلار كمترين اهميتي نداشت چگونه ميتوانست از معاملات سالانه دو ميليارد دلاري سازمان انرژي اتمي بگذرد. عباس ميلاني در كتاب «معماي هويدا» در مورد فعاليتهاي غيرقانوني و فساد مالي محمدرضا و دربار مينويسد: «شهرام پسر ارشد شاهدخت اشرف، درآن روزها به عنوان دلال و كارچاق كن شهره شهر بود... بيپرواترين عمل او فروش آثار ملي و عتيقههاي مملكت بود... اعضاي خاندان سلطنت شاه را متقاعد كرده بودند كه براي گذراندن امور خود هم كه شده، بايد در فعاليتهاي اقتصادي مملكت شركت كنند و حق دلالي بگيرند... حتي پرويز ثابتي هم تجربهاي مشابه رئيس بانك داشت. گزارشي درباره فعاليتهاي غيرمجاز برخي از اعضاي خاندان سلطنت تدارك كرد و گزارش نه تنها مفيد فايدهاي نشد، بلكه خشم شاه را نيز برانگيخت... در گزارش ديگري، سازمان سيا «ايادي» را كانال اصلي فعاليتهاي اقتصادي شاه ميداند.» (معماي هويدا، نوشته عباس ميلاني، نشر آتيه، چاپ چهارم، صص9-347) ويليام شوكراس نويسنده انگليسي نيز در كتاب خود با اشاره به اين امر كه محمدرضا پهلوي حاضر نبود جلو فساد خانوادهاش را بگيرد مينويسد: «بتدريج كه سالها ميگذشت هويدا بيشتر متوجه ميشد كه دارد يك سيستم بشدت پوسيده و فاسد را اداره ميكند. در حالي كه در انظار عمومي از روياهاي پيشرفت شاه دفاع ميكرد به طور خصوصي با خريد مقادير هنگفت اسلحه مخالفت ميورزيد و تشخيص داده بود كه پس از افزايش بهاي نفت در 4-1973 فساد به صورتي زننده درآمده است... در 1978 هويدا سرانجام شاه را راضي كرد كه مقرراتي براي فعاليتهاي تجارتي خانوادهاش وضع كند... ليلا همسر مطلقه هويدا ميگويد: آنها ايران را نه يك كشور بلكه يك تجارتخانه ميپنداشتند».(آخرين سفرشاه، ويليام شوكراس، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، نشر البرز، چاپ چهارم، 1369، ص267)
البته مشاور خانم فرح ديبا در كتاب خاطرات خويش روايت ديگري در اين زمينه دارد. وي در نقل يكي از ملاقاتهايش با محمدرضا پهلوي در ماههاي آخر سلطنتش مينويسد: «قبل از ترك دفتر فكر كردم لازم است اشارهاي به حيف و ميلهاي بيش از حد خانواده سلطنتي در كارهاي اقتصادي بكنم، او كه گويي يكه خورده بود، گفت: چه ميخواهيد بگوئيد؟ يعني خانواده من حق ندارد مانند ساير شهروندان به فعاليت تجاري بپردازد؟»(از كاخ شاه تا زندان اوين، خاطرات احسان نراقي، انتشارات رسا، چاپ اول، ص50) البته دليل اين مخالفت صريح شاه با جلوگيري از فساد دربار را بايد در دخيل بودن شخص وي در پورسانتهاي كلان خريد تسليحات و تجهيزات نظامي جست. اما با وجود شواهد و قرائن فراوان و روايتهاي متعدد وابستگان به دربار كه اين جماعت حريص و طماع از هيچگونه امكان مالي نميگذشتند، آقاي اعتماد كمترين اشارهاي به سوءاستفاده از اين قراردادهاي ميلياردي نمينمايد: «سه سال بعد از انقلاب من روزي در آلمان با Haunsechild معاون كل وزارت تكنولوژي آلمان ملاقاتي داشتم. اين شخص كه به علت سمت خود در آلمان در همه مراحل مذاكرات و نيز ساختن نيروگاه بوشهر وارد بود و نقش اساسي در جنبههاي اين طرح كه به دولت آلمان مربوط ميشد بازي ميكرد تمام جزئيات كار را ميشناخت. او در اين ملاقات به من مطلبي گفت كه خلاصه آن اين است: من امروز ميخواهم يك مطلبي را براي شما فاش كنم كه خودم از آن خجالت ميكشم، ولي با توجه به روابط دوستانه و آكنده از اطميناني كه با هم داشتيم، نميتوانم بيش از اين موضوع را از شما پنهان كنم. شما نهايت سعي را كرديد كه در طرح نيروگاه بوشهر هيچ نوع استفاده غير موجه نشود و دليلي هم وجود نداشت كه غير از اين باشد ولي متاسفانه موسسه K.W.U تا آخر رعايت اين اصل را نكرد و پولهايي پرداخت كه قابل توجيه نبود. البته اين پرداخت به طرح نيروگاه آسيبي نرساند و تاثيري در چرخش كار نداشت، ولي دور از اصول درستكاري بود، ما در ايران در سالهاي پيش سفيري داشتيم به نام «ليلينتال»... ليلينتال به مسئولان K.W.U اخطار ميكرد كه درست است كه تاكنون اشكالي در كار نيروگاه بوشهر نبوده است و كار طبق برنامه پيش ميرود. اما شما بايد توجه داشته باشيد كه در ايران افراد متنفذي هستند كه ميتوانند چوب توي چرخ شما بكنند... بعد از اين مقدمهچيني ليلينتال به K.W.U پيشنهاد ميكند كه با مقداري هزينه از خود رفع خطر كند. البته Haunsechild اسم آن شخص متنفذ را برد و من او را ميشناسم از قرار معلوم در موارد ديگر نيز به اين حيلههاي شرمآور دست زده بوده است... گفتم: شما غربيها خود از همه فاسدتر هستيد، عجيبتر اينكه براي شستن گناهان خود شرقيها را مرتباً در رسانههاي همگاني خود به فاسد بودن متهم ميكنيد... من شكي ندارم كه ليلينتال افسانه ساخته است.»(صص6-145) در اين فراز آقاي اعتماد با قاطعيت رشوهگيري حتي در خارج حوزه مديريت خود را نفي ميكند و بحث سفير آلمان را يك افسانه ساخته و پرداخته شده ميخواند. جالب اين كه در اين زمينه آقاي اعتماد ميپذيرد كه در طرف فرانسوي قرارداد نيروگاه دارخوئين، رشوههايي رد و بدل ميشده اما در مورد محمدرضا پهلوي و درباريان اخذ رشوه را افسانه ميخواند. بدون اينكه خواسته باشيم اين نكته درست و منطبق با واقع مطروحه از جانب ايشان را مبني بر اينكه غربيها در تجارت جهاني خود مروج فسادند، نفي كنيم، اين مسئله را نميتوان ناديده گرفت كه آنها دستكم در حفظ ظاهر از مهارت بالايي برخوردارند. اما دست پروردگان غربيها در ايران بسيار گستاخ و بيبندوبار عمل ميكردند. اين حقيقت تلخ را آقاي اعتماد كاملاً ناديده گرفته و بدرستي به فساد اروپاييان به نقل از نماينده مؤسسه «فراماتم» اشاره دارد: «داستان از اين قرار است كه بنا به درخواست «ژيسكاردستن» رئيسجمهور فرانسه مقداري پول به يكي از بازماندگان خاندان سلطنتي فرانسه به عنوان مشاور در روابط عمومي دادهايم. البته اين پول با سازمان انرژي اتمي ايران ارتباط پيدا نميكند و در قرارداد و ميزان آن تاثيري ندارد و ما آنرا از بودجه خودمان پرداخت كردهايم، ولي بهانه اين پرداخت قرارداد نيروگاه دارخوئين است... من آن شخص را ميشناختم و ميدانستم كه اعليحضرت هم او را ميشناسد.»(ص147)
چگونه خواننده خاطرات آقاي اعتماد ميتواند بپذيرد كه غربيها در اين معاملات ميلياردي، پورسانتهاي كلان ميگرفتند اما دستنشاندگان آنها در ايران از هرگونه فسادي مبرا بودند؟ آيا آقاي اعتماد تصور ميكند با كتمان واقعيتها در مورد فساد داخلي آن ايام قادر به محو واقعيتها خواهد بود؟ شايد روايت آقاي ابتهاج در اين زمينه يادآور برخي مسائل براي ايشان باشد: «تا وقتي كه به اسناد محرمانه وزارت خارجه انگليس دسترسي پيدا نكرده بودم اصرار شاه در آن جلسه برايم بصورت يك معما باقي مانده بود. در تيرماه 1336 راجر استيونز سفير انگليس به لندن گزارش ميدهد كه اقبال نخستوزير در يك روز بطور جداگانه با او و سفير آمريكا ملاقات داشته و نزد هر دو از رويه شاه گله كرده و راجع به مشكلات خود با «اربابش» صحبت نموده است... تقريباً يك ماه پس از اين جريان استيونز گزارشي در مورد فعاليتهاي شاه در معاملات، به لندن ارسال ميدارد كه قسمتهائي از آن بشرح زير درج ميشود:... شكي نيست كه اشتهاي همايوني در معاملات و دخالت در طرحهاي عمراني تدريجاً افزايش پيدا كرده است... در واقع كمتر فعاليت اقتصادي است كه دست شاه و دوستان او و فاميلش رو به آن دراز نشده باشد... راه موفقيت در معاملات از طريق جلب حمايت او (شاه) است، آن هم بوسيله دلالهائي كه حسن شهرتشان قابل بحث است، و بدين ترتيب به تقاضاي آنها اولويت داده ميشود. در اين نوع موارد منافع سلطنتي معمولاً بطور محرمانه تأمين ميشود و شاه بوسيله اشخاص و نوكرهائي كه به آنها اطمينان دارد عمل ميكند. از آن جملهاند بهبهانيان و يا اعضاي فاميلش كه آنها نيز بنوبه خود استفاده ميبرند. من هيچگاه اين نوع داستانها را در مورد اينكه چنين معاملاتي از طريق رشوه به شخص شاه انجام ميشود جدي تلقي نميكردم و ترجيح ميدادم كه فكر كنم اين معاملات با دادن سهم مخفي و غيره صورت ميگيرد. ولي تعداد روايتهاي رشوهگيريهاي مستقيم و غيرمستقيم اعليحضرت يا مقربين و فاميل او بحدي زياد است كه ديگر ناديدن آنها غيرممكن است...»(خاطرات ابوالحسن ابتهاج، اولين رئيس سازمان برنامه و بودجه بعد از كودتا، انتشارات پاكا پرينت، سال 1991م، لندن، صص5-434)
البته همين اصرار بر پنهان كردن واقعيتها در مورد پهلويها موجب ميشود كه خواننده چندان ادعاي آقاي اعتماد را در مورد نرفتن زير بار فشار دلالان و مفسدان، نپذيرد به ويژه اين كه در يك مورد ايشان اعتراف دارد كه زير بار فشار آموزگار رفته است. كساني كه مناسبات آن روز را ميدانند بخوبي بر اين امر واقفند كه نخستوزير به هيچ وجه در برابر محمدرضا پهلوي قدرتي نداشت. بنابراين تسليم شدن اعتماد در برابر فشار آموزگار بدان معناست كه ايشان به طريق اولي با اعمال نظر از موضع بالاتر همراه ميشده است: «مدتي از انتصاب ستودهنيا به معاونت وزارت نيرو نگذشته بود كه يك روز او سراسيمه به دفتر من آمد و گفت مشكل دارد. خيلي ناراحت بود. به او گفته بودند كه بايد يك قولنامه براي خريد يك نيروگاه اتمي تهيه كند. اين همان نيروگاهي است كه قبلاً گفتم كه آموزگار طرح آن را براي من فرستاده بود و پاسخ ميخواست. ستودهنيا در اين زمينه كاملاً مثل من فكر ميكرد. يعني عقيده داشت كه اين عمل نه لزومي دارد، نه احتياجي به آن داريم... از من نظر خواست. من فكر كردم كه او نبايد در ابتدا با رئيسش سرشاخ شود. مخصوصاً اينكه ميدانستم كه رئيسش، يعني تقي توكلي وزير نيرو، هم در اين زمينه اصلاً نظري ندارد و او هم احتمالاً زير فشار قرار گرفته است... به او پيشنهاد كردم، كه متن يك قولنامه را تهيه كند كه وزارت نيرو تحت شرايطي آمادگي خود را اعلام ميدارد كه يك نيروگاه اتمي از آن مؤسسه مربوطه بخرد... در هر صورت قبول كرد و با هم متن قولنامه (letter of intent) را تهيه كرديم. اين متن اصلاً جز بازي با لغات و كلمات چيز ديگري را دربر نداشت.» (صص1-130) حتي اگر بپذيريم كه آقاي اعتماد براي رهايي از فشار آموزگار به يك قرارداد صوري تن ميدهد، اين موضوع ميتواند مبنايي براي درك مناسبات پيچيدهتر باشد.
اين عزم ايشان به منظور تطهير دربار زماني بيشتر براي خواننده ابهامآميز ميشود كه در پاسخ به پرسش مصاحبهكننده مبني بر اعلام اسامي افرادي كه فشار ميآوردند تا قراردادي خارج از حوزه كارشناسي منعقد شود، حاضر به پاسخگويي نميشود: «گفتيد آمريكاييها كساني را به جان اعليحضرت ميانداختند؟ مثل كي [اعتماد] مثل بعضي از كساني كه در دولت بودند يا به نحوي صاحب نفوذ بودند. البته نميگويم اينها از عوامل آمريكا بودند، يا از منافع آمريكا دفاع ميكردند. حتماً آنها هم دلايلي از لحاظ منافع ملي براي رفتار خود داشتند كه با طرز فكر من منافات داشت. اينها كساني بودند كه گفتگو داشتند با آمريكاييها... آمريكاييها با اطميناني كه به خودشان داشتند به نحو بارز و بدون پردهپوشي فشار ميآوردند. آنها فكر ميكردند كه ما بطور عادي بايد حرفهاي آنها را گوش كنيم و بپذيريم. در فشارشان لحني آمرانه وجود داشت و همين امر باعث طغيان من ميشد.»(صص2-71) اولاً آمريكاييها به چه علت لحن آمرانه و دستوري داشتند؟ اگر دولت دست نشاندهاي در ايران وجود نداشت آيا اصولاً ميتوانستند تحكم كنند؟ ثانياً آمريكاييها براي اجراي منوياتشان كه بر اساس مصالح ملي نبود عواملي در ايران داشتند كه دربار نيز بخشي از آن بود. اگر جناب آقاي اعتماد در برابر برخورد تحكمي آمريكاييها كه در تعارض با مصالح ملي بود طغيان كرده بود(كه البته هر فرد معتقد به منافع ملي ميبايست چنين كند) چرا بحث روشن شدن ماهيت اين جريان كه برخلاف مصالح ملي عمل كرده نه تنها موضعي كه نشان از طغيان داشته باشد ندارد، بلكه ميگويد: «احتمالاً آنها هم دلايلي از لحاظ منافع ملي براي رفتار خود داشتند.» اگر هر دو طرف توجيه منطقي داشتند كه ديگر دليلي بر طغيان آقاي اعتماد وجود نداشت، اما اگر آمريكاييها آمرانه زمينه كار كارشناسي در كشور را نفي ميكردند و حكم بر ناديده گرفته شدن مصالح ملي ايرانيان ميدادند و عدهاي ايراني نيز همين فرمول را دنبال مينمودند نبايد عليالقاعده امروز عملكرد آنان را اينگونه توجيه كنيم. محمدرضا پهلوي همين شيوه را همانگونه كه اشاره شد در ارتش دنبال ميكرد و همه حوزههاي كارشناسي را در بخشهاي نيروي هوايي، نيروي زميني، نيروي دريايي و... تعطيل كرده بود. آمريكاييها تصميم ميگرفتند كه چه تجهيزاتي خريداري شود. در ايران نيز طوفانيان كه به هيچ وجه تخصصي در اين زمينههاي پيچيده نداشت تنها مسئول خريد و انعقاد قرار داده بود: «[ارتشبد] جم: اعليحضرت شخصاً انتخاب ميكرد، دستور ميداد به طوفانيان كه طوفانيان برود بخرد، نه وزارت جنگ كنترلي داشت روي اين خريدها، نه ستاد ارتشداران كنترلي داشت، اعليحضرت بود و بانك مركزي و طوفانيان و سفارت آمريكا، اصلاً ارتش هم اطلاعي نداشت. وقتي كه شما اسلحه ميخريد، اول بايد بدانيد اين اسلحه را براي چي ميخريد، براي كدام ارتش ميخريد، آن وقت ميشود رفت به اين كه ما احتياج داريم به اين قبيل سلاحها و بعد بروند بگردند ببينند اين سلاحها را چه كساني ميسازند بهترين آن را كي ميسازد، كي زودتر تحويل ميدهد... يك روز ميديديم هشتصد تا تانك مياد نه حساب كرده بودند كه خوب هشتصد تا تانك مياد، اول اين، آدم لازم داره، جا ميخواهد اينها آموزش لازم دارند، وسائل آموزشي لازم دارند. بعد لجستيك ميخواهند، چه وسايل نگهداري لازم دارند؟ چه وسايل هدفيابي و اينها لازم دارند؟ چه سيستم فرماندهي لازم دارد؟... يك روز ميگفتند 800 تا نفربر خريدند، نميدانم 9000 تا تانك خريدند، من كه خودم رئيس ستاد بودم، من كه اصلاً هيچوقت اطلاع نداشتم.»(تحرير تاريخي شفاهي انقلاب اسلامي ايران، مجموعه برنامه داستان انقلاب از راديو بيبيسي، به كوشش عمادالدين باقي، نشر تفكر، صص 8-247)
دستكم بر فردي چون آقاي اعتماد پوشيده نيست كه اينگونه ارتباط با آمريكا مبتني بر فساد سياسي و اقتصادي است. اين كه بيگانه براي كشور ما تصميم بگيرد بي هيچ ترديدي نشان از عدم استقلال سياسي رژيم دارد. همچنين حذف بدنه كارشناسي در مورد خريدهاي نظامي مشخص كننده فساد اقتصادي است. راوي اين خاطرات متأسفانه كمترين اطلاعاتي در زمينه ساختار وابستگي در ايران به خواننده خود نميدهد با وجود اين كه از آن كاملاً مطلع است. براي درك بهتر قيودات آقاي اكبر اعتماد ميبايست ارتباط ايشان را با عناصر رژيم در خارج كشور از نظر گذراند. به طور قطع اگر چنين شخصيت علمياي بعد از خروج از كشور ارتباطش را با درباريان حفظ نميكرد ميتوانست با حريت بيشتر در مقام ثبت خاطرات خود برآيد. چنانكه پيش از اين اشاره شد، آن دسته از شخصيتهاي علمي كه در دوران پهلوي براي نظرات كارشناسانه خود اعتبار قائل بودند بعد از انقلاب هرگز نتوانستند با جماعت درباري پيوندشان را حفظ نمايند. زيرا پردهها كنار رفته بود و بسياري از مفاسدي كه قبلاً از آن مطلع نبودند برملا شده بود، اما متأسفانه آقاي اكبر اعتماد به دليل حفظ ارتباط خود با افرادي چون فرح ديبا و اشرف پهلوي نتوانست خاطرات مفيدي چون ابوالحسن ابتهاج، دكتر محمدعلي مجتهدي و... از خود باقي بگذارد. در زمينه ادامه پيوندهاي آقاي اعتماد در خارج كشور بدون اينكه خواسته باشيم طرفيتي در اختلافات ايجاد شده در درون هفتهنامه كيهان چاپ لندن داشته باشيم به انعكاس چند مورد ميپردازيم: «فرح پهلوي پس از يك سلسله مذاكراتي كه به وسيله مسئول مالي خود، دكتر اكبر اعتماد با دكتر مصباح زاده مؤسس كيهان انجام داده بود، هفته گذشته بالاخره كليه سهام كيهان شاهنشاهي به وسيله دكتر اعتماد و با سرمايه فرح پهلوي خريداري شده است.»(نشريه مليون ايران، سال چهارم، شماره 82، خرداد 1364، چاپ لندن) البته آقاي بهروز صوراسرافيل در روايت متفاوتي در زمينه اختلافات داخل اين هفتهنامه ميگويد:«در سال 1992 دكتر اعتماد طرحي را براي تصويب به هيئت مديره آورد كه به موجب آن حق انحلال و عزل هيئت مديره از مجمع عمومي سلب و به نمايندگان صاحبان اكثريت سهام منتقل ميشد... بر اساس اين طرح اكبر اعتماد كه نماينده سهام والاحضرت اشرف پهلوي بود، ديكتاتوري خود را بر موسسه كامل كرد... ظاهر خيرخواه، آرام و محترم اكبر اعتماد مرا فريب داد.»(پيام آزادگان، مورخ 11 ژانويه 1995، نامه سرگشاده بهروز صوراسرافيل) البته نقل اين روايت قطعاً به معني قضاوت در مورد آقاي اعتماد از موضع آقاي صوراسرافيل نيست ولي آنچه در اين زمينه حائز اهميت است اينكه آقاي اعتماد به دليل حفظ ارتباطش با افرادي چون اشرف كه همه مورخان بعد از برادش او را «امالفساد» دربار خواندهاند، حريت علمي و كارشناسانه خود را نتوانسته حفظ كند. همين روابط آقاي اعتماد موجب ميشود كه برخي تصميمات خائنانه محمدرضا پهلوي در زمينه انرژي هستهاي را نيز توجيه كند: «يادم هست كه روزي يك خبرنگار اتريشي به ايران آمد و با اعليحضرت مصاحبه كرد. او در اين مصاحبه سؤالاتي از اعليحضرت در زمينه انرژي اتمي كرد و پاسخ شنيد. بعد مسئله تفالههاي اتمي را مطرح كرد كه ايران اين مسئله را به چه نحو حل خواهد كرد. پاسخ اعليحضرت تا آنجا كه به خاطر دارم اين بود كه روزي كه موقع اين كار رسيده باشد، ايران در اين زمينه امتيازي نسبت به كشورهاي ديگر دارد و آن داشتن فضاهاي وسيع بدون جمعيت است و ميتواند راهي براي دفن اين زبالهها پيدا كند و آنها را در اعماق بيابانهاي ايران دفن كند. خبرنگار اتريشي پرسيد كه اگر روزي اين راهحل براي ايران پيدا شد، آيا ايران به كشورهاي ديگر هم امكان خواهد داد كه از فضاهاي موجود در ايران استفاده كنند؟ پاسخ اعليحضرت تا آنجا كه به خاطر دارم اين بود كه «در آن موقع خواهيم ديد. چرا نه؟» متعاقب اين مصاحبه در يك سفر كه من به اتريش رفتم، وزير علوم اتريش كه خانمي فعال بود (اسمش را يادم نيست) يك مهماني نهار براي من ترتيب داد و بعد از نهار مسئله تفالههاي اتمي را با اشاره به مصاحبه اعليحضرت مطرح كرد. به او پاسخ دادم كه اين مسئله به آينده مربوط ميشود و مادام كه خود ما به راهحلي دست نيافتهايم بايد صبر كرد. چند ماه بعد اين خانم به تهران آمد.»(ص55) در اين مصاحبه، پهلوي دوم به صراحت براي تبديل نقاط كويري كشور به محل دفن زبالههاي اتمي كشورهاي غربي اعلام آمادگي ميكند. بعد از بيان صريح اين مطلب، مذاكرات رسمي هم با برخي كشورهاي اروپايي بدين منظور آغاز ميشود. با اين وجود آقاي اعتماد اين اعلام آمادگي و مذاكرات متعاقب آن را «شايعهاي مانند شايعههاي دروغ رايج» در آستانه قيام مردم عليه پهلويها ميخواند: «اين مطالعات در كميسيون شروع شد و جو همكاري خوبي هم برقرار بود. ولي ديگر فرصت نبود و با رسيدن انقلاب موضوع مسكوت ماند. اميد اتريشيها اين بود كه از اين طريق به افكار عمومي اتريش بگويند كه در جستجوي راهحل هستند. اميد ما اين بود كه به اين وسيله مطالعات لازم را شروع كنيم و از دانش اتريشيها استفاده كنيم. ولي باز هم بايد تاكيد كنم كه موضوع مربوط ميشد به زماني كه با آن هنوز 30 يا 40 سال فاصله داشتيم. در ماههاي قبل از انقلاب كه هر موضوعي بهانهاي براي حمله به دولت ميشد اين شايعه مثل همه شايعههاي دروغ رايج شد كه ايران تفالههاي اتمي اتريش را در بيابانهاي ايران دفن كرده است.»(صص56-55)
بدون شك اگر مردم ايران به وابستگي پايان نميدادند مذاكراتي كه توسط آقاي اعتماد در مورد دفن زبالههاي اتمي غربيها در مناطق كويري ايران آغاز شده بود، عليالقاعده به سرانجام ميرسيد. زيرا اگر آقاي اعتماد ميتوانست در برابر اين تصميم خائنانه ايستادگي كند نبايد تن به مذاكره ميداد و چنين سياستي را عليه مصالح و شأن و منزلت ملت خود اعلام مينمود. اما متأسفانه ايشان به جاي پذيرش حساسيت بحق مردم نسبت به اين گونه خدمات زبونانه به دولتهاي غربي، آنها را با اين توجيه كه هنوز تا زمان دفن شدن تفالههاي اتمي در ايران فاصله داشتيم، به دروغپراكني متهم ميكند. اولاً چه كسي اين ادعاي آقاي اعتماد را ميپذيرد كه تشكيل كميسيون و آغاز مذاكرات تخصصي براي 30 يا 40 سال ديگر بوده است، بويژه اين كه اين موضوع، مسئله روز كشورهاي پيشرفته صنعتي بود و دولتهاي مزبور با اعتراضات حاد گروههاي مدافع محيط زيست با دفن اين زبالهها در اروپا مواجه بودند!؟ در واقع محمدرضا پهلوي موافقت كرده بود تا زبالههاي اتمي غربيها براي حل اين مشكل عاجل، در ايران دفن شود و مذاكرات نيز بدين منظور آغاز شده بود. اما اين كه گفته شود قرار بوده است مذاكراتي كه با اين سرعت آغاز شده براي 40 سال ديگر تصميم بگيرد، به هيچ رو پذيرفتني نيست. ثانياً دانشجويان و روشنفكران در آن زمان به صرف اتخاذ اين تصميم انتقاد داشتند و هرگز مدعي نبودند كه زبالهاي دفن شده است. مردم نيز بر اساس مصاحبه رسمي محمدرضا پهلوي از اين تصميم ابراز تنفر ميكردند و آن را بخشي از خيانتهاي اين طايفه به كشورشان ميدانستند و به همين دليل نيز درصدد پايان دادن به حاكميت پهلويها برآمدند. بدون ترديد اگر ملت ايران به دستنشاندگان بيگانه فرصت ميدادند اين خيانت نيز به كارنامه سياه پهلويها افزوده ميشد زيرا تصميم به انجام آن اتخاذ شده بود و مذاكرات براي تعيين مراحل اجرايي اين تصميم به سرعت در حال پيگيري بود. با توجه به اين مسائل، انتظار ميرفت آقاي اعتماد در اين گونه موارد به جاي انتقاد از ملت ايران، دستكم اين خطاي فاحش كساني را كه با آنها پيوند اقتصادي خورده است، ميپذيرفت نه اين كه آنان را افرادي مستقل، عاري از هر فساد اقتصادي و.... معرفي كند. با اين وجود خاطرات اولين مسئول سازمان انرژي اتمي كشور داراي قوتهاي بسياري است و ميتواند به درك روابط آمريكا با كشورهاي تحت سلطهاش كمك شاياني به پژوهشگران و تاريخنگاران اين مرز و بوم نمايد.
|