|
محمد قوچانی - هفته نامه ایران دخت
|
|
۲۱ بهمن ۱۳۸۸ |
|
سرانجام رخ داد آنچه نباید رخ میداد هرچند که امروز این رخ داد به عکس خود تبدیل شده است. عبور حداقل لایههایی از هواداران جریان سبز از سران آن میرحسین موسوی و مهدی کروبی از شعارهای ساختارشکن و راهپیماییهای روز عاشورا شروع شد و به واکنش سران اصلاحات ختم شد. ابتدا مهندس میرحسین موسوی در بیانیه هفدهم خود گامی به پیش در تعریف خویش برداشت و در گفتگویی نسبت به عبور از قانون اساسی و شعارهای افراط گرایانه انتقاد کرد و سپس سیدمحمد خاتمی در سخنانی بر قانون اساسی تاکید کرد و سرانجام شیخ مهدی کروبی در گفتگو با روزنامه فاینشنال تایمز مرز خود را با شعارهای ساختار شکنانه روشن کرد. مواضع جدید موسوی و خاتمی و کروبی البته با واکنش حاشیههای تندروی جریان سبز و بخشی از جناح مقابل روبرو شد و آنها را به عقب نشینی متهم کرد که این نوع واکنشها هم ریشه در مخالفان جریان سبز دارد که با فراهم کردن و حتی از بین بردن زمینههای قانونی حیات این جریان سیاسی آن را به سوی رادیکالیسم بیهدف سوق دادند و هم پیش از آن و هم بیش از آن سران سبز به جای رهبری سیاسی به رهروی اجتماعی روی آوردهاند و به جای ابتکار عمل به عکسالعمل روی آوردند و امروز آنچه را اصول اصلاح طلبانه جریان سبز میدانند به دشواری بیان کنند.
اکنون اما بر عهده اصلاح طلبان واقعی است که با اتکا به تاریخ و اندیشه اصلاحطلبی ایرانی و اسلامی بدون شرم و آذرم از اصلاحات آنگونه که بنیانگذاران آن گفتهاند دفاع و کروبی و موسوی و خاتمی را در این کار تشویق کنند. چه در بینش و چه در روش از آن در برابر تجدید نظر طلبید و بنیادگرایی دفاع کنند. همچنان که افرادی مانند مهندس عزتالله سحابی در بیانیه خود خطاب به ایرانیان خارج از کشور چنین کرد و این همه اولین گامهای اثباتی برای بازگرداندن این بدن رمیده از راس است که هر لحظه ممکن است ویروسهایی از درون و برون آن را برای همیشه زار و نزار سازد. بدین ترتیب نه تنها از موضعی اصلاح طلبانه که از موقعیتی قانون گرایانه میتوان آرامش را باز آورد و نه تنها در جریان سبز که در جریان مقابل به نوعی اعتدال سیاسی رسید و این ممکن نیست مگر آنکه مرز بندی میان اوپوزیسیون دولت و اوپوزیسیون نظام روشن شود چنانکه برخی رجال اصولگرا مانند علی لاریجانی و علی مطهری و ناطق نوری و محسن رضایی چنین رفتار کردهاند. گذر زمان ثابت خواهد کرد اگر سران جریان سبز به جای رهروی اجتماعی به رهبری سیاسی روی آورند و به جای مطالبات حداکثری به دور از باور خویش از مطالبات حداقلی که بدان باور دارند دفاع کنند و اگر مرز میان اوپوزیسیون دولت و حتی حاکمیت را با اوپوزیسیون نظام و حکومت رعایت کنند این کار نه تنها به سود اصلاحات که به نفع ایران است و به سود همه ایران چه اصلاح طلبت چه اصولگرا و تنها راه این مهم تعریف جریان سبز است نه تعریض بدان.
مشهور است که جنبشهای ایرانی میدانند که چه نمیخواهند اما نمیدانند که چه می خواهند. چنانکه صبح روز 14 خرداد 1285 با وجود پیروزی مشروطهخواهان معنای استبداد از معنای مشروطه روشنتر بود یا بامداد روز 22 بهمن 57 که خورشید اسلام گرایان تابیدن گرفت تعریف جمهوری اسلام پایان نیافته بود گرچه معنای دیکتاتوری سلطنی روشن بود. حتی در نیم روز 2 خرداد 1376 که نامزد اصلاح طلبان رییس جمهوری ایران شده بود هم معنای اصلاح طلبی روشن نبود و هنوز هم بر سر معنای اصلاحات یا مشروطه ایرانی وجود ندارد مورخان معتقدند حتی (سیدین شریفین)(طباطبایی و بهبهانی) هم تعریف کاملی از مشروطه نداشتنه چه برسد به علامه نائینی و شیخ نوری و آخوند خراسانی که دستی از دور بر آن آتش داشتند اما مورخان از یاد بردهاند که حتی معاصران مانند ماشاءالله آجودانی و سید جواد طباطبایی و فریدون آدمیت و جلال آلاحمد هم در این باب اتفاق ندارند. گروهی از مشروطه به دولتی لائیک، گروهی به حکومتی مشروعه و گروهی به مشروطه مشروعه یاد میکنند.
درباره جمهوری اسلامی هم داستان همین است. برخی آن را نوعی دموکراسی یا مردم سالاری دینی میدانند برخی آن را دولتی اسلامی و فقط اسلامی میخوانند و برخی از آن تعبیر به نوعی دولت استثنایی می کنند. قطار اصلاحات همچنین پر از تعریف و تعارف شد. پرسش در اینجاست که آیا اصولاً امکان «تعریف» وجود دارد و مسالهیی به نام «تعریف» سبب ایدئولوژیسازی نمیشود؟ آیا جریانها و رویدادهای اجتماعی را میتوان قبل از حقوق تعریف کرد؟ سودای تعریف به یک معنا امر بیهودهای است و تبدیل این دغدغه فلسفی به کاری سیاسی هم جز به ایدئولوژیسازی منجر نمیشود اما اگر تعاریفی از اهداف یک جنبش دارد را در یک «گفتگوی سیاسی فکری» طرح کنیم و قصد القای آن بر واقعیت را نداشته باشیم و برای تعاریف خود ادله کافی اقامه کنیم شاید کار بیهوده ای نکرده باشیم. در واقع اگر از تدوین مانیفیستهای جهان شمول هر زمانی و هر مکانی درگذریم و به مانیفیستهای فردی بسنده کنیم تا در فضایی گفتگویی نوعی مانیفیست سیاسی و اجتماعی شکل گیرد گزاف نگفتهایم بدین ترتیب آنچه در پی میآید تعریف و تصویری است که یک «فرد» از یک «جریان» دارد همین و بس.
اول ـ هویت:
جنبش سبز باز تولید و توسعه جریان اصلاحات است و جنبش اصلاحات باز هم بازفهم و توسعه جناح چپ اسلامی یا چپ خط امامی در دهه شصت که بدون هیچ شک و تردیدی تحت نفوذ آرای امام خمینی بود. بدیهی است در هر یک از این مراحل بازتولید نسبت به مفهوم و مفاهیم اولیه این جریان تحولاتی ایجاد شده است مثلاً در طول زمان در درون این جریان جناحهایی شکل گرفت که هم افرادی مانند حمید روحانی از آن بیرون آمد و هم اکبر گنجی که این گروه دوم دیگر باوری به خط امام خمینی ندارد. اما از نظر منظر بازیابی هویتهای تاریخی نمیتوان آن ریشه های اولیه را نادیده گرفت بخصوص که هنوز سران این جریان (موسوی، کروبی، خاتمی، هاشمی) هستند که همه هویت خود را از امام خمینی گرفتند و داوری آنها درباره میراثی که از امام خمینی به آنها رسیده در تعیین اهداف جریان مهم است. در واقع مسلم است افرادی در این کشور وجود دارند به هر دلیل در خط امام نیستند و حتی نسبت به آن انتقاد دارند؛ حق شهروندی این افراد محفوظ است اما سران اصلاح طلبان چنین نیستند.
در عین حال اصلاح طلبان به تعبیر دقیق سیدحسن خمینی نسبت خود با رهبر فقید انقلاب اسلامی را تلاش برای اجتهاد در راه امام و بر اساس آرای امام می دانند. یعنی امام خمینی را مانند یک مکتب فکری می بینند که متناسب با شرایط زمان و مکان و بر اساس اصول مکتب در آن اجتهاد صورت می گیرد هم چنان که میان امام خمینی در کشف الاسرار یا ولایت فقیه یا امام در دوره انقلاب و امام در دوره حکومت اسلامی نوعی اجتهاد مبتنی بر اصول شکل گرفته بود. در این مکتب، اصلاح طلبان همان اسلام گرایان آزادی خواهی هستند که گرچه طرفتار استقلال نهاد دین از نهاد قدرت هستند اما با جدایی دین و سیاست مخالفت مخالفند و گرچه مخالف دینی حکومت هستند اما از حکومت دینی دفاع می کنند و اگرچه برای هیچ قشری، حق ویژه حکمرانی قائل نیستند اما دین شناسی را در صلاحیت دین شناسان می دانند و اگرچه در مقام حکمرانی از حقوق همه شهروندان دفاع می کنند اما در بیان مسلمانی خود ابایی ندارند و اگرچه در صورت جلب رای مردم احکام اسلامی را اجرا می کنند اما در صورت ادبار ملت سعی در اجبار برای اجرای شریعت نمی کنند. اصلاح طلبان امروز همان اسلام گرایان دیروز هستند با این تفاوت که جریان سبز در حوزه حقوق شهروندی برای جلب رای طبقه متوسط جدید مرزهای تازه ای یافته است و شاید همچون انقلاب اسلامی (دسته کم در دهه 50) قصد دارد چتر خود را بر سر طیف گسترده ای از نیروهای سیاسی بگستراند مثلا از حقوق همه انسان ها فارغ از عقیده آنها دفاع کند یا از مشارکت عمده آنها در عرصه سیاست حمایت کند اما هرگز نمی تواند به خودزنی روی آورد و هویت تاریخی خود را انکار کند.
این هویت انکار شدنی نیست. از برخی وجوه آن می توان دفاع کرد و برخی دیگر (مانند چپ گرایی و رادیکالیسم سیاسی) حداقل در شرایط امروز قابل دفاع نیست اما قابل انکار هم نیست. اصلاح طلبان باید خود را نقد کنند اما نمیتوانند خود را انکار کنند و در برخی هواداران جدید خود ادقام شوند.
نمونه روشن آن ماجراي تسخير سفارت آمريكا در سال 1358 است كه برنامهريزي آن توسط گروهي از اصلاحطلبان انجام شده است. بديهي است گروهي از افراد، امروز منتقد اين رفتار هستند اما محسن ميردامادي از سران اصلاحطلبان حتي از درون زندان اوين پيام ميدهد كه از كار خود دفاع ميكند. به همان اندازه كه بايد امكان نقد اين نوع ماجراها را ايجاد كرد امكان دفاع از آن را هم بايد به وجود آورد و از آن مهمتر براي اصلاحطلباني كه با همه مصائب در دو دهه گذشته در ايران ماندند و فعاليت سياسي قانوني كردند اين حق را قائل بود كه از امام و انقلاب و اصلاح دفاع كنند بلكه اين فضل تقدم را به آنها نسبت به كساني داد كه به تحريم انتخابات دست زدند و سياست را بازي خواندند و سالها منتظر روزي بودند كه بگويند اصلاحات بيحاصل است و اكنون بر سفره همان اصلاحات نشستهاند ضمن دفاع از حق شهروندي همه بايد به تاريخ و هويت اين جنبش موجود احترام گذاشت.
دوم – روش:
جریان سبز اگر بازتوليد جنبش اصلاحات باشد بيش از آن كه حركتی محتوايي باشد نهضتي در روش است. اصالت روش يعني مهم نيست كه چه ميگويي مهم اين است كه چگونه ميگويي. اگر كسي بخواهد از آزادي، با خشونت پاسداري كند نميتواند خود را آزاديخواه بخواند و به نظر من نميتواند خود را سبز بداند. در گذشته گروههايي بودند كه از عدالت با خشونت جانبداري ميكردند آيا لنين، استالين، مائو، پولپوت و ديگر رهبران كمونيست براي ملتهاي خود عدالت آوردند؟ در همين جاست كه اولين معيار مرزبندي جریان سبز روشن ميشود: امروزه در اين جنبش بيش از آنكه حرف مهم باشد رفتار مهم است. قبلا اشاره كردم كه هويت سران جنبش سبز چيست: اسلام، ايران، انقلاب، امام و مواردي كه ميتوان با مطالعه زندگي موسوي و كروبي و خاتمي و هاشمي بدان رسيد اما ضمن احترام به اين مبادي بايد به حقوق كساني كه به هر دليل قرائت ديگري از اين مبادي دارند هم احترام گذاشت و از مشاركت آنها در مسائل فكري استقبال كرد و معيار اصلي را در مرزبندي با افرادي قرار داد كه چه به نام دين، چه به نام آزادي، چه به نام عدالت با خشونت سخن ميگويند. بديهي است بر مبناي چنين معياري هرگز نبايد مرزبندي با تروريستهايي كه حوادث 7تير و 8 شهريور 1360 را بهوجود آوردند يا خيانتكاراني كه در دفاع ايران از خود در برابر عراق به صدام حسين پيوستند را فراموش كرد حتي اگر درباره مديريت جنگ و صلح انتقادي داريم در پاسداري از خون شهيداني كه براي ايران و اسلام شهيد شدند نبايد ترديد كنيم.
سوم – شعار:
بر مبناي اين هويت و اين روش، آنگونه كه من ميفهمم ميتوان شعائر جریان سبز و اصول اصلاح را به شرح زير تلحيض كرد.
1-جمهوري اسلامي نه يك كلمه كم نه يك كلمه زياد:
جریان سبز نه در پي احياي سلطنت است و نه به دنبال حذف اسلاميت. اگر اين همان جرياني باشد كه به نام خط امام شروع شد و به اصلاحات رسيد بايد از جمهوري اسلامي همانگونه كه امام خميني گفت حمايت كند. مقصود از آنچه امام گفت نه فقط نظرات فقهي و علمي ايشان كه بهخصوص امضاي آن مرحوم پاي سند قانون اساسي است. بديهي است ممكن است افرادي مايل باشند قانون اساسي را از نگاهي جمهوريخواهانه يا بنيادگرايانه ببينند اما نگاه موسوي و كروبي و خاتمي و هاشمي نميتواند جز در تلاقي اين دو قرار گيرد. قرار هم نيست كه بحث فلسفي در باب امكان يا امتناع تلفيق اين دو صورت گيرد كه جاي اين بحث در خيابان نيست بايد در دانشكدهها درباره آن بحث كرد. ممكن است بتوان اشكال دقيقتري از جمهوري اسلامي پيشنهاد كرد كه راه بازنگري در قانون اساسي پيشنهاد شده است اما نميتوان درباره جمهوري اسلامي «نومن ببعض و نكفر ببعض» بود. اصول مربوط به ولايت فقيه و اصول مربوط به حقوق ملت در كنار هم قرار دارد. ميتوان شيعه تنوري ولايي بود يا شهروند عرفي عادي اما معيار شهروندي نه عقايد كه قانون است. طرح شعارهايي مانند جمهوري ايراني در بدنه جنبش سبز نه تنها به مصلحت نيست كه نادرست هم هست. نهتنها متناقض با اغراض موسسان اين جريان است بلكه مبهم هم هست. راه مباحثه درباره اين ابهام را نبايد بست اما جاي آن را از خيابان بايد به رسانهها و دانشكدهها انتقال داد. از سوی دیگر معنای جمهوری ایرانی چندان روشن نیست. آیا منظور جمهوری لائیك است؟ در این صورت آیا میتوان در یك جامعه اسلامی دولتی لائیك بنا كرد؟ چه كسی تضمین میكند یك جمهوری لائیك از جمهوری دینی دموكراتیكتر باشد؟ آیا جمهوریهای مصر یا سوریه یا یمن دموكراتیك هستند؟ آیا مقصود از جمهوری ایرانی، دولتی ملیگرایانه است؟ آیا ملیگرایی میتواند یك نظام سیاسی باشد؟ جمهوري اسلامي يك سند قانوني دارد كه روشن است اما جمهوري ايراني تنها يك شعار انفعالي است كه عقده اپوزيسيون غيرقانوني را ميگشايد و دل جناح تندروي حاكميت را خشنود ميكند.
اصلاحطلبان اما به جمهوري اسلامي مانند يك كليت كامل باور دارند و ترجيح ميدهند در ابهام جديدي گرفتار نيايند. همين قانون اساسي بر حقوق و آزاديها اصرار دارد و فارغ از اينكه دين و دموكراسي چه نسبتي با هم دارند همه مقامهاي كشور را انتخابي و تحت نظارت نهادهاي انتخابي ديگر قرار داده است. بديهي است كه اصل 110 همين قانون اساسي نهادي را به نام رهبري براساس نظريه ولايت فقيه مقرر كرده است كه در كنار آن نهادهاي نظارتي مانند مجلس خبرگان و نهادهاي مشورتي مانند مجمع تشخيص مصلحت در نظر گرفته شده است. هر كس ميتواند درباره نظريه ولايت فقيه تحليل خاص خود را داشته باشد اما سران جریان سبز درباره اين قانون نظري روشن دارند كه از ميراث امام خميني و قرائت او از ولايت فقيه آغاز ميشود و در اوج خود به آرای افرادی مانند شهید مطهری و شهید بهشتی میرسد و دستكم به التزام به قانون اساسي منجر ميشود. نهادهاي نظارتي و مشورتي هم ميتواند مورد توجه قرار گيرد اما نميتوان شعارهايي كه در برخي خيابانها سر داده شده و صداوسيما آن را به شعارهايي با پژواك بلند تبديل كرد شعار جریان سبز دانست.
عقبنشيني اصلاحطلبان از مفهوم جمهوري اسلامي و تحويل آن به جناح مقابل سبب ميشود افرادي كه در جناح مقابل به دنبال تبديل جمهوري اسلامي به حكومت اسلامي بودند سرمست شوند و در عمل آنان كه با لاف جمهوري ايراني جناح مقابل را به واكنش وادار ميكنند (چون فاقد ابزارهاي لازم براي تحقق خواب خود هستند) سبب تعبير خواب مخالفان ميشوند. به همين علت شعار «جمهوري اسلامي نه يك كلمه كم نه يك كلمه زياد» بايد به شعار استراتژيك اصلاحطلبان تبديل شود.
2- ميزان راي ملت است:
اين جمله نه گزينش يك بخش از انديشه امام خميني كه جوهر سخن آن مرحوم درباره حكومت است اما براي آن كه به دام بحثهاي فلسفي نيفتيم بايد يادآوري كنيم كه دغدغهاي كه جریان سبز را بهوجود آورد دغدغه سلامت و صيانت از انتخابات بود. انتخابات در ايران يك پديده استثنايي نيست؛ به هر دليل نوعي گردش قدرت در جمهوري اسلامي در سي سال گذشته وجود داشته است. همين كه نه هاشميرفسنجاني و نه سيدمحمد خاتمي نتوانستند پس از پايان دوره رياستجمهوري دوباره به رياستجمهوري برسند همين كه مقامات عاليه نظام سياسي با تمديد دوره رياستجمهوري مخالف بودند نشاندهنده اهميت گردش قدرت در ايران است. اين روزها تقريبا مقوله انتخابات 22 خرداد 88 به فراموشي سپرده شده و در راهي جدید موضوعات ديگري در دستور كار بدنههاي ناشناخته جریان سبز قرار گرفته است. حتي مهندس ميرحسين موسوي هم در آخرين بيانيه خود سعي كرده است از كنار انتخابات رياستجمهوري بگذرد و راهبرد عبور از 22 خرداد 88 را در پيش بگيرد.
مهدی كروبی هم به استناد قانون اساسی و تعریف دولت مستقر سعی كرده است بیان موسوی را تكمیل كند. در اين راهبرد مهمتر از بحث درباره اين انتخابات بايد به اين موضوع پرداخت كه چگونه ميتوان نظام انتخاباتي ايران را چنان اصلاح كرد كه تجربیاتی از اين دست تكرار نشود. در واقع اينكه علي لاريجاني رئيس اصولگراي پارلمان ميگويد بهتر بود برخي اعضاي شوراي نگهبان از نامزدي خاص در انتخابات رياستجمهوري حمايت نميكردند يا اينكه محسن رضايي پيشنهاد اصلاح قانون انتخابات را ميدهد يا علياكبر ناطق نوري از فقدان نظام حزبي در كنار نظام انتخاباتي انتقاد ميكند و آن را علت اصلي اعتراضات كنترل نشده ميداند نشان ميدهد كه موضوع فراتر از يك انتخابات در ايران است. چرا که در سال 1384 با وجود دولت اصلاح طلب خاتمی افرادی مانندی کروبی و معین از روند برگزاری انتخابات انتقاد داشتند. بدينترتيب حال كه حتي بدنه جریان سبز اعلام موضع درباره انتخابات را رها كرده يا راس اين جریان در بيانيه ميرحسين موسوي ترجيح داده است از كنار موضوع عبور كند یا کروبی در مصاحبه اخیر خود از موضع تازهای حرف زده است، بايد اين عبور را عمق بخشيد و پيشنهادات تازهاي مطرح كرد. نكته مهم در اينجاست كه مناسبترين راهكار براي استقرار دموكراسي انتخابات است. نهايت همه اعتراضات، برگزاري انتخابات است.
اما آيا در صورت اعاده انتخابات ما در صورت اطمينان ميتوانيم نظر بدنه اجتماعي خود را به مشاركت در انتخابات جلب كنيم؟ آيا ميتوانيم اعتماد دوباره آنها را جلب كنيم؟ روشن است كه در هر صورت در چنين انتخاباتي بدنه اجتماعي اصولگرايان به آنها راي ميدهند چراكه آنها ادعاي تقلب نداشتند اما بدنه اجتماعي اصلاحطلبان آيا به ما راي ميدهند يا از ما عبور ميكنند؟ اين در حالي است كه وجه تمايز يك جريان اصلاحطلب نسبت به جريانهاي راديكال، طرح انتخابات به عنوان يك استراتژي است. امروز طرح موضوع انتخابات به عنوان يك تاكتيك به سر آمده است اما هنوز مضمون آن به عنوان يك استراتژي پابرجاست. چراكه راهي جز انتخابات وجود ندارد.
3- زنده باد مخالف من:
اصلاحطلبي تاريخچهاي دارد. تاريخچهاي كه با پايان جنگ ايران و عراق و عبور از دوران جنگ سرد شكل گرفت. نميتوان اصلاحطلب بود و شعار «مرگ» سر داد. چرا كه سيدمحمد خاتمي در همان سال تولد اصلاحات هنگامي كه شعار مرگ بر مخالفانش را شنيد گفت مرگ هيچكس را نخواهيد و آنگاه خود سر داد كه بگوييد زندهباد مخالف من. همانگونه كه گفتيم جریان سبز نهضت ايدئولوژيك نيست حركت در روش است. حرفهاي ما مهم نيست كارهاي ما مهم است. جواب دشنام با دشنام نيست. اين جنبش، جنبش نفي مرگ است. جنبش حق حيات است. جنبش سرخ نيست جنبش سبز است. پيروزي اين جنبش با براندازي يا انقلاب به دست نميآيد با اصلاح و انتخاب به دست ميآيد. قرار نيست كه از كسي براي مرگ ديگري رايگيري كنيم قرار نيست با مخالفان همانگونه عمل كنيم كه آنها با ما عمل ميكنند در اين صورت چه تفاوتي با آنها داريم؟ فراموش نكنيد تفاوت در حرف كافي نيست بايد در عمل متفاوت بود. جریان سبز نهضت توهين و افترا و دروغ هم نيست. نبايد مخالفين را به فرض اينكه مخالفند ترور شخصيت كرد. نهضتي كه بر پايه دروغ و توهین برپا شود لاجرم به انحراف ميرود. برخی خبرها كه برخي مخبران سياسي مقيم خارج ميسازند به همان اندازه دروغ است كه برخي سایتهای رادیكال مخالف اصلاحطلبان در داخل كشور خبر اختراع ميكنند. در حقوق بشر و فقه اسلامي حتي قاتل هم حقوقي دارد. فردي كه مرتكب قتل شده و مستحق قصاص است، مستوجب توهين، تحقير يا دروغ شناخته نميشود. فردي كه براي مصلحت، دروغ ميگويد در واقع براي حقيقت كار نميكند او دروغگويي بيش نيست كه هرگاه بخواهد ميتواند دروغ بگويد و اين از ديگر انواع دروغگويي پيچيدهتر و خطرناكتر است. امروزه بديهي است كه گروهي از اصولگرايان نميخواهند سر به تن اصلاحطلبان باشد و درصدد تبديل موافق به مخالف و مخالف به معاند هستند اما ما نبايد از اين كار استقبال كنيم. ما ميتوانيم و بايد بهعنوان منتقد بلكه مخالف دولت باقي بمانيم اما معاند نشويم. طرف مقابل ما را تحريك به اين كار ميكند چنانكه اگر از ما بشنود كه مخالف اسلام و انقلاب و امام هستيم با خوشحالي تمام آن را بدون قبح در صدا و سيما و رسانهها نشان ميدهد اما ما نبايد و نميخواهيم در اين دام بيفتيم.
4- دانستن حق مردم است:
آزادي رسانهها شعار هميشگي اصلاحطلبان بوده است اما بيان اين شعار امروزه بيش از هر زمان ديگري ضرورت دارد. امروزه حتي بر صدا و سيما آشكار شده است كه عدم وجود تريبوني اصلاحطلبانه تا چه اندازه سبب شده است رهبري رسانهاي برخي افراد در بدنه اعتراضها بر عهده رسانهها و افرادي كه اصلاحطلب نیستند، بيفتند. حداقل آنكه ميتوان گفت افراد شايستهتري در ايران براي نمايندگي رسانهاي اصلاحطلبان و سخنگويي جریان سبز وجود دارند كه از ابزار آن محروم هستند. بلكه مجبورند ذيل اين رسانههاي هدفدار ظاهر شوند. اصلاحطلبان حق دارند از رسانههايي اصلاحطلبانه سخن بگويند. افراد خارج از ایران بلكه بیرون از جنبش اصلاحات حق دارند از سوي خود و به سهم خود حرف بزنند اما اين حق نيست كه آنها سخنگو بلكه رهبر رسانهاي اصلاحطلبان ايران باشند. با همه احترامي كه براي همه انسانها در بيان نظرات آنها قائل هستم معتقدم مخالفان قانوني دولت در ايران حرفهاي واقعگرايانهتر و اصلاحطلبانهتري از افراد خارج از ايران دارند كه نه تنها مخالف دولت كه مخالف حكومت هستند. سران جریان سبز بايد از اين حق ملي خود كه به سود ميهن و آيين است دفاع كند و از حاكميت بخواهد در چارچوب قانون به او اجازه فعاليت دهد و خود نیز با صداهای خارج از این چارچوب مرزبندی كنند.
اگر چنين سامانهاي شكل بگيرد اصلاحطلبان ميتوانند بر عوامگرايي سياسي موجود غلبه كنند و مثلا توضيح دهند كه چرا حمايت استراتژيك ايران از مردم فلسطين و لبنان نه فقط تعلقي ايدئولوژيك كه براساس منافع ملي و ميهني است. نه تنها اصلاحطلبان كه دانشمندان علوم سياسي ميتوانند براي مردم توضيح دهند كه چرا آمريكا از اسرائيل و چرا فرانسه از مسيحيان لبنان و چرا عربستان از سنيان لبنان و چرا ايران از شيعيان لبنان حمايت ميكند و اين حمايت نه فقط محدود به جمهوري اسلامي كه در دوره رژيم گذشته هم وجود داشته است. ميتوان توضيح داد چرا اسرائيل دشمن ايران و مخالف بهبود روابط ايران و آمريكاست. ميتوان اجماع ملي بر سر دستيابي به انرژي هستهاي را تقويت كرد و جهان را وادار به پذيرش ايران صلح دوست و هستهاي كرد. ميتوان در نقشه جديد خاورميانه شريك شد و علت نزديكي به غرب در عراق و افغانستان را توضيح داد.
شايد در آن روز شعار «نه غزه نه لبنان جانم فداي ايران» به شعاري مانند «هم غزه هم لبنان جانم فداي ايران» تبديل شود و شايد هيچكسي نميتوانست شعاري خارج از ظرفيتهاي ملي و ميهني و آييني ايران ارائه كند. [درباره اين موضوع دقيقا يكسال قبل در ضميمه هفتگي اعتمادملي شماره 2 شنبه 21 دي 87 به مناسبت حمله رژيم صهيونيستي به غزه مقالهاي نوشتهام.]
5- فراموش نكن اما گذشت كن:
جریان سبز بايد جنبشي بر مبناي نفي كينه باشد. حوادث اخير فرصت عميقي ايجاد كرده است كه همه افراد انتقامهاي تاريخي خود را از هم بگيرند. كساني كه به هر دليل آسيبهاي فردي و خانوادگي ديدهاند، آنها كه منافع شخصي و گروهي خود را در مقاطعي از دست دادهاند از فرصت استفاده كردهاند و سرگرم انتقام هستند. صميميترين همكاران به خشنترين افراد تبديل شدهاند. بازي بزرگان به رويارويي جوانان تبديل شده است. در اينجا نبايد درباره اصل هيچيك از اين اختلافها قضاوت كرد. درباره اينكه چگونه ملي مذهبيها از قدرت كنار گذاشته شدند، درباره اينكه چه كسي حزباللهيها را منزوي كرد، درباره اينكه چگونه جريان چپ اسلامي از قدرت كنار رفت، درباره اينكه چه كسي ارزشها را فداي توسعه كرد، درباره اينكه چه كسي روزنامهها را توقيف كرد، درباره اينكه چه كسي در روزنامهها به ارزشها توهين كرد، درباره اينكه هر يك از اين ادعاها تا چه اندازه درست كرد نبايد داوري كرد. شان اين جنبش قضاوت نيست. توصيه به فراموشي هم نميتوان كرد.
اين حوادث بايد در تاريخ ثبت شود تا از تاريخ درس گرفته شود اما ميتوان گذشت كرد ميتوان بخشيد ميتوان عفو كرد. نه فقط دولت، مخالفانش را كه مخالفان، دولت را. نه فقط اين دولت را كه همه دولتها را. ميتوان حتي دادگاه برگزار كرد. مراحلي قانوني را به حرمت حاكميت قانون طي كرد اما در نهايت همه از يكديگر گذشت كنند و تنها به خاطره بسپارند كه چه گذشت. مقصود من به طور مشخص زندانيان سياسي نيست (گرچه آنها را هم دربرميگيرد) مقصود حتي كساني است كه گمان ميكنند دولتي يا مسوولي در دولت نسبت به آنها ظلم كرده است. اين يك بخشش ملي است نه عفو حكومتي. شان يك ملت و دولت بزرگ و متمدن همان است كه حافظ گفته است با دوستان مروت با دشمنان مدارا يا همان است كه خداوند فرموده است رحما بينهم اشداء علي الكفار.
6- حكومت قانون:
جریان سبز به پیروی از جریان اصلاحات خود را حركتی در چارچوب قانون اساسی میداند. این روزها گروهی فكر میكنند درخواستهایی مانند ریشسفیدی بزرگان یا حتی لوییجرگه سیاسی عبور از قانون است. در حالی كه این پدیده تنها زمانی معنی مییابد از هر حركت مثبت به سوی اجرای قانون چه در دولت چه در مجلس چه در قوه قضائیه چه در صداوسیما حمایت كند. دفاع از برگزاری مناظرهها در صداوسیما، اعطای حق تجمعات و تشكیلات قانونی در وزارت كشور، رفع سانسور فیلمها در وزارت ارشاد اسلامی، حفظ حرمت متهمان در پخش دادگاههای متهمین همه از رفتارهایی است كه باید ترغیب شوند. اصلاحطلبی همیشه از گامهای كوچك ولی مهم شروع میشود. از سوی دیگر حتی در مورد متهمان سیاسی نباید چیزی جز اجرای قانون طلب كرد ممكن است در یك راهحل ریشه سفیدی مسائلی مانند بخشش عمومی طرح شود اما مطالبه جریان سبز باید اجرای مر قانون باشد حتی اگر به اجرای احكام منتهی شود. عدالت مطالبهای مهمتر از رافت است همچنان كه به قول امامعلی(ع) عدل از وجود برتر است. اصلاحطلبان معاملهای بزرگتر از اجرای قانون ندارند. همچنان كه در ماجرایی مانند دادگاه كهریزك رسیدگی به اتهامات مهمتر از مجازات متخلفین است.
درخواست برای تدقیق در این نوع رسیدگی مهمتر از تبدیل آن به جنگی رسانهای و ابزاری تبلیغی است و اكنون كه نظام جمهوری اسلامی خود به این آسیبشناسی دست زده است باید از آن استقبال كرد و با پرهیز از جناحی ساختن آن، این نوع رسیدگیها را به ارزشی ملی و دینی تبدیل كرد.
7- استقلال در كنار آزادی:
اصلاحطلبی به عنوان جریانی ضداستعماری (و نه الزاما ضدغربی) متولد شده است. از سیدجمالالدین اسدآبادی تا دكتر علی شریعتی همه اصلاحطلبان مسلمان مخالف استیلای غرب و شرق بر ایران و اسلام بودهاند. بدیهی است در دورهای مانند عصر امیركبیر یا دكتر مصدق استعمار به شكل نیروی آشكار در ایران حاضر بوده است و در دورهای دیگر به اشكال پنهان. اصلاحطلبان كه هیچ اصولگرایان هم نباید غربستیز باشند. روابط مبتنی بر استقلال و عزت با غرب لازمه حیات در جهان است. همچنان كه این دولت در برقراری كانال مذاكره با آمریكا با دستهایی بازتر از دولت اصلاحات حركت كرده است و نیز در مواجهه با پدیدههایی مانند رابطه با مصر در سیاست خارجی ایران (كه امروزه قطعا به ضرر رژیم اسرائیل است)ثابت میكند گرچه اصول سیاست خارجی ثابت است اما مصداق آن در هر زمان متغیر است. در واقع یكی از مهمترین این اصول، اصل استقلال است، استقلال به معنایی که دکتر مصدق و آیتالله کاشانی از آن در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت حمایت کردند. مواضع مهندس میرحسین موسوی در دفاع از حقوق هستهای ایران قبل از انتخابات نماد این اصل استقلال است. آن زمان كه او برای اولین بار دفاع از حقوق هستهای را با نهضت ملی شدن صنعت نفت قیاس كرد. برجستگی این نگاه سیاسی در مواضع اصلاحطلبان سبب خواهد شد زمینه برای طرح هرگونه اتهام علیه آنها از بین برود. در واقع اصلاحطلبان ضمن آنكه باید به عنوان آزادیخواه مطرح شوند باید استقلالطلب هم قلمداد شوند و این برخلاف همه انقلابهای مخملی شرق اروپاست كه سران جریانهای مخملی رسما از نیروهای غربی كمك میگرفتند.
اصلاحطلبان با تعریف مطالبات خود در حوزه سیاست خارجی میتوانند ثابت كنند جریانی استقلالطلب هستند كه ضمن پرهیز از غربستیزی به دیپلماسی مستقل و فعال معتقد هستند. جناح اصلاحطلب بخشی از سابقه خود را در روز 13 آبان 58 میجوید و افرادی مانند عباس عبدی و محسن میردامادی و معصومه ابتكار هنوز از جنبش دانشجویی آن روز دفاع میكنند نمیتوان هر روز را 13 آبان 58 دانست اما باید منطق آن روز را درك كرد. همچنان كه روز 16 آذر را نباید فراموش كرد. شهدای 16 آذر دانشجویان عدالتخواه و آزادیخواهی بودند كه آن زمان آمریكا را مصداق استعمار روزگار میدانستند و پیش پای ریچارد نیكسون قربانی شدند. اصلاحطلبان البته معتقد به تكرار تاریخ نیستند اما همین بزنگاههای تاریخی است كه هویت سیاسی آن را به عنوان حركتی استقلالطلبانه روشن میكند.
اگر مواردي كه پيشنهاد شد را بتوان در يك گفتوگوي عمومي نقد و ارزيابي كرد بايد به اين داوري برسيم كه جنبش سبز نيازمند نوعي رئاليسم سياسي است. رئاليسم سياسي پرهيز از هر نوع آرمانگرايي افراطي و دفاع از عملگرايي سياسي است. اين جریان، نهضتي ايدئولوژيك نيست و قرار نيست كه به حزبي سياسي هم بدل شود. جریان سبز حركتی موقتی است كه ميتواند با نفي خشونت، نفي مرگ، نفي سانسور و نفي كينه به فرصتي براي آشتي ملي تبديل شود و سپس از درون آن با همه تفاوتهاي سياسي دهها حزب و گروه سياسي متولد شود. در آن روز نقش جریان سبز پايان يافته است. قرار نيست دولت وحدت ملي تشكيل شود قرار نيست هيچ كس از مقام رياستجمهوري عزل شود يا به مقام رياستجمهور نصب شود قرار نيست هيچ خوني به خون شسته شود قرار نيست هيچ كس توبه كند قرار نيست اصلاحطلبان، اصولگرا شوند و اصولگرايان، اصلاحطلب.
قرار است جمهوري اسلامي ايران بر مبناي هر سه ركن جمهوريت، اسلاميت و ايرانيت پابرجا بماند، نهاد روحانيت و مرجعيت محترم باشد، قانون اساسي نه يك اصل كم نه يك اصل زياد اجرا شود، رسانهها و نهادهاي سياسي آزاد باشند و زندانی سیاسی نداشته باشیم.
امروز همه فكر ميكنند كه ما گويي دو ملت هستيم در يك خاك. بايد دوباره يك ملت شويم در يك خاك. 22 بهمنماه به عنوان سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی فرصت مناسبی است این وحدت ملی بر سر روشها و ارزشهای مشترك اعلام شود و ممكن است افرادی از دو جناح سران را به عدم ضرورت وحدت ملی بخوانند. چه تندروهای تجدیدنظرطلب چه تندروهای بنیادگرا. اما بدنه اصیل ملت همه آن 40 میلیون رایدهنده هستند كه باید سران اصلاحطلبان و اصولگرایان را به وحدت بخوانند و آنان را از سرزنشهای تندروهای بیمسوولیت در هر دو جناح رهایی بخشند.
|
|