یکی از پُرتکرارترین اتهاماتی که ایالات متحده آمریکا، رژیم صهیونیستی و برخی دولتهای غربی و منطقهای علیه جمهوری اسلامی ایران مطرح کرده و میکنند، حمایت از"نیروهای نیابتی" در منطقه است. در این روایت، حزبالله لبنان، گروههای مقاومت فلسطین، برخی گروههای عراقی و انصارالله یمن، ابزارهایی معرفی میشوند که تهران از طریق آنها اهداف خود را دنبال میکند، بدون آنکه مسوولیتی مستقیم را بپذیرد. این اتهام در بسیاری از موارد چنان تکرار میشود که گویی صِرف حمایت ایران از متحدان منطقهای خود، بهتنهایی برای اثبات تمام ادعاهای مطرحشده کافی است.
اما مشکل اساسی این روایت، نه لزوما اصل وجود روابط نظامی و مالی و عقیدتی ایران با برخی گروههای منطقهای، بلکه معیار دوگانهای است که در ارزیابی رفتار ایران و بازیگران رقیب و دشمن با آن به کار میرود. اگر حمایت مالی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و آموزشی از یک نیروی محلی، آن نیرو را به ابزار سیاست خارجی کشور حامی تبدیل میکند، چرا همین معیار درباره آمریکا، اسرائیل و متحدان منطقهای آنها بهطور یکسان اعمال نمیشود؟ چرا حمایت واشنگتن از نیروهای مسلحی که در راستای منافع ژئوپلیتیکی آمریکا میجنگند، معمولا در چهارچوب «مبارزه با تروریسم»، «دفاع از امنیت» یا «حمایت از آزادی» توضیح داده میشود، اما روابط مشابه ایران با متحدانش غالبا از ابتدا با برچسب مداخلهگری و بیثباتسازی و حمایت از تروریسم معرفی میشود؟
این تناقض زمانی آشکارتر میشود که تاریخ سیاست خارجی آمریکا را بررسی کنیم. قدرتی که امروز ایران را به استفاده از نیروهای همپیمان متهم میکند، خود دههها از نیروهای مسلح غیردولتی برای تضعیف رقبای بینالمللیاش بهره گرفته است. بنابراین، نمیتوان مساله نیروهای نیابتی را صرفا با تکرار مواضع رسمی واشنگتن و تلآویو تحلیل کرد بلکه باید تاریخ، منافع راهبردی، شرایط درگیری و میزان استقلال گروههای مورد حمایت را نیز در نظر گرفت.
نمونه برجسته این سیاست، حمایت آمریکا از مجاهدین افغان در جریان جنگ با اتحاد جماهیر شوروی است. در سال ۱۹۷۹، دولت جیمی کارتر مجوز کمک مخفی به مخالفان مسلح دولت افغانستان را صادر کرد. اقدامی که پیش از ورود نیروهای شوروی به افغانستان آغاز شد. پس از مداخله نظامی شوروی در دسامبر همان سال، این برنامه گسترش یافت و در دوران ریاستجمهوری رونالد ریگان به یکی از بزرگترین عملیاتهای مخفی سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا، تبدیل شد. این عملیات با نام «سایکلون» شناخته میشود.
آمریکا از طریق سازمان اطلاعات پاکستان، موسوم به ISI، به گروههای مجاهدین پول، سلاح و تجهیزات میرساند. عربستان سعودی نیز در تامین مالی این شبکه مشارکت داشت و پاکستان در انتخاب و توزیع کمکها نقشی محوری ایفا میکرد. هدف راهبردی واشنگتن روشن بود. آمریکا در پی افزایش هزینههای حضور شوروی در افغانستان و تضعیف رقیب اصلی خود در دوران جنگ سرد بود.
در اینجا با نمونهای مستند از حمایت یک قدرت خارجی از گروههای مسلح برای تحقق اهداف ژئوپلیتیکیاش روبهرو هستیم. مجاهدین افغان علیه ارتش شوروی میجنگیدند و حمایت خارجی به افزایش توان نظامی آنها کمک میکرد. اما در ادبیات سیاسی آمریکا، این حمایت عمدتا بهعنوان پشتیبانی از مقاومت افغانها در برابر مداخله نظامی شوروی توجیه میشد. این در حالی است که همان نوع رابطه، یعنی کمک مالی و نظامی به بازیگران مسلح غیردولتی برای تغییر موازنه قدرت، در بحث مربوط به ایران غالبا بهعنوان نشانهای از رفتار نامشروع معرفی میشود.
اسرائیل نیز سابقه حمایت از نیروهای مسلح محلی را دارد. ارتش جنوب لبنان، نیرویی که در دوره حضور نظامی اسرائیل در جنوب لبنان فعالیت میکرد، از حمایت مالی، تسلیحاتی و آموزشی تلآویو برخوردار بود و در کنار ارتش اسرائیل در منطقه موسوم به کمربند امنیتی حضور داشت. این نیرو در درگیری با حزبالله نقش ایفا کرد و فعالیت آن تا خروج اسرائیل از جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰ ادامه یافت. بنابراین، اگر دریافت سلاح، آموزش و پشتیبانی عملیاتی از یک دولت خارجی ملاک تعریف نیروی نیابتی باشد، نمیتوان این مفهوم را فقط درباره متحدان ایران به کار برد.
در سوریه نیز آمریکا برای مقابله ادعایی خود با داعش به نیروهای دموکراتیک سوریه و دیگر شرکای محلی متکی شد و از آنها حمایت نظامی کرد. واشنگتن این همکاری را با ادعای ضرورت مقابله با داعش توجیه میکرد. در یمن نیز عربستان و امارات از بازیگران محلی مختلف حمایت کرده و می کنند. بازیگرانی که در برخی موارد اهداف سیاسی و نظامی متفاوتی داشتهاند و حتی در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند. این نمونهها نشان میدهند که اتکا به نیروهای محلی برای پیشبرد اهداف امنیتی، بخشی از سیاست عملی قدرتهای مختلف در غرب آسیا و فراتر از آن است.
با این پیشینه، بررسی پرونده ایران باید از چهارچوب تبلیغاتی فاصله بگیرد. جمهوری اسلامی ایران از حزبالله لبنان، گروههایی از مقاومت فلسطین، برخی تشکلهای عراقی و انصارالله یمن حمایت کرده و می کند. میزان حمایت، شکل روابط و درجه استقلال این بازیگران یکسان نیست. همانطور که نمیتوان تمام گروههای افغان مورد حمایت آمریکا یا تمام نیروهای محلی مورد حمایت اسرائیل را بازیگرانی با ساختار و اهداف یکسان دانست.
از نگاه تهران، روابط با محور مقاومت بخشی از راهبرد بازدارندگی در برابر برتریجویی نظامی آمریکا و اسرائیل است. ایران معتقد است که حضور نظامی آمریکا در منطقه، تهدیدهای مکرر اسرائیل و تجربه جنگها و مداخلات خارجی، ضرورت ایجاد ظرفیتهای دفاعی و همکاری با متحدان منطقهای را افزایش داده است. از این منظر، حمایت از مقاومت فقط موضوعی ایدئولوژیک نیست، بلکه با محاسبات امنیت ملی، موازنه قدرت و جلوگیری از تحمیل اراده قدرتهای دیگر نیز ارتباط دارد. البته که گروه های مقاومت در منطقه تا حدود زیادی انعکاس دهنده خواست مردم مستضعف و افکار عمومی کشورهای خود هستند و از حمایت مردمی قابل توجهی برخوردارند. به بیان سادهتر، آن ها ریشه در تاریخ سیاسی و اجتماعی خود دارند و به هیچوجه عاملان سر سپرده ایران محسوب نمی شوند.
در لبنان، حزبالله در بستر اشغال جنوب این کشور و مقاومت در برابر اسرائیل شکل گرفت. در فلسطین، مساله اشغال، محاصره و محرومیت از حق تعیین سرنوشت، زمینه اصلی رشد گروههای مقاومت بوده است. در عراق نیز حضور نظامی آمریکا و تحولات پس از تجاوز سال ۲۰۰۳، در شکلگیری گروههای مسلح و شبکههای سیاسی همپیمان با ایران تاثیر داشتهاند. این زمینههای تاریخی را نمیتوان نادیده گرفت و سپس تمام تحولات را صرفا نتیجه تصمیمهای تهران دانست.
در نهایت، مساله اصلی این نیست که آیا ایران با گروههای منطقهای رابطه دارد. وجود چنین روابطی قابل انکار نیست. پرسش اساسی این است که چرا این روابط با معیارهایی متفاوت از معیارهای بهکاررفته درباره رقبای ایران ارزیابی میشوند. تاریخ مجاهدین افغان، ارتش جنوب لبنان و نیروهای محلی مورد حمایت آمریکا و متحدان منطقهای آن، ریاکاری دشمنان ایران و جبهه مقاومت را پیش چشم جهانیان قرار می دهد.
اگر حمایت از نیروهای مسلح غیردولتی باید با معیارهایی چون میزان فرماندهی، استقلال عملیاتی، اهداف سیاسی و پیامدهای انسانی سنجیده شود، این معیارها باید درباره همه قدرتها یکسان باشند. نمیتوان حمایت آمریکا از مجاهدین افغان را صرفا در چهارچوب مقاومت در برابر شوروی توضیح داد، اما هرگونه حمایت ایران از متحدانش را بدون توجه به زمینه تاریخی و امنیتی آن، نشانهای قطعی از مداخلهگری دانست.
از این منظر، دفاع از ایران و محور مقاومت زمانی استوارتر خواهد بود که بر تاریخ مستند، شناخت زمینههای اشغال و مداخله خارجی و نقد معیارهای دوگانه تکیه کند. امنیت ایران و حق ملتهای منطقه برای تعیین سرنوشت خود را نمیتوان با پذیرفتن بیچونوچرای روایت قدرتهایی ارزیابی کرد که خود سابقهای طولانی در حمایت از نیروهای مسلح محلی برای پیشبرد اهداف راهبردیشان دارند.




نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.