|
محمد ملاعباسي
|
|
۱۹ آذر ۱۳۸۸ |
|
1-رضا داوری اردکانی، در کتابهای خود به کرات اشاره کرده است که ما در دورهی «بیتاریخی» به سر میبریم. از تاریخ قبلی برون رفتهایم و به تاریخ جدید وارد نشدهایم. ما در میان دو عهد، سرگردانیم و آنچه موجب کژکارکردی و ناراستی جامعهی ماست، همین پریشان احوالی است. پریشان احوالی، حاصل برون جهی از تاریخ است. تاریخ، نسق دهندهی راه است و بیتاریخی، معنای زندگی را از میان میبرد. داوری این سخن را در خطاب به بخشی از جامعه میگوید که که از عهد سنتی خود برون آمده اند و در چالش سنت و مدرنیته افتاده اند و نمیتوانند دست از سر هیچیک بردارند. البته منظور از این تاریخ، تاریخ نوشته شده روی کاغذ نیست، معنای کلیتری است که در رفتارها و کنشهای تک تک افراد یک جامعه، در تاد و پود جامعه، طی سالیان نشسته است. آنچه بدان عهد یا سنت نیز میتوان گفت. این تاریخ یا عهد، در زیست روزمره از شدت وضوح ناپیداست و مردم ناخودآگاه بدان مبادرت میورزند. نقطهی ظهور اثرات این تاریخ، لحظههای نقض آن است. وقتی سنتی شکسته شود، همهی قائلان به آن، با همهی وجود خود این سنتشکنی را حس میکنند. عکس العمل آنها در برابر این سنت شکنی نیز میزان حدت و اهمیت آن را نشان میدهد. جنبش سبز، در تلاش برای رهاندن خود از تاریخ است. البته با این مدعا که آغازگز تاریخ جدیدی باشد، اما بیتاریخی، سرگردانی است.
2- جنبش سبز تاریخ ندارد. تاریخ برای ساخته شدن نیازمند نقاط عطف و دقیقههای به یاد ماندنی است. اما مبدأ تاریخ این جنبش، -که به گمان نویسنده کنفرانس خبری شتابزدهی میرحسین موسوی قبل از پایان رای گیری در جمعه شب22خرداد بود که البته مبتلای به «دروغ» است. دروغ، در گذر تاریخ محکوم به فنا و فراموشی است. آدمیان اگر از مبدأ تاریخ خود سرافکنده شوند و آن را بیهوده بشمارند و ناراست بپندارند، از آن تاریخ دست برمیدارند و آن را وامیگذارند و چه چیز برای یک جنبش نوپا خطرناکتر از تقلیل نیروهایش میتواند باشد؟ امروز مبداء تاریخی جنبش سبز، یعنی اعتراض به تقلب در انتخابات، به اغما فرو رفته است. تاریخ بدون مبدأ، تسبیحی است که رشتهی آن گسسته است و لاجرم، پراکنده و پوش میشود. کما اینکه، جنبش بیسر، جنبش بیمحور و سایر کلماتی از این دست که برای توضیح این جنبش استفاده میشود، همگی بر اهمیت بیشتر تفاوتهای سبزها با همدیگر، تا شباهتشان با یکدیگر، انگشت گذارده اند. باید به دنبال مبدأ دیگری بود.
3- مشهور است که چینیها همه یک شکلاند. این است که تشخیص آنها از یکدیگر دشوار است. آیا واقعیت چنین است؟ هم آری و هم خیر. البته اگر واقعا واقعیتی وجود داشته باشد! بین شباهتی که ما میبینیم، تفاوتهای فراوانی وجود دارد که یک چینی مثل آب خوردن میتواند متوجهشان شود. اما این در عین حال دلیلی بر شباهت عمیق آنها با همدیگر نمیشود. سبزها هم همواره گفتهاند که یک دست نیستند. قشرها و گروههای مختلف را در خود جای دادهاند. از روحانی و مذهبی و نمازخوان تا ملحد و بیاعتقاد و روزهخوار. این تفاوت البته هست -بر منکرش لعنت!- اما در پس پردهی شباهتی قرار میگیرد که موجب یکی دیدن آنها میشود. نکته اینجاست که اکثریت اعضای این جنبش، نمیخواهند به این نقطهی شباهت تأکید کنند. نقطهی شباهت آنها در سکوتی شرم آگین و محافظه کار، رها شده است. این شباهت بزرگ، به گمان من، «تمنای مدرن شدن» است. این طلب، همهی سبزها را با تمام تفاوتهایشان بر سر یک خوان مینشاند. اما با وجود تجربهی این صد سال و علی الخصوص پشت سر گذاشتن انقلاب اسلامی که روح آن مبارزهای خونین با روح مدرن است، چگونه میتوان به صراحت از تمنای مدرن شدن سخن گفت؟ باید به دنبال ایدهی دیگری بود.
4- بعد از نگرفتن بازار مبدأ تاریخی «تقلب»، عنصر هویتساز جنبش سبز، اندکی جلوتر آمده و به آنچه در خیابانها رخ داده است، سوق داده شده. زخمیها و کشتهها. خون بر زمین ریخته بود. فرجی شده بود و بهانهای فراهم امده بود. جنبش هزینه داده بود. معلوم نبود بر سر چه، اما هزینه داده بود، پس میتوان به تداومش امید داشت. مقصدی شاید در کار نباشد. مهم راه است. باید به راه سبز ایمان داشت و امید.
5- به اعتقاد من جنبش سبز برای این تغییر مبدأ از «اعتراض به تقلب» به «اعتراض به خشونت ناروای حکومت»، بس بسیار بیشتر از خدایان و رهبران خود، به اهریمن خودساختهاش، یعنی «نیروهای امنیتی» مدیون است. در واقع برخوردهای دور از شکیبایی، نامدبرانه و گاهگدار آمیخته به ظلم و ناروایی نیروهای انتظامی و امنیتی بود که بدنهی جنبش سبز را از معترضان پرحرارتی که به رأی ملت احترام نمیگذارند، به مقام شامخ «قربانی بزرگ» و «مظلوم بیپناه» ارتقا داد.
7- این تغییر مبدأ برای جنبش سبز و رهبران آن، فواید فراوانی دارد. یکی از مهمترین این فواید آن است که در مبدآ تاریخی جدید، نماد جنبش سبز یعنی میرحسین موسوی، از یک سوژهی فعال که خود در ایجاد جریان سهیم بوده است، به یک ابژهی منفعل تبدیل میشود که تنها ناظر جنایات حکومت بوده است و چون هیچ کاری از دستش ساخته نبوده، تنها به اعتراض و دادخواهی پرداخته است. این حکومت بوده است که زده، شکنجه کرده، سرکوب نموده، در بند کشیده و کشته است. موسوی چه؟ هیچ! اینگونه موسوی از مسئولیت سخنهایی که موجب تحریک مردم و آمدن آنها به خیابان و تخریب و اغتشاش شده است، فرار میکند و با خیالی آسوده، شولای معصومیت یک «قربانی» مظلوم را به تن میکشد.
8- فایدهی دیگر آن است که برخلاف تقلب که هیچ سند قانع کنندهای جز حدس و گمان ندارد، از خشونتهای خیابانی عکسها و فیلمها و روایتهای فراوانی وجود دارد که میتوان بر مبنای آنها، به جنبش تاریخ بخشید و آن را از ورطهی پوکی نجات داد. علی الخصوص که عکس را همگان میفهمند و قدرت همذاتپنداری آنها با عکس بسیار بالاست. اما توضیح سازوکار انتخابات و امکانهای تقلب و شواهد آن، از دشواریهای بیشتری برخوردار است. عکس خشونتهای صورت گرفته در خیابان، خونی بود در رگهای خشکیدهی جنبش سبز. اینگونه آرام آرام ادعای تقلب و دلیل اصلی شکلگیری اعتراض مهندس موسوی به انتخابات، محو میشود و مبدأ جنبش تغییر میکند تا بتوان ادامه داد. این تبدیل مبدأ در بیانیه پانزدهم مهندس موسوی به وضوح قابل رویت است. حتا اشارهای به تقلب وجود ندارد اما بارها و بارها از خشونتهای خیابانی سخن رانده شده است.
9- آیا جنبش سبز بد است یا خوب؟ برای پاسخ به این سوال بسیار زودهنگام است. اما آنچه هست اینکه جمهوری اسلامی، از نقطهی عطف ژرفی در حال گذر است. گذری پرمخاطره و پر هزینه. هر چه باشد، جنبش سبز حتی اگر دربرگیرندهی تعداد نه چندان انبوهی باشد، محکی برای سنجش شراحت صدر نظام برای مواجهه با تغییر و اعتراض و تعرض و «مسأله» است. محکی که در طی آن، بدنهای از حکومت که در تماس مستقیم با مردم بود، به دلیل اشتباهاتش، هزینهای بیش از حد برای همگان به بار آورد.
|
|